تجربۀ سسیل همیلتون در 11 سالگی

سسیل همیلتون (Cecil L. Hamilton) در سن 11 سالگی در اثر غرق شدن دچار مرگ موقت شد. گفتگوی او با وجود نور جنبه‌های جالب و منحصر به فردی دارد که در زیر آمده است [39]:

وقتی 11 ساله بودم با برادرم در حال شنا کردن بودیم که برای او مشکلی پیش آمد. من سعی کردم او را از آب بیرون بکشم، ولی او که ترسیده بود، در حال غرق شدن من را نیز با خود به پایین کشید. ما هر دو تقلای زیادی کرده و غرق شدیم، ولی در نهایت او درگذشت و من به زندگی بازگشتم. خاطرۀ این اتفاق برای من مانند اینکه دیروز بوده تازه است. به یاد دارم که در حالی که زیر آب می‌رفتم شروع به شنیدن صدای عجیبی مانند زنگ کردم و احساس آرامشی من را فرا گرفت. سپس احساس کردم که روح من از بدنم خارج شد و به فضائی کاملاً تاریک و تهی رفت که کمی برایم ترسناک بود. در فاصله‌ای دور نقطه نورانی کوچکی را دیدم و به طرف آن حرکت کردم، در ابتدا با آرامی و به تدریج سریع و سریع‌تر. من به نور رسیدم و به طور کامل وارد نور شدم. متوجه شدم که در آنجا همه چیز، آسمان، ساختمان‌ها، چمن و … هر کدام از خود نور ساتع می‌کردند و رنگها متنوع تر و زیباتر از رنگهائی بودند که در دنیا می‌بینیم. جویباری پیچ و خم دار در آنجا بود که در طرف دیگر آن یک شهر دیده می‌شد و جاده‌ای آن شهر را به شهرهای متعدد دیگری وصل می‌کرد.

درست در مقابل من در طرف دیگر رودخانه 3 مرد ایستاده بودند که بدون راه رفتن یا پرواز کردن خود را جلوی من قرار دادند. من آنها را نمی شناختم ولی می‌دانستم که یکی از آنها لین بیب (Lynn Bibb) است که چند هفته قبل از تولد من درگذشته بود. می‌دانستم که این 3 مرد برای مراقبت و خوشامد گوئی به من آنجا هستند و می‌خواستند من را از رودخانه عبور داده و به شهر اول ببرند. احساسی داشتم که اگر با آنها بروم دیگر بازنخواهم گشت، و به همین خاطر تأمل کردم.

شهر اول مانند کلاس اول بود. مردم آنجا می‌ماندند تا وقتی که برای رفتن به شهر بعدی و درجه بعدی آماده شوند، و به همین شکل شهرهای بعدی هر کدام برای آن مردم مراحلی از رشد بودند. پشت من در سمت چپ یک نور بسیار قوی بود که پر از گرمی و عشق بود. می‌دانستم که این نور یک شخص است. من نمی توانستم آن را مستقیماً ببینم ولی حس می‌کردم که یک وجود مذکر است. او از طریق فکر شروع به مکالمه با من نمود و از من پرسید “چرا (برای گذر از رودخانه) تردید کردی؟”. پاسخ دادم “من برای مردن کمی جوان هستم”. او خنده‌ای کرد و گفت “بچه‌های زیادی می‌میرند”. من گفتم “راستش اول می‌‌خواهم چند چیز را بدانم”. گفت “چه چیزی را می‌خواهی بدانی؟”. گفتم “مردن چیست؟” او گفت “برگرد و نگاه کن”. من صحنۀ یک تصادف رانندگی شدید را دیدم که در آن چند نفر کشته شده بودند. روح‌ چند نفر از آنها از کالبد خارج شده و به بالا صعود می‌کرد. ولی برخی دیگر نیز صعود نکرده و در همان‌ جا باقی ماندند. من پرسیدم “آیا آنها نیز می‌توانند صعود کنند؟”. او گفت “بله، بعضی از آنها زودتر و بعضی دیرتر و بعضی هرگز” بنابراین مرگ باور نداشتن به هیچ چیز است.

من پرسیدم “جهنم چیست؟”. او گفت “برگرد و دوباره نگاه کن”. نگاه کردم و پیر زنی را دیدم که روی یک صندلی نشسته وتنها کارش نگرانی و حرص خوردن برای چیزهای مختلف بود، از کودکان و نوه‌هایش گرفته تا هر چیز دیگر. بنابراین جهنم یک مکان نیست بلکه عدم تعقل و خرد و حرکت و کوشش نکردن برای پیشرفت است.

من پرسیدم “آیا شیطان وجود دارد؟”. او گفت “فکر می‌کنی آیا خدا اجازۀ آن را می‌دهد؟” و ادامه داد “اگر تو برای چند لحظه خدا بودی، اولین کاری که می‌کردی چه بود؟” من می‌دانستم که اولین کاری که می‌کردم این بود که شیطان را از میان بردارم.

پرسیدم “چگونه می‌توانم کار خوب را از بد تشخیص دهم؟”. او پاسخ داد “خوبی کمک و محبت کردن به دیگران است و بدی تنها آزردن دیگران نیست، بلکه کمک نکردن در جائی که می‌توان کمک کرد نیز بدی است”.

ما برای مدتی با یکدیگر راه رفتیم و من سؤالاتی راجع به جهان هستی و دلیل چیزهای مختلف کردم که جواب همۀ آنها به من نشان داده شد. سپس او دوباره از من پرسید که آیا می‌خواهم بمانم یا به دنیا بازگردم. من گفتم که می‌خواهم بازگردم. او پرسید چرا. گفتم اگر برگردم می‌توانم به مادرم که پدرم او را در حالی که حامله بود و با چهار فرزند دیگر تنها رها کرده بود کمک کنم. او خنده‌ای کرد و پرسید که دلیل واقعی من برای بازگشتن چیست؟ پاسخ دادم که من زمین را کمی بهتر از آنچه بوده خواهم کرد (زندگی من روی زمین مثبت و سازنده خواهد بود). او گفت پس می‌توانی برگردی ولی تنها بخشی از دانش و حکمتی که اینجا فرا گرفتی را می‌توانی با خود ببری، و بقیۀ آن تا روزی که دوباره به اینجا بازگردی از ذهن تو پوشیده خواهد ماند.

من چشم باز کردم و دیدم که با صورت روی گل و لای کف رودخانه دراز کشیده‌ام ولی نیروئی من را به سمت بالا و سطح آب کشید. من از آب بالا آمده و استفراغ کردم و مقدار زیادی آب بالا آوردم، ولی توانستم خود را از آب بیرون بکشم. در آن موقع دریافتم که برادرم خفه شده و درگذشته است.