تجربه دکتر ایبن الگزاندر

دکتر «ایبن الگزاندر» (Eben Alexander) متخصص و جراح مغز در آمریکا و استاد دانشگاه‌های مشهوری چون هاروارد، ماساچوست، و دانشگاه ویرجینیا بود. او عضو انجمن جراحان مغز آمریکا و کالج جراحان و انجمن پزشکان آمریکا و دکتر جراح در بیمارستان دانشگاه دیوک (Duke) بود. او در انجمن چندین مجله علمی پر پرستیژ مربوط به پزشکی و جراحی نیز حضور داشت. البته که او به‌عنوان یک جراح مغز درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ شنیده بود، ولی مانند بسیاری از پزشکان با دیدی کاملاً علمی آن‌ها را توجیه می‌کرد. از دید او که یک دانشمند بود تمام این تجربه‌ها زاییده فعالیت‌های غیرعادی مغز در شرایط بحرانی مرگ یا اثر داروها بودند. در سال 2008 دکتر االگزاندر خود یک تجربه‌گر نزدیک به مرگ شد. این تجربه تمامی دیدگاه و جهان‌بینی او و در نهایت زندگی او را زیر و رو کرد. در ابتدا او از بازگو کردن تجربه‌اش برای عموم اجتناب می‌ورزید، زیرا می‌دانست که شهرت علمی و حرفه‌ایش و اعتبار او زیر سؤال خواهد رفت و جامعه پزشکی و علمی روی خوشی به آن نشان نخواهد داد. ولی بالاخره در سال 2012 او تجربه‌اش را در کتاب «اثبات وجود بهشت» (Proof of Heaven) منتشر کرد. کتاب او اکنون به 46 زبان ترجمه شده است. او در چندین برنامۀ تلویزیونی در آمریکا مانند شوی مشهور اپرا (Oprah Winfrey)  و شوی دکتر اوز در مورد تجربه‌اش گفتگو کرده است و اتفاقی که برای او افتاد و تحولی که در زندگی او به وجود آورد در مجلاتی مانند نیویورک‌ تایمز (25 نوامبر 2012) درج شده است. متن زیر خلاصه‌ای از تجربه او و توضیح او از دید یک دانشمند و جراح مغز و همچنین یک تجربه‌گر می‌باشد:

تاریخ 8 نوامبر سال 2008 بود. ساعت 4:30 صبح من از درد شدید کمر از خواب بیدار شدم. این برایم خیلی غیرعادی بود. بعد از مدتی کلنجار رفتن با درد، با خودم گفتم اگر بتوانم خودم را به حمام برسانم و در وان آب گرم کمی استراحت کنم دردم از بین خواهد رفت. من به حمام رفته و وان را از آب گرم پر کردم و در آن دراز کشیدم، ولی دردم به‌جای کم شدن مرتب افزایش می‌یافت. من به‌زحمت خودم را از وان بیرون کشیده و حوله‌ای به دور خود پیچیدم و با تلاش زیاد و با قدم‌های کوچک خودم را به اتاق خوابم رساندم. به‌محض این‌که به اتاق رسیدم همان‌جا روی تخت فروافتادم، با عرقی سرد و دردی بسیار شدید. پسر کوچک‌ترم که آن‌وقت ده ساله بود از سرو صدا بیدار شده و به اتاق من آمد. او متوجه درد شدید من شد و برای اینکه من را کمی تسکین دهد شروع به مالیدن شقیقه‌های من کرد. وقتی این کار را می‌کرد گویی یک نیزه به سر من فرو می‌کردند.

بعداً معلوم شد که من به یک نوع عفونت شدید بسیار نادر و مرگبار مغزی به نام «منینژو انسفلایتیس»  (meningoencephalitis) مبتلا شده‌ام که باید قطعاً من را می‌کشت. من در آن موقع نمی‌دانستم که چقدر شرایطم خطرناک است و چه وقایعی در حال شکل گیری هستند. پیش خودم فکر می‌کردم که اگر این درد بدتر شود مجبور خواهم شد به بخش مراقبت‌های فوری بیمارستان بروم و آنجا معطلی زیاد است و تازه باید تعداد زیادی فرم‌ پر ‌کنم. ولی احتمالاً بعد از چند ساعت حالم خود به خود بهتر خواهد شد و تا بعد از ظهر مرخص می‌شوم. ولی فکر می‌کردم که آنجا همکارانم را خواهم دید و جلوی آن‌ها کمی خجالت خواهم کشید. در این حین پسرم در حال حاضر شدن برای رفتن به مدرسه بود و من به هر زحمتی بود به او گفتم در مدرسه روز خوبی داشته باشی. این جمله آخرین خاطره من از دنیا است و بعد از آن هیچ چیز دیگری به‌یاد نمی‌آورم. من هفت روز بعدی را در کما به سر بردم. خانواده من دیدند که من روی تخت افتاده و چشمانم بسته است و تصور کردند که در حال استراحت هستم و در اتاق را بستند. دو ساعت بعد که دوباره به اتاق من سر زدند من را در حال صرع بسیار شدید یافتند و بلافاصله آمبولانس خبر کردند. من به بیمارستان منتقل شدم. باید دوباره خاطر نشان کنم که من هیچ‌یک از این وقایع را به خاطر نمی‌آورم.

وقتی در بیمارستان مایع مغزی (CSF) من را برای نمونه برداری از نخاعم بیرون کشیدند به‌جای مایع مغزی یک مایع سفید رنگ پر از عفونت از آن خارج شد. این واقعیت و این‌که من در کما بودم به این معنی بود که احتمال زنده ماندن من حداکثر 10 درصد بود. تازه این هنوز تشخیصی خوش‌بینانه بود. من را روی سه آنتی‌بیوتیک بسیار قوی قرار دادند ولی فردای آن روز که دوباره مایع نخاعی من را آزمایش کردند، دیدند که من به ای‌کولای (E. Coli) مغزی هم مبتلا هستم که بسیار نادر و کشنده است و تنها 1 در 10 میلیون به آن مبتلا می‌شوند. عفونت شدید تمام قسمت نئوکورتکس (neocortex) مغز من را فرا گرفته بود. وقتی که من را به بیمارستان بردند در ابتدا نوار مغزی من اندکی فعالیت‌های غیرعادی و سیگنال‌های پراکنده و نامنظم از خود نشان می‌داد، ولی بعد از یکی دو ساعت آن هم کاملاً خاموش شد و دیگر هیچ سیگنال و فعالیتی از مغز من صادر نمی‌شد. حتی ساقه مغزی (brainstem) من نیز به‌شدت عفونت کرده و از کار افتاده بود. من در حالت کما بودم و شرایط من روز به روز بدتر می‌شد. از طرفی هم عفونت من به هیچ‌یک از آنتی‌بیوتیک‌ها پاسخ نمی‌داد. روز هفتم پزشکان با خانواده من یک جلسه گذاشتند و وضعیت من را برای آن‌ها شرح دادند. آن‌ها گفتند که احتمال مرگ من حدود 98 درصد است و اگر هم معجزه‌ای شده و زنده بمانم، با فلج دائمی و کامل بدن و به طور دائم یک گیاه خواهم بود (بدون هیچ‌گونه قدرت تکلم یا حرکت یا ابراز احساس یا فهم یا ارتباط با دنیای خارج)، و بعد از چند ماه نیز خواهم مرد. آن‌ها توصیه کردند که تزریق آنتی‌بیوتیک‌ها و بقیه مراقبت‌های پزشکی متوقف شود تا من خود به خود بمیرم. این تصمیم گرفته شد و دکترها هم همین کار را کردند! تمام آنتی‌بیوتیک‌های من قطع شد! جالب است که چند ساعت بعد از آن من شروع به بیدار شدن از کما کردم! البته دکترهای من حق داشتند و راست می‌گفتند. من نمی‌بایست زنده می‌ماندم، چه برسد که تجربه‌ای داشته باشم و بیشتر از آن حتی بتوانم این تجربه را به یاد بیاورم! به‌خصوص که بر طبق علم پزشکی قدرت تصور و تجسم ما، و تکلم و فکر ما و کلاً تجربه و ادراک انسانی ما وابسته به قسمت نئوکورتکس مغز ما است و نئوکورتکس مغز من کاملاً از کار افتاده بود. به همین علت است که داستان من این‌چنین دنیای علمی و پزشکی را متحیر کرده است. زیرا آنچه برای من اتفاق افتاد از دیدگاه علمی غیرممکن است و نمی‌توانست اتفاق بیافتد. بر روی من تست‌های متعددی انجام شده و تصاویر زیادی از مغزم گرفته شد. تمام آن‌ها نشان می‌دادند که تمام لایه‌های نئوکورتکس مغز من به‌طور کامل در اثر عفونت از بین رفته‌ اند.

سفر (نزدیک به مرگ) من از مکانی که خشن و ناخوشایند و بدوی و بدون ارتباط بود شروع شد. جایی که احساسی مانند زیر زمین و خاک را داشت. به یاد دارم که چیزهایی مانند ریشه درخت و رگ‌های خون را در اطراف خود حس می‌کردم. من در هیچ جای این تجربه احساس یک بدن و فرم و قالب را برای خود نداشتم، بلکه تنها یک نقطه ادراک و ضمیری خالص بودم که تمام این چیزها را تجربه می‌کردم. در این مکان خشن و زشت زیر زمینی حیران بودم که اینجا کجاست و من اینجا چه‌کار می‌کنم. ولی هیچ پاسخی به این فکر من داده نشد و هیچ ارتباطی وجود نداشت. ضمناً صدایی بسیار ناخوشایند را می‌شنیدم که مانند ضربات چکش بود، همچون صدای کوبیده شدن.

خاطره بعدی من این نور سفید گرداب مانند بود که در خود می‌پیچید و به سمت من می‌آمد، در حالی که زیباترین و خارق‌العاده‌ترین ملودی و موسیقی را به همراه داشت. با نزدیک‌تر شدن، این نور سفید از هم باز شده و از درون آن دره‌ای نمایان شد که زیبایی آن ورای هر واقعیتی بود که من با آن آشنا بودم. من از درون نور به سمت این دره اعجاب برانگیز صعود کردم که پر از سرسبزی و زیبایی و مملو از حیات و زندگی و انرژی بود. میلیون‌ها پروانه در آنجا در پرواز بودند و من که هنوز هیچ بدنی نداشتم و تنها یک نقطه (ضمیر) بودم بر بال یک پروانه بسیار زیبا سوار بودم و با او در این دره حرکت می‌کردم. این پروانه‌ها به دور چشمه‌ای از عشق و حیات با زیبایی غیرقابل توصیف و پر از انواع رنگ‌ها در چرخش و پرواز بودند. به یاد دارم که ما از ارتفاع خود کاستیم و در درون آن سرسبزی انبوه فرو رفتیم. همه جا پر از گل و غنچه بود و با نزدیک شدن ما این غنچه‌ها سر راه ما می‌شکفتند. بافت گل‌ها و رنگ‌های آن‌ها فوق‌العاده زیبا و غنی و متنوع بودند. ما دوباره ارتفاع گرفتیم و من از بالا صدها روح را دیدم که مشغول رقص بودند. آن‌ها لباس‌هایی ساده و ردا گونه به تن داشتند ولی با رنگ‌هایی بسیار زیبا، در حالی که شور و سروری فوق‌العاده در آن‌ها بود. کودکان بسیاری نیز در میان گل‌ها و چمن‌‌ها مشغول بازی و شادی بودند و سگ‌هایی که با آن‌ها جست و خیز و بازی می‌کردند. این منظره یک جشن و فستیوال بزرگ و خارق‌العاده بود. در آسمان بالا که رنگ مخملی سیاه داشت موجوداتی مطلقاً معنوی به شکل گوی‌های طلایی درخشانی شناور بودند. آن‌ها در شکل و الگوهای زیبایی صف‌آرائی و حرکت می‌کردند و در پشت‌ سر دنباله‌ای از جرقه و تلالوهای طلایی به‌جای می‌گذاشتند. از آن‌ها زیباترین و مسحور کننده‌ترین سرود و آوای روحانی به گوش می‌رسید که مانند موج‌های پرقدرتی یکی بعد از دیگری به درون وجود من سرازیر می‌شدند. آن‌ها به تمام کسانی که در آن دره زیبا بودند انرژی و سرور می‌فرستادند. در آنجا مفهوم زمان با دنیا بسیار متفاوت بود. آنچه ما آن را ترتیب اتفاقات و علت و معلول می‌نامیم به این شکل وجود نداشت.

مهم است که بگویم تمام این دره و مناظر بسیار واقعی‌تر، شفاف‌تر، و ملموس‌تر از این دنیا بود. در حقیقت این دنیا در مقایسه با آن مانند یک خواب و رؤیا است. بعضی از من می‌پرسند که چطور آن جهان واقعی‌تر از این دنیاست؟ آیا صحنه‌ها شفاف‌تر و با کیفیت بالاتری هستند؟ باید بگویم خیلی بیشتر از آن. شما در آنجا تنها افراد و چیزهای دیگر را نمی‌بینید، بلکه وجود آن‌ها را حس می‌کنید و با آن‌ها یکی می‌شوید تا قدرت احساس بودن را حس کنید. مرور زندگی نیز به همین شکل است. شما با افرادی که در زندگی تحت تأثیر قرار داده‌اید یکی می‌شوید تا تمام احساسات آن‌ها و اثرات رفتارتان بر رویشان را خود حس کنید، تا درس‌های مهم زندگی را که هنوز یاد نگرفته‌اید یاد بگیرید. این باعث رشد و تکامل خود شما و خود بالاترتان و خانواده ارواحی (soul group) که از آن آمده‌اید می‌شود. در آنجا کسی در باره شما هیچ قضاوتی نمی‌کند و این تنها خود حقیقی و بالاتر شماست که در مورد اعمال شما قضاوت می‌کند. مرور زندگی یک عبور سریع و سطحی بر روی یک سری خاطرات و تصاویر نیستند، بلکه زندگی کردن دوباره لحظات مهم زندگی با قدرتی بیشتر و به شکلی واقعی‌تر و دیدی گسترده‌تر از زمانی که در دنیا آن لحظات را زندگی کرده‌ایم است، که در آن قدرت تصمیماتمان را و اثرات آن‌ها را بر روی زندگی و احساس دیگران تجربه می‌کنیم. اگر در زندگی خود به دیگران درد و اذیت داده‌ایم باید خود تمام آن را حس و تجربه کنیم، ولی با قدرت و شفافیتی بسیار بیشتر. ما نیاز داریم که قبل از اینکه بتوانیم دوباره به طور کامل با خود حقیقی‌مان متحد شویم، این درس‌ها را از زندگی و رفتار خود یاد بگیریم.

در آنجا و بر روی بال آن پروانه من تنها نبودم و دختر بسیار زیبایی همراه من بود. چشمان او آبی بود و لبخندی چنان زیبا به لب داشت که اگر تمام عمر خود را در درد و رنج سپری کنید تا تنها یک دقیقه این لبخند را تجربه کنید ارزش آن را دارد. عشقی در لبخند او بود که از تمام جلوه‌های دنیایی عشق که ما می‌شناسیم بالاتر بود. همه ما در عمق درون خود این عشق را می‌شناسیم، زیرا این عشق سرچشمه همه ماست. ارتباط ما از طریق فکر بود و نه کلمات. بعد از این‌که به دنیا بازگشتم سعی کردم شیرازه و عصاره آنچه به من گفته بود را بنویسم. پیام اصلی او به من این بود:

«تو برای همیشه مورد عشق و عزت هستی. هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد و تا ابد از تو مراقبت خواهد شد.»

درک این‌که هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد کلیدی است. اگر این را بفهمیم، می‌بینیم که جنگی بین خوبی و بدی و خیر و شر وجود ندارد. اگر حقیقتاً ببینیم که ما موجوداتی کاملاً الهی هستیم، می‌فهمیم که ما به سادگی به این دنیا می‌آییم تنها برای اینکه نور الهی را به تاریکی این دنیا بیاوریم و تاریکی در برابر نور هیچ قدرتی ندارد. این تنها چیزی است که نیاز داریم در زندگی بدانیم و بفهمیم. پیغام دیگر او که به خاطر بازگو کردن آن معمولاً مورد انتقاد قرار می‌گیرم این بود:

«نمیتوانی هیچ کار اشتباهی انجام دهی.»

بله او واقعاً این را جدی می‌گفت. اگر به یاد بیاوریم که ما موجوداتی الهی هستیم می‌بینیم که آنچه آن را اشتباه می‌نامیم نیز راهی برای یادگیری درسی است، گرچه ما می‌توانیم گاهی راه‌های بسیار سخت و دردناکی را برای یادگیری درس‌های خود انتخاب کنیم….

سپس من وارد اقلیمی جدید شدم. تمام آن دره زیبا و آن فرشته‌های گوی‌ مانند که در بالای سر بودند جای خود را به این بعد جدید دادند که فضایی کاملاً تاریک بود. این اقلیم سرشار از عشق نامحدود و ابدی و نامشروط آفریدگار بود. عشقی که بی‌نهایت زیبا و فراگیر بود و از ازلیت تا ابدیت با نیرویی بی‌انتها می‌تابید. در آنجا یک گوی بسیار درخشان وجود داشت که درخشش آن از میلیون‌ها خورشید بیشتر بود و من پیش خود فکر کردم که باید واسطه و مترجمی باشد بین من و این قدرت نامحدود و بی‌نهایت خلاق که مملو از عشق خالص است. قدرتی که بسیار فراتر از هر نام و نام‌گذاری و هر شرح و توصیفی است. این نیرو مذکر یا مؤنث نبود و از هر کلام و سخنی بالاتر بود. احساسی بسیار قوی داشتم که هر سه ما آنجا هستیم. آن گوی نورانی از طریق فکر به من گفت:

«تو اینجا نیامدهای که بمانی. ما چیزهای بسیاری را به تو خواهیم آموخت. باید بازگردی.»

باید متوجه باشید که ضمیر و آگاهی من که آنجا بود ضمیر و آگاهی این «ایبن الگزاندر» (در دنیای مادی) نبود، بلکه ضمیری به‌مراتب گسترش یافته و بسیار بزرگ‌تر و عمیق‌تر بود که تمام ما در آن مشترک هستیم و در تک‌تک ما وجود دارد و پیوندی مستقیم با الوهیت است. نیازی نیست که یک تجربه نزدیک به مرگ داشته باشید که این ضمیر و ادراک را حس کنید. مراقبه و مدیتیشن خیلی عمیق به همراه مناجات می‌تواند شما را به آن نزدیک کند و یا در آن درجه قرار دهد.

ناگهان من دوباره خود را در همان مکان زیر خاک مانند که تجربه من از آنجا شروع شده بود یافتم. این برایم شکه کننده بود. چطور من دوباره از اینجا سر در آوردم؟ ولی در آنجا متوجه شدم که با تکرار سرود و موسیقی روحانی که در آن دره زیبا شنیده بودم و تمرکز بر روی آن، دوباره آن نور چرخان به سمت من ‌آمد و می‌توانم دوباره وارد آن دره زیبا شوم. دوباره من بر روی بال یک پروانه و به همراه آن دختر زیبا بودم و تمام ارواحی که در پایین با سرور و خوشحالی مشغول آواز خواندن بودند و همان اطمینان قبلی از عشقی نامشروط که برای ابد از من مراقبت خواهد کرد. تمام آن فرشته‌های زیبای بالای سر ما با موسیقی و سرود زیبایشان نیز آنجا بودند. بار دیگر انرژی و سرود آنان من را به بعد بالاتری برد و من وارد همان فضای تاریک مملو از عشق الهی شدم و دوباره به من گفته شد که باید بازگردم و من دوباره به فضای زیر خاک مانند اولی بازگشتم…. این چرخه چندین بار تکرار شد، تا بالاخره زمانی رسید که دیگر نتوانستم با تکرار آن سرود و آوا و تمرکز بر روی آن به نور و آن دره بازگردم.

اینکه بگویم بسیار محزون شدم حق مطلب را ادا نمی‌کند. احساسات در آن‌طرف به‌مراتب قوی‌تر و عمیق‌تر از این دنیا هستند. ولی آنچه به من دل‌خوشی می‌داد این بود که می‌دانستم برای همیشه مورد عشق بی‌نهایت الهی و مراقبت کامل او هستم و هیچ اشتباهی نمی‌توانم مرتکب شوم…

وقتی که دیگر نمی‌توانستم به نور بازگردم، در آن فضای زیر خاک مانند متوجه حضور هزاران وجود در اطراف خود شدم که در فضایی تیره و مه آلود راه می‌رفتند. آن‌ها رداهایی کلاه‌دار به تن داشتند و کلاه آن را بر سر خود کشیده بودند و در حالی که سرهایشان پایین بود و شمع‌هایی به دست داشتند، نوعی انرژی مانند زمزمه از آن‌ها صادر می‌شد. جالب است که این انرژی همان احساس عشق نامشروطی را که در آن دره زیبا حس می‌کردم به من می‌داد. احساس من این بود که این موجودات مشغول مناجات و دعا (برای من) هستند. این برای من درسی بود که دعا و مناجات این قدرت را دارد که احساس عشق بی‌انتهای الهی و نیروی نامحدود شفا بخش آن را بر ما فرود آورد. بعضی مریضی‌ها و معلولیت‌های جسمی ما در این دنیا که تقدیر الهی اجازه می‌دهد نیز می‌توانند با همین نیرو و مناجات شفا داده شوند، همان‌گونه که من خود یک نمونه و مثال آن هستم. این موجودات آنجا بودند که به بازگشت من کمک کنند و آن را راحت‌تر نمایند. ولی من نمی‌دانستم که به کجا بازمی‌گردم.

سپس 6 صورت را دیدم که یک به یک جلوی من ظاهر می‌شدند و کلماتی را ادا کرده و دوباره ناپدید می‌شدند. من در آن حال و فضا هیچ‌یک از این کلمات را نمی‌فهمیدم و این چهره‌ها را نمی‌شناختم. ولی جالب است که بعد از بیدار شدن از حالت کما ظرف چند ساعت توانستم تمام آن‌ها را به‌جا بیاورم. 5 نفر از آن‌ها دوستان و آشنایانی بودند که در طول 18 ساعت آخر کمای من در بیمارستان حضور داشتند. این نکته مهمی است زیرا این در آخرین قسمت تجربه من که احساس می‌کردم ماه‌ها یا سال‌ها طول کشیده است اتفاق افتاد، در حالی که روی زمین تنها 7 روز در کما بودم. بسیاری افراد دیگر نیز از دوستان و فامیل در روزهای قبل از آن به بیمارستان آمده بودند که آن‌ها را اصلاً به یاد نمی‌آورم. همچنین به یاد آوردم که صورت نفر ششم متعلق به چه کسی بود. او صورت شخصی به نام «سوزان رنجز» (Susan Reintjes) بود که یکی از دوستان خانوادگی ما بود. ده‌ها سال بود او را می‌شناختیم ولی او خودش شخصاً به بیمارستان نیامده بود. ولی سوزان کتابی به نام «باز کردن چشم سوم» (Third Eye Open) نوشته است که درباره متصل شدن به انسان‌ها (channel to people)، من‌جمله افرادی که در کما هستند، و شفا بخشیدن به آن‌ها است. به همین خاطر خانواده‌ام در روزهای آخر کمای من از او کمک خواسته بودند تا با روش‌هایی که می‌داند و درباره آن‌ها نوشته است سعی خود را در مورد من بکند. من چهره او را به‌وضوح در میان آن 6 چهره‌ای که دیده بودم به یاد می‌آوردم، قبل از اینکه بدانم که با او درباره من حرف زده بودند و او برای شفای من تلاش کرده بود.

ولی در میان این صورت‌ها، چهره‌ای که بیشتر از همه توجه من را به خود جلب کرد چهره یک پسر بچه ده ساله بود. من وقتی در تجربه‌ام چهره او را دیدم او را نمی‌شناختم زیرا هیچ خاطره‌ای از این دنیا و زندگی روی آن و اینکه چه کسی هستم نداشتم. ولی بعد از آن‌که از کما بیدار شدم و خاطرات من به‌تدریج به من بازگشتند متوجه شدم که آن چهره پسر ده ساله‌ام بود. وقتی که دکترها می‌خواستند به خانواده‌ام بگویند که امیدی برای من نیست و توصیه کرده بودند که مداواها و داروها متوقف شوند، او از بیرون اتاق دکتر حرف‌های آن‌ها را شنیده بود و به طرف اتاق من دویده بود. او من را بغل کرده و با خواهش چندین بار تکرار کرده بود «بابا، حالت خوب می‌شه». وقتی که چهره او را در سوی دیگر دیدم اصلاً او را نمی‌شناختم، ولی احساس کردم که عشقی بسیار پر قدرت و عمیق بین ما حاکم است و باید به خاطر این عشق به دنیا بازگردم. این سخت‌ترین کاری بود که تاکنون در زندگی انجام داده‌ام. من تقلای بسیار زیادی برای بازگشت می‌کردم ولی به نظر برایم غیرممکن می‌نمود. ولی در عین حال برایم غیرممکن بود که باز نگردم و می‌دانستم باید به خاطر عشقی که به این انسان حس می‌کردم هر طور شده و به هر قیمتی بود بازمی‌گشتم….

وقتی که من از کما بازگشتم مغز من یک ویرانه بود. در ابتدا هیچ خاطره دنیایی نداشتم و قادر به تکلم نبودم و هیچ کس حتی همسر و مادر و فرزندانم را نمی‌شناختم و تمام چیزهای دور و اطراف برایم غریبه و ناشناخته بود. تمام اطلاعات پزشکی من از ذهنم پاک شده بود و حتی هیچ چیزی از زندگی خودم قبل از کما و اینکه چه کسی هستم به یاد نمی آوردم. با این وجود تجربه نزدیک به مرگ من به‌طور کاملاً واضح و شفاف و با تمام جزئیات مفصل آن در ذهنم حک شده بود…

سرعت بهبودی من معجزه آسا و غیرقابل باور بود. من ظرف چند ساعت شروع به به‌یاد آوردن چیزها و افراد کردم و ظرف چند روز بسیاری از کلمات را به‌یاد آوردم. خاطرات گذشته و بچگی من ظرف حدود یکی دو هفته به من بازگشتند و  تمام تجربه پزشکی و دانش من در جراحی مغز بعد از حدود 8 هفته به من بازگشت. چیز عجیب در مورد همه این‌ها و بازگشت حافظه‌ام این است که به‌تدریج متوجه شدم که خاطراتم کامل‌تر و با جزئیات بیشتری از آنچه حتی قبل از کما به یاد می‌آوردم به من بازگشته‌اند! این برایم خیلی عجیب و اسرار آمیز بود و به نظر من چیز زیادی را به ما در مورد حافظه، ضمیر و روح، و تجربه‌های ما و ارتباط همه آن‌ها می‌گوید.

وقتی که با پزشکان در مورد آنچه دیده بودم صحبت کردم، آن‌ها در ابتدا فقط می‌گفتند که باور نکردنی است که تو زنده مانده‌ای و آسیب دائمی مغزی ندیده‌ای، ولی آن چیزهایی که دیده‌ای همه بازی فکر تو و مغز در حال مرگ تو بوده‌اند که آن‌ها را تصور کرده است. بعد که من خود با دقت تمام تصاویر مغزی و نتایج آزمایش‌هایم را مرور کردم دیدم که چنین چیزی غیرممکن است. من این را با آن‌ها در میان گذاشتند، ولی جواب آن‌ها این بود که ما هیچ توضیحی برای آن نداریم.

یکی از چیزهایی که در مورد تجربه‌ام برایم سؤال بود این بود که چرا راهنمای من آن دختر جوان بود؟ او که بود و چرا پدرم را که 4 سال پیش درگذشته بود ملاقات نکردم. پدرم نیز یک جراح مغز بود و من با او رابطه بسیار نزدیکی داشتم. من از خردسالگی توسط خانواده‌ای به فرزندی قبول شده و با آن‌ها بزرگ شده بودم. 4 ماه بعد از این اتفاق به سراغ خانوادۀ اولیه‌ام رفتم و بعد از کمی تحقیق دریافتم که من خواهری داشته‌ام که پیش از تولد من در سن 36 سالگی فوت کرده بود. من او را هرگز ندیده بودم. وقتی که برای اولین بار عکس او را دیدم به‌کلی جا خوردم! من با شگفتی مطلق دیدم که او همان دختر جوانی بود که در تجربه‌ام همراه من و با من سوار بر بال آن پروانه بود! کوچک‌تری شکی نداشتم که این عکس همان دختر است و هیچ تردیدی برایم نبود. نمی‌توانم بگویم چقدر این برایم پر قدرت و تکان دهنده بود، گویی خواهرم آنجا بود و می‌گفت آیا می‌بینی؟ حالا باور می‌کنی یا نه؟

پدر من و پدر بزرگ من هر دو جراح مغز بودند. قبل از تجربه‌ام من هم که یک جراح مغز و دانشمند بودم باور داشتم که همه چیز در نهایت با علم قابل توضیح است. از دیدگاه علمی من تمام پدیده‌ها با اتم‌ها و مولکول‌ها و روابط شیمیایی و فیزیکی بین آن‌ها به وجود آمده بود و از چنین دیدگاهی که علوم مادی ترسیم می‌کنند ضمیر و آگاهی ما نیز در حقیقت مخلوق واکنش بین اتم‌هاست و چیزی حقیقی نیست. در صورتی که در واقع تنها چیزی که برای شما حقیقت دارد و حقیقت آن بدون واسطه است و وابسته به هیچ چیز دیگری نیست همین ضمیر و ادراک شماست. اگر دقت کنید می‌بینید که هر چیز دیگری در جهان برای شما تنها برداشت و حسی است که ادراک و ضمیر شما از آن چیز دارد، وگرنه شما هرگز به طور مستقیم به آن اشراف ندارید. در واقع ادراک و ضمیر ما بنیادی‌ترین حقیقت و در اصل تنها حقیقت اساسی و بدون واسطه برای ماست. هر چیز دیگر تنها از طریق اثری که بر روی ادراک ما می‌گذارد برای ما وجود و معنی دارد و حقیقت آن برای ما ثانوی است. در صورتی که در جهان‌بینی علمی این تصویر کاملاً وارونه و برعکس ترسیم شده است. جهان بینی علمی ادراک را یک چیز مجازی می‌داند که ساخته دنیای خارج ماست. البته دانش فیزیک مدرن و کوانتم به‌تدریج در حال تغییر دادن این دیدگاه است و نقش ادراک را در شکل دادن پدیده‌ها تائید می‌کند.

آنچه در تجربه‌ام یاد گرفتم این بود که نقدینگی جهان دیگر عشق است، عشقی که بسیار فراتر از کلمات و آنچه تصور می‌کنیم می‌باشد. این عشق نامشروط قدرت نامحدودی برای شفا دادن دارد. من از سفر خود با این درس بازگشتم که سختی و دردهای این دنیا، که به‌عنوان یک پزشک و جراح باید بگویم مریضی‌ها و جراحات بدنی نیز جزئی از آن‌هاست، همه هدیه‌ها و فرصت‌هایی برای رشد روحی ما و خانواده روحی ما هستند. من یاد گرفتم که بسیاری از اوقات کسانی که در زندگی آن‌ها را سد راه خود یا رقیب و حریف خود می‌دانستم یک جزو بسیار نزدیک و عزیز از خانواده روحی من هستند که با رفتار خود در دنیا کمک می‌کنند که من درسی را راجع به خودم و زندگی فرا گیرم. من نیروی عشق نامشروط را دیدم که می‌تواند روح یک فرد، یک گروه، تمام بشریت، و ضمیر تمام موجودات را شفا دهد. موجودات و تمدن‌های بسیار زیاد و متنوعی در سرتاسر این جهان هستی وجود دارد و این مهمانی جهانی بسیار عظیم‌تر از آنی است که ما تصور آن را می‌کنیم.

«من ضمیر و ادراک (consciousness) را اساسی و بنیادین می دانم. از دید من ماده مشتق شده از ضمیر و ادراک است. ما نمی توانیم به چیزی اساسی تر از ضمیر و ادراک برسیم. ضمیر و ادراک بنیادی تر از هر چیزی است که وجود دارد و هر چیزی که ما راجع به آن حرف می زنیم» ماکس پلانک (دانشمند و برنده جایزه نوبل و بنیان گذار تئوری فیزیک کوانتم که بسیاری او را پدر فیزیک مدرن می دانند)


منابع:

“Proof of Heaven”, Eben Alexander, M.D., Simon & Schuster Publication, 2012. ISBN-13: 978-1451695199.

https://www.youtube.com/watch?v=qbkgj5J91hE&t=45s&index=1&list=PLrEUoUCzEGZIjsa6NJyTR9QBiEO8Ru52L

54+