تجربه دیوید گوینز در 13 سالگی

دیوید گوینز (David Goines) در سن 13 سالگی در حالی که با دوچرخه‌اش به مدرسه می‌رفت با یک کامیون تصادف شدیدی کرد که باعث شد بدن او و دوچرخه در هم پیچیده شده و او آسیب زیادی ببیند. این اتفاق زندگی او را تغییر داد. او می‌گوید:

David Goines

…من بدن خود را از بالا در بیمارستان می‌دیدم که گروه زیادی مشغول کار روی آن بودند. من می‌توانستم همه چیز را ببینم و بشنوم. صحنۀ بدن به شدت مجروح  من که دوچرخه در آن فرو رفته بود برایم ترسناک بود. این صحنه دلخراش‌تر و ترسناک‌تر از حد تحمل من بود و می‌خواستم از آن فرار کنم. من برگشتم وبه طرف دیوار رفته و با یک قدم از آن عبور کردم، ولی خود را در تاریکی مطلقی یافتم. ولی ظاهراً من قدم دیگری برداشتم و ناگهان خود را در منظرۀ زیباترین باغ یافتم. این باغ مانند ایوان بزرگی بود که دریک کوه و نزدیک به قلۀ آن کنده کاری و ساخته شده بود. درختان و گیاهان آن بسیار سرسبز و بدنه و کف این ایوان از جنس سنگ مرمر که به دقت صیقل داده شده بود. محدودۀ باغ نیز با نردۀ کوتاهی که از جنس مرمر بود مشخص شده بود. هوای آنجا واقعاً سبک و دل نشین بود، مانند اینکه اکسیژن خالص است. فضای باغ با انواع مختلف بوته‌های زیبای همیشه بهار تزئین شده بود و عطر این بوته‌ها رایحۀ دل انگیزی به هوای آنجا داده بودند. جزئیات همه چیز در آنجا به نظر کامل و بی نقص می‌آمد. چند قدم جلوتر از جائی که من ایستاده بودم یک نیمکت از جنس مرمر بود که گوئی من را به خود دعوت می‌کرد تا بر روی آن نشسته و استراحت کنم. من جلو رفته و روی نیمکت نشستم و با دقت به اطراف نگاه کردم. آنجا چه مکان زیبائی برای استراحت بود. تفاوت قابل ملاحضه‌ای بین زیبائی و بی نقصی این باغ و ایوان، و کوههای اطراف که معمولی و نتراشیده و ضمخت بودند وجود داشت.

هنوز چند لحظه‌ای بیشتر از نشستن من در آن جا نگذشته بود که مردی مسن با چهره‌ای بسیار گرم و مهربان را دیدم که در کنار من روی نیمکت سنگی نشسته است. من متوجه آمدن او نشده بودم. او لبخند با محبتی به من زد. چروک‌های صورت و چشمان آبی و عمیق او گرمی و پختگی و مهربانی را نشان می‌دادند. احساس می‌کردم که او یک دوست قابل اعتماد است. نگاه او چنان عمیق بود که من برای اینکه در نگاهش غرق نشوم به جهت دیگری نگریستم و همان موقع او شروع به صحبت نمود. او گفت «مثل اینکه روز سختی داشتی!»، مانند اینکه او تمام ماجرای تصادف من را می‌دانست.  من آهی کشیده و گفتم «مطمئناً همین طور است».  من به یاد تصادف سخت خود افتادم و به طرف او برگشته و پرسیدم «آیا من مرده‌ام؟» او لبخندی زده و گفت «نه! تو نمرده‌ای. بدن تو جراحات زیادی دارد ولی از آن به خوبی مراقبت می‌شود و نیازی نیست که نگران باشی». با این حرف او خیال من خیلی راحتتر شد، زیرا زندگی من پایان نیافته بود، ولی ذهن من پر از سوال بود….

من دوباره به او نگاه کردم، چهرۀ او آن چنان فهمیده و باخرد بود که احساس می‌کردم او جواب تمامی سوالات من را حتی قبل از اینکه آنها را بپرسم دارد. مانند اینکه ما می‌توانستیم فکر یکدیگر را بخوانیم. ناگهان من دوباره احساس دلهره و تشویش کردم. از او پرسیدم «چگونه است که من اینجا هستم، در حالی که می‌دانم بدنم در بیمارستان است؟ اینجا کجاست؟ چطور می‌توانم تو و این مکان را ببینم در حالی که در بدنم نیستم؟ چطور می‌توانم در آن واحد در دو جای مختلف باشم؟ تو که هستی؟…»

او شروع به پاسخ به من کرد و صدایش به من آرامش داد. او به من توضیح داد که بدن فیزیکی من در بیمارستان است، ولی بدن روحی و فکری من اینجاست. او ادامه داد «تو با چشمان روحی و فکری خود اینجا و هر چه در آن است را می‌بینی و ادراک می‌کنی. این مکان در فکر توست و به این شکل و فرم است زیرا این دقیقاً همان چیزی است که تو (در شرایط فعلی) نیاز به دیدن آن داری. بحران فیزیکی که امروز برای تو رخ داد و نیاز فکر تو سبب آن شده است. من هم بدون یک بدن فیزیکی در اینجا هستم. تو من را به شکلی که من خودم را در نگاه فکرم می‌بینم می‌بیینی، یک تصویر ذهنی از فکر من به فکر تو.  تو من را این گونه می‌بینی زیرا من این طور درک کرده‌ام که تو نیاز داری من را این گونه ببینی. اینکه من که هستم یا اسم من چیست مهم نیست. من برای تو اینجا هستم، از طرف پدر بهشتی تو (خداوند) و برای عشق او به تو، تا به تو یاد آوری کنم که از کجا آمده‌ای». من گفتم «از بیمارستان؟». او لبخندی زده و گفت «نه، منظورم از منزلگه پدر (بهشتی) توست».

در آن لحظه متوجه شدم که تمام چیزهائی را که او به من می‌گفت من خود می‌دانستم، و می‌دانستم که آن ها حقیقت دارند، و تمام آن ها در ضمیر من بوده‌اند، قبل از آنکه به دنیا بیایم و بدنی فیزیکی داشته باشم. من به یاد آوردم که بله، من بدنی روحانی و فکری دارم و همه چیز برایم روشن شد. حتی به یاد آوردم که (قبل از آمدن به دنیا) از پرده‌ای عبور کردم و یک بدن فیزیکی برای خودم انتخاب نمودم. برایم تعجب آور بود که چگونه تمام این چیزها را فراموش کرده بودم. او به من یاد‌آوری کرد که برای تجربه کردن زندگی دنیائی، باید برای مدت موقتی بخشی از دانش و آگاهی خود را فراموش کنیم تا بتوانیم دنیای فیزیکی و تمام چیزهای در آن و چالش‌های آن را به طور کامل تجربه نمائیم. تا بتوانیم با آزادی کامل انتخاب کنیم، و بله، حتی برای اینکه اشتباه کنیم، تا بتوانیم از اشتباهات خود بیاموزیم، به گونه‌ای که تنها یک حیات مادی می‌تواند آن درسها را ارائه دهد. اگر ما تمام دانش قبلی خود را با خود به دنیا بیاوریم، شاید دیگر علاقه‌ای به اینکه زندگی دنیوی را تجربه کنیم نداشته باشیم و بخواهیم از دردهای آن صرفنظر کنیم و در نتیجه لذت (پیشرفت روحی) را از دست بدهیم. من همچنین قولی را که به پدر بهشتی‌ام در هنگام قبول این فرصت (برای آمدن به دنیا) و مسئولیت‌ها و چالش‌های آن داده بودم به یاد آوردم، تا سعی کنم که از آن برای او و خودم بهترین بهره برداری را کنم. تا با دانش و تجربه‌ای که از آن کسب کردم به منزلگاه پدر بهشتی‌ام  بازگردم، و به همین گونه پدر بهشتی من از این تجربه بهره خواهد برد.

من آنجا فهمیدم که چرا ما باید در دنیا جدائی از تمامیت و حقیقت خود را تجربه کنیم. برای اینکه بتوانیم از طریق زندگی دنیا تا حد ممکن بفهمیم و بهره ببریم و یاد بگیریم، باید آنچه را که از قبل (از آمدن به دنیا) می‌دانسته‌ایم و از یاد برده‌ایم را در دنیا دوباره کشف کنیم. به همین شکل باید به یاد بیاوریم که چگونه دوباره به سمت پدر بهشتی خود باز گردیم. با خوبی کردن به یکدیگر، با رشد دادن فکر خود، و با یادگرفتن اینکه با چالش‌ها و سختی‌های یک زندگی فیزیکی چگونه کنار بیایم راه خود را دوباره به سمت بهشت باز خواهیم یافت، و با آن پدر بهشتی خود را تکریم و ستایش می‌کنیم. این عشق پدر ماست که ما را به این سفر می‌فرستد و این عشق ما به اوست که ما را دوباره به آغوش پر از مهر او بازمی‌گرداند.

به محض اینکه من آنچه را که باید به یاد بیاورم به یاد آوردم، دوست پیرمرد من ناپدید شد. اینجا مکان فوق‌العاده‌ای بود، و واقعاً همان طور بود که من نیاز داشتم باشد. نه تنها می‌توانستم ببینم از کجا آمده‌ام، بلکه می‌دیدم که به کجا می‌روم، و چه چیزهائی را قرار است انجام دهم. می‌دانستم مسئول این هستم که برای خود همسری دنیائی بیابم تا ما با هم فرزندان دیگری را از پدر بهشتی مان به دنیا بیاوریم تا آنها نیز زندگی فیزیکی را تجربه کنند. می‌دانستم که من مسئول این هستم که بین خوب و بد انتخاب کنم تا با آن به پدرم خدمت کرده باشم. با بیاد آوردن این حقایق و تأیید درونی آنها احساس سبکی و تازگی زیادی کردم و دوباره توجهم را به آن مکان و محیط اطراف معطوف کردم. متوجه شدم که راه کوچک و پیچ و خم داری به سمت قلۀ آن کوه در آنجا است که قبلاً آن را ندیده بودم، و گوئی من را به سمت خود دعوت می‌کرد. من از روی نیمکت برخواسته و از مسیر آن به سمت قله به راه افتادم. مسیر پر شیب و سختی بود و قدم‌های من زیاد استوار نبودند. وقتی به قله رسیدم دیدم که در سمت دیگر کوه یک مرغزار بسیار زیبا و پر از گلهای مختلف و رنگارنگ است. چشمه‌ای کوچک و زیبا در آنجا جریان داشت که به زیبائی آنجا می‌افزود. من از میان گل‌ها و چمن‌های پرپشت آنجا عبور کردم و خود را به کنار آن چشمه رساندم. عمق آن چند سانتیمتر بیشتر نبود و جریان آب در آن سریع بود. من به آن سوی چشمه نگریستم و نور سفید و زیبائی را دیدم، مانند نور خورشید. از درون این نور تصویر شخصی نمایان شد. او ردائی سفید و نورانی به تن داشت. من نمی‌توانستم جزئیات چهره او را ببینم ولی دستهای او را می‌دیدم که به طرف من باز بودند. او به من گفت «آیا با من میائی؟». بدون هیچ تأملی در چشمه قدم گذاشتم که به طرف او بروم، ولی وقتی در چشمه پا گذاشتم مکث کردم. در آن موقع من به شدت شروع به لرزیدن کردم. در آن جا به یاد آوردم که من یک زندگی برای یاد گرفتن در پیش رو دارم و بلافاصله پایم را از آب بیرون آورده و بازگشتم و به او گفتم «نه، هنوز کارهای بسیار زیادی است که باید انجام دهم». من به سرعت از همان مسیر پیچ و خم دار به سمت قله دویدم و چند بار هم نزدیک بود پایم لیز بخورد. به محض اینکه به آن باغ ایوانی رسیدم و پا در آن گذاشتم ناگهان در بدنم بودم، بیدار و در دردی بیش از آنچه تصور می‌کردم امکان آن باشد… اولین فکر من این بود که «چه اشتباه بزرگی! این چه کاری بود که کردم؟ خراب کاری کردم! آن وجود نورانی مسیح بود و من به او گفتم نه!» نمی‌دانم که بیشتر از دردهای بدنم گریستم یا از دردهای روحیم به خاطر این تصمیم. بعدها با مدیتیشن و عبادت خود را آرام کردم. من به آن خیلی فکر کردم و اکنون می‌فهمم که در آنجا به من یک انتخاب داده شده بود، انتخابی که به هر یک از ما داده می‌شود…. بعداً فهمیدم که من به مدت 21 روز در کما بوده‌ام. انرژی و قوت قلبی که این تجربه به من داد باعث شد که برای بازپروری بدنم تلاش کنم و دوباره بتوانم راه بروم و بقیۀ کارهائی را که امروزه انجام می‌دهم انجام دهم.

58+