تجربۀ قبل از تولد

نیکول تجربۀ قبل از تولد پسر دوستش مایکل را چنین بازگو می‌کند [69]:

چند سال پیش من دوستی داشتم که همکار من نیز بود و ما هر دو در یک مدرسه معلم بودیم. او حامله بود و از من خواست که هنگام وضع حملش در بیمارستان به عنوان همراه او بروم، زیرا شوهر نداشت و یک مادر تنها بود. برای من باعث خوشحالی بود که از من چنین چیزی را خواسته است، زیرا با اینکه من خودم یک مادر هستم، هیچگاه زایمان کس دیگری را با چشمان خودم و از نزدیک ندیده بودم. این فرصتی بود که این پدیدۀ جالب را بدون تحمل درد آن مشاهده نمایم. دوست من یک پسر به دنیا آورد که اسم او را مایکل گذاشت، و چقدر تجربۀ فوق العاده‌ای بود. من به شوخی به او می‌گفتم که من پسر تو را قبل از خود تو دیده‌ام!

متأسفانه دوستم چند ماه بعد از وضع حملش به طور ناگهانی درگذشت. بعد از مرگ دوستم، پدر و مادر او از پسرش نگهداری کردند. اکنون که چند سال از آن اتفاقات گذشته است، مایکل بزرگتر شده و به همان مدرسه‌ای می‌آید که من در آن درس می‌دهم و مادرش نیز در آنجا معلم بود. مایکل اکنون به کلاس چهارم می‌رود و هر روز با دیدن او غم مادرش در دلم زنده می‌شود. من هیچگاه به او نگفته‌ام که من در هنگام تولدش آنجا بوده‌ام زیرا نمی‌خواهم دانش آموزان دیگر فکر کنند من بین او و بقیه فرق می‌گذارم و ضمناً نمی‌خواستم که خاطره و غم مادرش را برایش دوباره زنده کنم. شاید هم پدر و مادربزرگش به او این را گفته باشند، نمی‌دانم. ولی او می‌داند که من و مادرش با هم دوستان نزدیکی بودیم. البته برای او تعجبی هم ندارد زیرا می‌داند که مادرش نیز در همین مدرسه درس می‌داد.

اکنون حدود 9 سال و نیم از تولد او و مرگ مادرش می‌گذرد. هفتۀ پیش (این تجربه در تاریخ 26 ماه می سال 2014 ارسال شده است) از کلاس خواستم که برای تکلیف انشاء خود هر کسی اولین و قدیمی‌ترین خاطره‌ای که می‌تواند به یاد بیاورد را بنویسد. بیشتر دانش آموزان دربارۀ خاطرات خود از مهدکودک یا آمادگی یا وقتی که 3 یا 4 ساله بودند نوشتند. مایکل دستش را بالا آورد و گفت که او به یاد می‌آورد که قبل از تولدش همه چیز را از بالا و آسمان می‌دیده و بودن در شکم مادرش را نیز به یاد می‌آورد. او گفت که در حالی که نامرئی بود منتظر بود که متولد شود و وقتی من با ماشین خاکستری رنگم به سمت بیمارستان رانندگی می‌کردم و به یک موسیقی گوش می‌کردم او من را دنبال می‌کرده است. این خیلی عجیب است زیرا من در واقع در آن زمان یک ماشین خاکستری رنگ داشتم که با آن به بیمارستان رفتم و در راه به موزیک گوش می‌کردم! ولی من 7 سال است که آن ماشین را فروخته‌ام، یعنی وقتی که مایکل فقط 2 ساله بود! با شنیدن حرفهای او قلب من به شدت شروع به طپش نمود! او از کجا می‌داند؟ حتی پدربزرگ و مادربزرگ او ماشین من را ندیده بودند و حتی مادرش هم نمی‌دانست. حتی اگر هم می‌دانست وقتی که او درگذشت مایکل 3 ماهه بود. چطور می‌توانست به او گفته باشد؟ و من مطمئناً به او نگفته بودم که در راه به موزیک گوش می‌کردم.

مایکل گفت که به یاد دارد که من در راه در یک پمپ بنزین توقف کردم و از فروشندۀ پمپ بنزین مسیر بیمارستان را پرسیدم. او گفت که آرزو داشته که من مادرش باشم زیرا وقتی من در پمپ بنزین با آن فروشنده صحبت می‌کردم صدای من را دوست داشت. این حقیقت دارد! من در راه بیمارستان کمی گم شده بودم و در یک پمپ بنزین توقف کردم تا آدرس را بپرسم! مایکل ادامه داد که به یاد دارد که بیشتر پارکینگ بیماستان به خاطر ساختمان سازی بسته بود و من مجبور شدم که در یک گوشه پارک کرده و به سمت بیمارستان بدوم. اکنون دیگر از تعجب در جای خودم خشکم زده و دهانم باز مانده بود و تمام کلاس هم به من خیره شده بودند. من هیچگاه به مایکل یا کس دیگری در کلاس نگفته بودم که سر تولد مایکل بوده‌ام.

سپس مایکل چیزی باور نکردنی به من گفت. او گفت که وقتی مادرش در بیمارستان در حال وضع حمل بود، او با اصرار از خدا خواسته بود که من مادر او بشوم زیرا می‌دانست که مادر واقعی‌اش مدت زیادی زنده نخواهد بود و او از تنها ماندن روی زمین می‌ترسید. ظاهراً در جواب به او گفته شده بوده که او نمی‌تواند من را به عنوان مادر واقعی‌اش داشته باشد ولی همه چیز درست خواهد بود و به هر شکل من در زندگی او و دور و بر او خواهم بود.

او دیده بود که من در راهروی بیمارستان از سالن زایمان به اتاق انتظار رفتم که از تلفن عمومی یک تلفن بزنم و آنجا یک پلیور که در اتاق انتظار جا مانده بود را برداشته و پوشیدم. این هم حقیقت دارد، موبایل من در بیمارستان آنتن نمی‌داد و من مجبور شدم از تلفن عمومی بیمارستان استفاده کنم. اکنون دیگر موهای گردن من سیخ شده بودند. برای من باعث شرمساری است ولی باید اقرار کنم که آنجا سردم شده بود و یک پلیور گرم در اتاق انتظار دیدم که به نظر می‌آمد صاحبش آن را جا گذاشته است و من هم آن را به تن کردم. من هرگز چنین کاری در زندگی نکرده بودم ولی اینجا بیمارستان کوچکی بود و هیچ مریض یا همراه دیگری در بخش زایمان نبود و من هم مدتی منتظر ماندم تا ببینم که آیا صاحب آن برمی‌گردد ولی کسی نیآمد. من از این کار احساس خجالت و گناه می‌کنم ولی باید آن را بگویم زیرا یکی از شواهد بزرگ راست گویی مایکل است.

مایکل در خاتمه اضافه کرد که آخرین خاطرۀ او قبل از به دنیا آمدن تماشای من در حال تلفن زدن و پوشیدن آن پلیوراست. مایکل حدود 30 دقیقه بعد از اینکه من آن تلفن را زدم متولد شده بود.

بعداً من به طور خصوصی با مایکل صحبت کردم و به او گفتم که «بله، من سر به دنیا آمدن تو بودم. تو از کجا تمام این چیزها را می‌دانی؟» او گفت ساده است، کافی است که به اولین خاطراتش فکر کند. او از من پرسید که چطور من تولدم را به یاد نمی‌آورم؟ و ادامه داد «نگران نباش، زندگی من مشکل خاصی ندارد…نگران اینکه مادر من نیستی نباش».

می‌دانم باور نکردنیست! ولی من این را با کمال صداقت بازگو کردم، و فکر کنم شاهدی است که باید دنیای دیگری وجود داشته باشد. پیش خودم فکر کردم شاید روح مادرش به طریقی اینها را به او گفته باشد، ولی آخر چگونه؟ حتی او هم این چیزها را نمی‌دانست!