تجربه ریچارد در 8 سالگی

ریچارد در سن 8 سالگی خود در حالی که سوار دوچرخه‌اش بود با یک ماشین که سرعت زیادی داشت تصادف می کند. او ادامۀ داستان خود را اینگونه می گوید [121]:

من خود را درارتفاع حدود 7 متری معلق یافتم و از بالا بدن کودکی را می‌دیدم که بی حرکت و بی جان کف خیابان افتاده است. چند نفر به طرف او دویدند و یکی از آنها فریاد کشید که آمبولانس خبر کنید. من همچنین می توانستم صدای متفاوتی از همان شخص بشنوم که می‌گفت خواهش می‌کنم نمیر! این امر برایم عجیب بود ولی به سرعت دریافتم که من در حقیقت می‌توانم افکار دیگران را نیز بشنوم، و در آن واحد افکار تک تک آنها برایم به راحتی قابل تمیز بودند.

من برای چند دقیقه‌ای مشغول تماشای این صحنه بودم که ناگهان متوجه شدم نوری درخشنده بالای سرم در حال تابیدن است و به نظر می آید که این نور از درون حفرۀ کوچکی می‌تابد. نور رنگهای آبی، صورتی، سبز، و طلائی را در خود داشت. این حفره به تدریج بزرگتر می‌شد و باعث می‌شد که چیزهای اطراف آن به حالتی معوج دیده شوند، مانند تصویر آینه‌ای که سطح آن معوج و ناصاف است. نور بسیار درخشنده و زیبا بود ولی با این حال چشم من را آزار نمی‌داد. من شروع به شنیدن صدای همهمه و وزوز خاصی کردم که به تدریج بلندتر می‌شد، و هم زمان حفرۀ بالای سرم نیز بزرگتر و نوری که از آن می آمد درخشنده تر می‌گشت و کشش من به سمت آن شدیدتر می‌شد. با وارد شدن من به آن حفره، صدای وزوز به نوعی صدای صفیر تبدیل شده و من مانند نور با سرعتی سرسام آور شروع به حرکت در یک تونل کردم، در حالی که احساس می‌کردم در فضای تنگی فشرده شده‌ام. من در آن تونل تنها نبودم و می توانستم حضور کسان دیگری را نیز در آنجا حس کنم، گرچه نمی توانستم کسی را ببینم.

من از نوعی سد یا مرز رد شدم که توضیح آن مشکل است، و نور سرتاسر اطراف من را فرا گرفت. من به اطراف خود نگاه کردم و اشکال مبهمی را دیدم که در حال شکل گرفتن بودند. آنها در ابتدا حالت یک گوی نورانی را داشتند ولی به سرعت به فرم و هیأت آدمی درآمدند. تعداد زیادی از آنها در آنجا بودند و من صدای همهمۀ آرامی را ازصحبت بین آنها می‌شنیدم. سه نفر از آنها به طرف من جلو آمدند و با نزدیک شدن آنها من بهتر می‌توانستم جزئیات ظاهر آنها را تشخیص دهم. آنها قد بلند بوده و ردائی که حالتی سیال داشت به تن داشتند و همه موهائی بلند تا شانه، و یکی از آنها ریش داشت. یکی از آنها به من گفت: «تو نباید اینجا باشی و باید بازگردی. تو خود میدانی که چه چیزهائی را قبول کرده‌ای». من به او گفتم که اینجا مانند خانۀ من است و اینجا را دوست دارم ونمی خواهم برگردم. احساس کردم که پاسخ من برای آنها جالب بود و گفتند «باید برگردی، هنوز کار تو تمام نشده است. ما بزودی تو را باز خواهیم گرداند».

من به اطراف خود نگاه کردم و  چهره های آشنای زیادی را در آنجا دیدم، دوستان، اقوام، کسانی که قبلاً می شناختم ولی نمی توانستم به یاد بیاورم از کجا و کی. می دانستم که بعضی از آنها را برای مدت بسیار زیادی می‌شناخته ام، در طول زندگی های زیاد و در مکانهای متفاوت. صحنه های کوتاهی از این زندگی‌های گذشته و اتفاقات آن در نظرم می‌آمدند. نوعی پیوستگی و هدف دار بودن در این زندگی‌های متعدد را حس می کردم که در طول قرنهای زیادی اتفاق افتاده بودند. به آن سه نفری که جلوی من بودند نگاه کردم و نمی دانم چگونه، ولی می دانستم که آنها ارواحی بسیار کهن هستند که ناظر و راهنمای گروه ما هستند. ما همگی به نوعی از آنها منشعب شده بودیم و به یکدیگر و آنها متصل بودیم. من هیچ نوع قضاوتی را از جانب آنها در مورد اعمالمان، حتی بدترین آنها، حس نکردم.

یکی از آنها به من گفت «می توانی هر سؤالی می خواهی بپرسی، و ما آن را جواب خواهیم داد. مهم است که این کار را انجام دهی». اولین سؤال من این بود که آیا اینجا بهشت است؟ آنها گفتند «می‌تواند باشد، اگر تو بخواهی. می تواند هم جهنم باشد، اگر آن چیزی است که به آن باور داری. این واقعیت گستره‌ای از وجود خود توست که آناً تحقق یافته و شکل می‌گیرد. تو همواره واقعیت خود را خلق می‌کنی، صرفنظر از اینکه خود را کجا و در چه حالی بیابی، که حقیقتاً ما همگی در خلقت سهیم هستیم». من پرسیدم «خدا کجاست؟ او را نمی بینم!»، جواب آمد «چگونه می توانی آنچه را که خود جزئی از آنی ببینی. ما همگی  بیان و تجلی خدائیم. وقتی که با چشمان خود نگاه می‌کنی، در حقیقت از درون چشمان خدا می‌نگری و او واقعیت را از دید تو تجربه می‌کند. هنگامی که با خدا حرف می زنی، در حقیقت با خود سخن می گوئی. ما همگی یکی هستیم، و مرز و جدائی وجود ندارد. همانگونه که دست تو نمی‌تواند تو را ببیند، تو نیز نمی‌توانی خدا را ببینی. زیرا که دست تو جزئی از توست و برای تو و هدف تو انجام وظیفه می‌کند، و همچنین برای خودش. انفصالی وجود ندارد و آنچه (از مرزها) که به نظر می‌آید توهمی بیش نیست. نوری که تمام اینجا را فرا گرفته خداست، که منشأ وجود ماست و آزادانه به همه داده می شود». سؤال بعدی من این بود چرا حس می کنم اینجا خانه و وطن من است؟ آنها گفتند «زیرا اینجا خانه است. همه چیز از اینجا آغاز می شود و به اینجا باز می‌گردد. اینجا نقطۀ شروع تمامی سفرها و درسهاست». سؤال دیگر من که برای خودم عجیب بود و نمی دانم چرا آن را پرسیدم این بود که روزی که دوباره به اینجا باز گردم، آیا می توانم همینجا بمانم؟ ولی جوابی که گرفتم عجیب تر بود «ما فکر نمی‌کنیم که بخواهی مدت زیادی بمانی، تو هرگز زیاد نمی‌مانی. تو درسهایت را خیلی دوست داری، بخصوص آنهائی که سخت هستند. (ولی) می توانی هر آنچه می خواهی انجام دهی، انتخاب متعلق به خود توست».

من سؤالهای دیگری نیز پرسیدم که جنبۀ شخصی دارد و آنها را بازگو نمی کنم. بعد از پایان سؤالهایم به من گفته شد که وقت آن رسیده که بازگردم. من چشمان خود را باز کردم و در آمبولانس بودم…