تجربۀ اشلی

از وقتی که به یاد می آورم، احساسی متمایز در من وجود داشت که به این دنیا تعلق ندارم و اینجا سرای من نیست. من در خانه ای با پدری بدرفتار و خشن بزرگ شده بودم. خشونت او غیر قابل پیش بینی بود و من و مادر و خواهرم را کتک می زد. وقتی که 12 ساله بودم، پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند. گرچه قسمتی از وجودم از این امر خوشحال بود، ولی قسمت دیگری از این تغییر بزرگ ناراحت و نگران بود. بعد از آن، خواهر بزرگترم برای تحصیل در کالج به ایالتی دیگر رفت و مادرم افسردگی شدیدی گرفت؛ گرچه با من خیلی خوب و مهربان بود و از من محافظت می کرد.

بعد از مدتی شروع به معاشرت و دوستی با افراد ناباب کردم. گرچه هنوز دوستانی خوب و قابل اعتماد داشتم، ولی اغلب آنها اینطور نبودند. وقتی 15 ساله بودم از خانه فرار کردم. در خیابان ها تجربه ها و اتفاقات بسیار ترسناکی برایم رخ داد؛ مثل ربوده شدن توسط یک فروشندۀ مواد مخدر که شخصی روانی بود. من «روان پریشی» (PTSD) داشتم که از سال ها قبل به خاطر رفتار پدرم به آن دچار شده بودم.

در سال 1989 احساس کردم که تمام بدی ها به من حمله کرده اند. به مدت چندین ماه هر روز دچار سردرد شدید میگرن می شدم و دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم. از نظر احساسی کاملاً ویران شده بودم. حال مادرم نیز اصلاً خوب نبود و خانوادۀ دیگری هم نداشتم که به آن تکیه کنم. دور و اطرافم را نیز افرادی فاسد و عاری از اخلاقیات گرفته بودند…

بالاخره یک شب تصمیم به خودکشی گرفتم. تعداد زیادی قرص را یک جا به همراه مقدار زیادی الکل خوردم و روی تختم دراز کشیدم و منتظر ماندم تا کار تمام شود.

در ابتدا فکر خاصی در ذهنم نبود، ولی احساسی قوی داشتم. به بدنم می گفتم که دیگر وقت آن شده که بروم. من آمادۀ رفتن و از همه چیز دست شسته بودم. همان موقع احساس کردم که چیز عجیبی به سینه ام فشار می آورد و سپس همه چیز شروع به تاریک شدن کرد. مدتی بعد ناگهان خود را در حال نگاه کردن از بالا به سمت پایین یافتم و دوستم را دیدم که بالای تختم نشسته بود و به شدت می گریست و مادرم را صدا می کرد. مادرم سراسیمه به درون اتاق دوید.

در ابتدا متوجه نشدم چه خبر شده است. برایم عجیب بود که آنها به خاطر یک نفر که روی تخت من دراز کشیده است چنین در اضطراب و هراس هستند. نمی فهمیدم این چه کسی است که روی تخت من خوابیده است. از نزدیک با دقت نگاه کردم و صورت او به نظر برایم آشنا رسید. ناگهان در بهت و تعجب با خود فکر کردم: «آه، این بدن بیچارۀ من است! خداحافظ ای دوست قدیمی!» اکنون کمی احساس گناه می کنم که فقط اندکی برای مادرم و اثر مرگم بر او نگران شده بودم. ولی احساس می کردم که تقریبا ظرف مدت یک سال حالش خوب خواهد شد.

ناگهان احساس آزادی خارق العاده ای به من دست داد؛ احساس شادی و رهایی بسیار پرقدرتی که مانند سیل به درونم جاری شد. دیگر در محدودیت بدنم نبودم و می توانستم کاملاً خودم باشم. احساس اطمینان و حتی شجاعت می کردم. در حال صعود به سمت بالا بودم ولی سرعت خیلی زیادی نداشتم. ممکن است به نظر عجیب برسد، ولی حتی مولکول های چوب سقف، وقتی در حال عبور از آن بودم، در خود نوعی انرژی متراکم داشتند که آن را حس می کردم. با افزایش ارتفاع می توانستم سقف مجموعۀ آپارتمانی  که در آن زندگی می کردیم و استخر آن را از بالا ببینم. آنگاه سرعت صعودم افزایش یافت. ناگهان از میان ابرها عبور کردم و به فضا وارد شدم. می توانستم ماه را ببینم، ولی هالۀ نور متفاوتی در اطراف آن بود. این همان ماه بود که همیشه زیبایی آن را می ستودم، ولی اکنون هالۀ اطرافش ارغوانی رنگ به نظر می رسید. در حقیقت در همه جا درخششی ارغوانی دیده می شد. رنگ ها عمیق تر، درخشان تر، و حتی دارای ارتعاش هایی متفاوت بودند که قبلا هرگز مانند آن را ندیده بودم. رنگ ها ذراتی از انرژی بودند.

احساس اینکه چه کسی هستم در من مرتب افزایش و قدرت می یافت. زمان وجود نداشت، گویی زمان متعلق به جهان سه بعدی است. گویی گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و همزمان رخ می دهند. برایم عجیب بود و هنوز هم درست نمی توانم آ ن  را هضم کنم، من برای سه دقیقه مرده بودم ولی احساسم این بود که تجربه ام چندین ساعت طول کشید.

سپس وارد فضایی شدم که تاریک تر بود و فاصلۀ بیشتری از ستاره ها داشت، هرچند آنچنان غرق لذت بردن و اکتشاف این احساس آزادی تازه یافته  بودم که توجه چندانی [به این محیط جدید] نمی کردم. کم کم داشتم به این حس های جدید و واقعیت تازه یافته خو می گرفتم. متوجه شدم با اینکه چشمی ندارم، می توانم خیلی از چیزها را ببینم. این مکان تاریک که به تدریج وارد آن شده بودم مانند فضایی عظیم از یک سیاهی غلیظ بود که در خود می پیچید. در پس زمینه، صدایی ضعیف مانند غرش یا «هیم» مبهم شنیده می شد. [گویی] ماده ای بود که خیلی آهسته در جهتی معین حرکت می کرد. احساس نمی کردم که این [فضا و موقعیت] بد یا خوب است، بلکه احساسی خنثی داشت.

بعد از گذشت مدتی متوجه شدم که موجوداتی در حال نزدیک شدن به من هستند. می فهمیدم که آنها وجودهایی متخاصم هستند و نیتی پلید نسبت به من دارند. ناگهان احساس آسیب پذیری و بی دفاعی زیادی به من دست داد، زیرا اصلاً نمی دانستم آیا هیچ نوع ایمنی یا قدرت مقابله در برابر این موجودات منفی در من وجود دارد یا نه. وقتی آنها به من نزدیک تر شدند، بهتر توانستم حس کنم آنها که هستند. احساسات، افکار و شخصیت آنها را حس می کردم. می فهمیدم که آنها هرگز انسان نبوده اند، ولی نمی فهمیدم چه هستند. آنها با نزدیک تر شدن، شروع به خواندن افکارم کردند. نمی خواستم این کار را بکنند، زیرا این امر من را بسیار می ترساند. آنگاه افکار و احساسات آنها شروع به تداخل با افکار و احساسات من کرد، ولی این را هم نمی خواستم. نمی دانستم چه چیزی در حال اتفاق افتادن است و چطور می توانم آن را متوقف سازم.

موجودات گروه، که پیرو رهبر گروه بودند، چشم، دماغ و دهن نداشتند. آنها فاقد ساختارهایی بودند که انتظار دارید در یک بدن ببینید. گویی آنها ارواحی درهم پیچیده و متلاطم بودند که درونشان پر از عذاب و تشویش و اندوه بود. رهبر آنها جثۀ بسیار عظیمی داشت. قدش حدود 6 تا 7 متر بود و رنگ های قرمز و نارنجی در او دیده می شد. او مونث یا مذکر نبود، بلکه یک هیولای عظیم و بدون جنسیت بود. گرچه او یک بدن فیزیکی نداشت، انرژی اش مانند یک موجود خیلی هوشمند ولی بسیار خبیث حس می شد؛ همچون یک قاتل زنجیره ای که قربانیان بی گناه زیادی را می کشد. می توانستم حس کنم که او عاری از هرگونه رحم و شفقت و پر از احساس انتقام جویی است. وقتی آنها به من نزدیک تر شدند، صدای رهبر گروه را شنیدم که صدایی عجیب و پر از احساس خشم و تنفر بود. او واقعاً از من متنفر بود.

خیلی صریح پرسیدم: «شما که هستید؟ چرا این قدر از دست من عصبانی هستید؟ نمی فهمم چرا این چنین از من متنفرید!» اولین چیزی که او در پاسخ گفت این بود: «یعنی تو حتی نمی دانی که چه کسی هستی؟» پاسخ دادم: «نه نمی دانم، چه کسی هستم؟»

به نظر رسید که در این لحظه او [از شدت خشم] منفجر شد و گفت: «[فرزند] خدای پدر! تو حتی نمی دانی که فرزند [خدای] پدر هستی؟ منصفانه نیست، تو هم باید مثل ما لعنت شده و محکوم باشی!» آنگاه بود که واقعاً احساس وحشت بر من غلبه کرد. بلافاصله فریاد کشیدم: «ای مسیح! نجاتم بده! می ترسم! مسیح کجایی؟ کمکم کن!» در آن لحظه آناً فهمیدم که نجات داده خواهم شد. ناگهان نوری با سرعت به سمت من آمد و موجودات شیطانی بلافاصله از آنجا دور شدند.

من از میان این تاریکی به هم پیچیده و متلاطم، با قدرت کشیده شدم و درون یک تونل شروع به حرکت کردم که پر از نوری زیبا و قدرتمند بود. می دانستم که در امنیت کامل قرار دارم و با عشق، خوبی، حکمت و قدرت دربرگرفته شده ام. مسیح من را در آغوش خود گرفت. او پیکری نداشت، بلکه وجودی از درخشنده ترین نور سفید و طلایی بود ولی با این حال چشمم را آزار نمی داد. وجودش پر از اقتدار، خوبی، سلامتی، مهربانی، وفاداری، امنیت، شخصیت و وجدان، اعتماد، صداقت، حکمت و درکی فراگیر بود. وقتی که او روحم را در آغوش روح خویش کشید، گویی ذره ذرۀ دردهای روحی ام زدوده و ناپدید شد. ولی این احساس تنها در طول زمانی که در آغوش او بودم برقرار بود.

می دانستم که او مسیح است. او به من اطمینان داد و آرامم کرد. او گفت حالا که آنجا هستم، به من زندگی ام را نشان خواهد داد تا کمک کند که خیلی چیزها را [راجع به خود] بفهمم و وقتی که به بدنم بازگشتم انسان صبورتری باشم. تمام آنچه گفته یا انجام داده بودم و هر اثری که بر روی دیگران گذاشته بودم، چه آگاهانه و چه غیرآگاهانه، و چه مستقیم و چه غیرمستقیم، همه را خود دیدم و حس کردم. او عمق ذاتم را نشان داد و برایم توضیح داد که ارواح نقش های متفاوتی دارند، بسته به اینکه از چه کسی منشعب شده اند و با [زندگی و روح] خود چه کرده اند؛ صرف نظر از شرایط خارجی [که در آن قرار داشته اند]. از همه مهمتر، اینکه چطور به خوبی و عشق پاسخ داده اند. مسیح  گفت که من در مجموع به اندازۀ کافی خوبی دارم و با وجود بعضی نقطه ضعف هایم، [در آینده] به بلوغ شخصیت خواهم رسید و به خاطر کسی که هستم، سرنوشتم بهشت خواهد بود.

از او پرسیدم: «آخر من چه کسی هستم؟ چرا اینکه من که هستم اینقدر مهم است؟» مسیح توضیح داد که درجات مختلفی از خوبی وجود دارد. او گفت بعضی ظرفیت خوبی را دارند و می توانند به بهشت بروند. بعضی نیز از بدو تولد چنان خوب هستند که به بهشت رفتن برای آنها نیاز به تقلا و تلاش زیادی ندارد. بعضی دیگر نیز هستند که از انرژی اولیۀ الهی هستند و خداوند آنها را [کاملاً] به سوی خود باز می گرداند.

[توضیح: خداوند به هیچ انسانی ظرفیت بالاتر یا پایین تری نسبت به بقیه برای رشد نبخشیده است. ولی ارواح به خاطر مسیری که خود انتخاب کرده اند، و درجۀ رشد روحی که معمولاً نتیجۀ عملکرد آنها در طول زندگی های متعدد و اعصار طویل است، می توانند ظرفیت کمتر یا بیشتری را در خود خلق کنند.]

به مسیح گفتم که من از کارهای خدا سر در نمی آورم و هنوز کمی از دست او عصبانی هستم، که چرا اجازۀ وجود تمام دردها و ستم های روی زمین را می دهد. او گفت که اساساً مسخره است که بخواهم از خدا عصبانی باشم، زیرا مانند این است که مثلاً از پا یا دست خودم عصبانی باشم. او گفت همۀ ما وظایفی معنوی روی زمین برای انجام دادن داریم. پاسخ دادم که هر چه که ماموریت من باشد، آن را نمی خواهم و خسته تر از آن هستم که بتوانم [به زندگی دنیا] ادامه دهم. احساس کردم مسیح تقریباً از این حرفم خندید، به نظر کمی برایش جالب بود ولی مقداری هم نگرانم شده بود.

ما با یکدیگر ارتباط تله پاتی و آنی داشتیم. مسیح گفت که ارواح زیاد دیگری مانند من در جهان هستند که ماموریتشان این است که شاهدانی برای خدا باشند. او گفت به همین خاطر است که زندگی من این همه درد و رنج داشته و تا این اندازه حوادث بد برایم رخ داده بود. این به خاطر این نیست که من بد و پلید هستم، بلکه بدی و پلیدی سعی می کند که هر کس و چیزی که خوب است را نابود سازد. او گفت پلیدی از طریق نقطه ضعف های افراد در آنها نفوذ می کند. مسیح به من بخشی از طرح و برنامۀ الهی را نشان داد، ولی گفت که نمی توانم این آگاهی را با خود به زمین بازگردانم. او گفت این آگاهی و دانش در رشد معنوی من بر روی زمین اختلال ایجاد خواهد کرد.

من از اینکه به بدنم بازگردم ممانعت می کردم. در آنجا و خارج از بدنم بسیار خوشحال بودم؛ دور از زمین و تمام دردها، رنج ها، بدبختی ها، ترس ها، مرض ها و کاستی های روی آن. آنجا در آرامش و خوشحالی و عشق قرار داشتم. به مسیح گفتم که نمی خواهم او را ترک کنم و بازگردم، ولی او همچنان با من صبور و ملایم بود. او می دانست که [از اینکه باید بازگردم] عصبانی هستم، و می خواست من را آرام کند و به من اطمینان بدهد تا به او گوش کنم. همینطور هم شد. در کنارش در چنان شادی و آرامشی خارق العاده بودم که هرگز مانند آن را در زندگی خویش تجربه نکرده بودم. حاضر بودم هر چه می گوید گوش کنم.

بالاخره به این نتیجه رسیدم که من را به زمین باز خواهند گرداند، صرف نظر از اینکه چقدر دربارۀ آن اعتراض کنم. می بایست وظایف خود را در این دنیا، هم به خاطر خدا و هم به خاطر خودم، به پایان می رساندم. ولی هنوز هم مقداری ناراحت بودم، زیرا نمی خواستم او را ترک کنم و مشتاق بودم که در جوارش باقی بمانم…

در سال 2004 دوباره به همان نقطه ای که در سال 1989 بودم بازگشتم. دیگر نمی توانستم به زندگی ادامه دهم. جسمم دردمند و مریض شده بود، احساس تنهایی بسیار شدیدی می کردم و کسانی که دور خود جمع کرده بودم تنها از من سوءاستفاده می کردند، ولی در زمان نیازم هیچ وقت برای کمک به من حاضر نبودند. دوباره دست به خودکشی زدم. تعداد زیادی قرص را یکجا خوردم و امیدوار بودم که به خواب بروم و دیگر هرگز بیدار نشوم. بعد از مدتی احساس کردم که تمام قسمت چپ بدنم لمس و بی حس شده است. بازوی من احساس خیلی سنگین و عجیبی داشت. فکر کنم دچار یک سکته مغزی شده بودم، ولی مطمئن نیستم.

آنگاه نهیبی را حس کردم که همچون رعد بود؛ صدایی پراقتدار که آن را درون و بیرون سرم هر دو حس کردم. صدا گفت: «من همراه تو هستم. تو توانایی این کار را داری. از جایی که هستی نرو!»

به شدت شروع به گریستن و نفس نفس زدن کردم. در لحظه ای بعد احساس کردم که برای دومین بار در زندگی در حال ترک کردن بدنم هستم. صعود کردم و از سقف رد شدم و وارد فضا گشتم، در حالی که با سرعت از میان ستارگان عبور می کردم. ولی این دفعه وقتی که آن تاریکی را در فاصلۀ دور دیدم، از آن اجتناب ورزیدم. دوباره فریاد زدم و مسیح را صدا کردم، و دوباره مسیح را در شکل یک نور زیبای درخشان و آشنا که پر از عشق و عطوفت بود دیدم. ولی این بار پشت سرش حضوری بود که قبلاً آن را ندیده بودم. این حضور تمام فضا و آسمان اطراف ما را پر کرده بود، مانند یک افق بسیار عظیم که اشباع شده از ارواح بود. گویی مسیح بود که ضرب در 20 میلیارد شده بود. او به من گفت که نمی توانم دوباره بدنم را ترک کنم و باید کار خود را روی زمین به اتمام برسانم. این تنها برای او و هدف او نبود، بلکه برای رشد معنوی و روحی خود من نیز بود.  خیلی محزون بودم و کمی نیز احساس ترس و شرم می کردم.

با شدت تمام نزد او می گریستم و گفتم: «من چه کار کنم؟ هیچ خانواده یا اقوامی ندارم که به من کمک کند و بسیار تنها هستم!» آنگاه نور پرقدرت با صدایی رسا، ولی با لحنی پرعطوفت گفت:

«تو در تمام زندگی حتی برای یک لحظه تنها نبوده ای. من همیشه آنجا و آماده بوده ام که به محض اینکه به من رو کنی و من را بخوانی، با تو باشم! همچنین از طریق مسیح [و تمامی کسانی که باعث هدایت تو شده اند] به تو محبت کرده ام. من تو را دوست دارم و تو فرزند منی. این را دوباره می گویم تا خوب به خاطر بسپاری: تو فرزند منی و برایم بسیار عزیز هستی.»

آنگاه چیزی مانند یک فیلم به من نشان داده شد. دیدم که چقدر از نظر معنوی رشد کرده ام، حتی اگر هنوز متوجه آن نباشم. او گفت که به من افتخار می کند و من تقریبا وظایفم را تمام کرده ام  و اگر تنها بتوانم آنچه باقی مانده است را روی زمین تمام کنم، تمام ابدیت من مملو از عشق و آرامشی خواهد بود که به آن نیاز دارم. من از خداوند طلب مغفرت کردم و گفتم که تمام سعی خود را خواهم کرد که کارم را به اتمام برسانم و سعی خواهم کرد که به خود یادآوری کنم که تمام رنج های این دنیا و دردهای جسمی آن، وقتی که به بهشت بازگردم، فراموش خواهند شد. آنها به من اطمینان کامل دادند که مطلقاً به بهشت خواهم رفت و بهشت پایان و مقصدم خواهد بود. وقتی که کارهایم را برای خدا تمام کنم و سفر معنوی خود را به پایان برسانم، آنگاه به طور کامل و ایده آلی در نقش هستی جا خواهم گرفت…

وقتی به بدنم بازگشتم، دو روز بعد را در کما گذراندم.


منبع:

https://www.nderf.org/Experiences/1ashli_ndes.html

3+