درسهائی از تجربه های نزدیک به مرگ


تجربۀ ایمی
“…من یک بار در اثر درد فراوان قبل از به رخت خواب رفتن تعداد به نسبت زیادی قرص خواب آور خوردم. ظاهراً من به این قرص حساسیت زیادی داشتم و این باعث شد که تنفس برایم غیر ممکن شود. بیش از دو دقیقه طول نکشید که مکش فوق العاده ای از بالای سرم حس کردم تا اینکه ناگهان راحتی کاملی من را فرا گرفت…” ادامۀ مطلب


تجربۀ بتی ایدای
بتی ایدای در سال 1973 در هنگامی که بر روی او عمل جراحی برای برداشتن رحم (هیسترکتومی) انجام می‌شد موقتاٌ از دنیا رفت. بعد از احیاء، بتی دچار افسردگی شدید شد زیرا جدا شدن از جهانی که دیده بود و برگشت به دنیا برایش غیر قابل تحمل می‌نمود. وی بعداً در کتاب خود به نام “در آغوش نور” که در لیست پر فروش‌ترین کتابهای نیویورک قرار گرفت، داستان خود را با جزئیات دقیق آن بازگو می‌کند… ادامۀ مطلب


تجربۀ بولیت
“در تاریخ 11 فوریۀ سال 1996 بعد از زایمان پسر آخرم دچار بیماری پره‌اکلامپسی شدم. زایمان من به طور طبیعی انجام شد و پسرم سالم به دنیا آمد، ولی از دماغ و دهن و چشمان خون ریزی می‌کردم زیرا بدنم فاقد گلبول‌های سفید بود. به من آمپولی تزریق کردند و پزشک کشیک نیز ساعتی یک بار به من سرمی‌زد. در میان شب در تختم نشسته بودم که به پسرم شیر بدهم، ولی بعد از شیر دادن به او احساس سرگیجه و ضعف و خستگی بسیار مفرط کردم، به طوری که فهمیدم که اگر دراز بکشم خواهم مرد…”  ادامۀ مطلب


تجربۀ جزیان آنتونت
جزیان آنتونت در سال 1966 در سن 24 سالگی هنگامی که سعی کرد در یک درمانگاه زیر زمینی و غیر استاندارد سقط جنین کند دچار مرگ موقت شد. بعد از تجربه‌اش جزیان متوجه شد که می تواند با ارواح و عالم دیگر ارتباط برقرار کند و توانائی‌هائی برای شفا دادن بدست آورده است. جزیان در کتاب خود به نام “نجواهای روح: سفر به سوی دیگر زندگی”  اینگونه می گوید…” ادامۀ مطلب


تجربۀ دیوید آوکفرد
دیوید آوکفرد کودکی به نسبت سختی را تجربه کرده بود و این باعث شده بود که در جوانی به الکل و مواد مخدر روی بیاورد. او که در سال 1979 در سن 20 سالگی در یک مهمانی در اثر زیادی روی در الکل و مواد مخدر از حال رفته و دچار مرگ موقت شده بود… ادامۀ مطلب


تجربۀ رونالد کروگر
“… ناگهان من خود را شناور در هوا و نزدیک سقف اتاق عمل و فوق العاده هوشیار یافتم، بیش از آن که در زندگی هوشیار بودم. من کاملاً از تردید و نگرانی ها و مزاحمت های حواس پنج گانه و محدودیت های فیزیکی رها شده بودم. من دکتر کِتِر و دو پرستار که با تلاش زیاد بر روی یک بدن مجروح و خونین کار می کردند را از بالا می‌دیدم….” ادامۀ مطلب


تجربۀ لورا
“… اولین چیزی که حس کردم فقدان هرگونه درد بود، و بعد از آن احساس حضور در یک فضای بسیار تاریک که در عین حال انرژی زیادی در خود داشت. من  از این تاریکی هیچ ترسی حس نمی کردم. گوئی این تاریکی من را با آرامش ونرمی در خود حفظ می‌کرد. …”  ادامۀ مطلب


تجربۀ متیو
“…من در زانوهایم احساس ضعف شدیدی کردم و روی زمین افتادم. در لحظۀ افتادن، زمان برای من متوقف شد و من خود را معلق در فضا یافتم، مانند یک فضانورد. تمام دردهای من کاملاً از بین رفته بودند. در این لحظه تمام جهان در پیش روی من از نوری خارق العاده پر شد و شکفت که من نمی توانم وصف زیبائی آن را کنم…” ادامۀ مطلب


تجربۀ هافور
“…. در تاریکی این تونل من سایۀ کسانی را می دیدم که بدون هیچ احساس و هدفی سرگردان حرکت می کردند و در دنیای خود غرق و گم شده بودند. در سمت راست خود من پدر بزرگم را دیدم که با همان لباسی که معمولاً اواخر عمرش در دنیا می پوشید، یعنی یک جلیقه کشمیر و یک عصا ظاهر شد…”  ادامۀ مطلب


تجربۀ یزمین
“… در همان موقع احساس کردم که از عقب کشیده شده و در فضا و به سوی سیارات و ستارگان به پرواز درآمدم. در آنجا حلقه‌های سیارۀ زحل و ذرات غبار و سنگ را در آن دیدم. من از زیبائی آن در حیرت بودم ولی با خود می‌‌خندیدم که هیچ کس روی زمین حرف من را باور نخواهد کرد…”  ادامۀ مطلب


تجربۀ مری بس ویلی
“…من در خط سمت چپ اتوبان با سرعت می‌راندم که ماشین جلوی من به طور ناگهانی ترمز کرد که به شانۀ سمت چپ رفته و به ماشین آنها کمک کند. من هم مجبور شدم ناگهان ترمز کنم ولی هنگامی که به آینه بقل نگاه کردم دیدم که پشت سر من یک کامیون است که با سرعت در حال نزدیک شدن به من است…”  ادامۀ مطلب


تجربۀ کارن شیفر
کارن شیفر (Karen Schaeffer) در دوران نوجوانی گاهی در خواب خود رؤیاهای صادقه‌ای می‌دید که به تحقق می‌پیوستند. به تدریج با گذشت زمان و افزایش مشغله های زندگی او، کارن این توانائی خود را از دست داد. ولی مدت کوتاهی بعد از تولد فرزند اولش، در خواب دید که در یک سانحه بسیار شدید رانندگی خواهد مرد… ادامۀ مطلب


تجربۀ آرتور ینسن
تجربۀ آرتور ینسن یکی از قدیمی‌ترین تجربه‌های مکتوب است. ینسن در زمان تجربۀ خود یک فارق‌التحصیل در رشتۀ زمین شناسی و یک کارتونیست بود و اعتقادی به معنویت نداشت. ینسن در یک خانوادۀ یهودی مذهبی بزرگ شده بود و خانوادۀ او سعی می‌کردند او را خیلی مذهبی بار بیاورند، ولی این فشارها بیشتر باعث شد که ینسن بکلی از مذهب و دین روگردان شود… ادامۀ مطلب


تجربۀ ویرجینا ریورز
…ستارگان در پیش چشمان من شروع به تغییر شکل دادن کردند. آنها شروع به رقصیدن کرده و رنگها و الگوهای پیچیده‌ای را بوجود آوردند که من هرگز مانند آن را ندیده‌ام. آنها با حرکت و نوسان خود نوعی ریتم یا موسیقی را القاء می‌کردند که کیفیت و زیبائی آن غیر قابل وصف بود… ادامۀ مطلب


تجربه وین
…هیچ ترس یا لذت آنی در این جریان زندگی نبود، تنها ادراک و آرامش و خوشحالی و خوشبختی و رضایتی مطلق و بدون هیچ نیاز یا خواسته از آن منعکس می‌شد. من میل شدیدی به ملحق شدن به جریان زندگی داشتم و احساس می‌کردم که اینجا خانه و وطن حقیقی من است و جائی است که از آن آمده‌ام. لمس کردن جریان زندگی به من بصیرتی به ابعادی ماوراء ابعاد و جهان‌هائی ماوراء جهان‌ها داد و من بینهایت را تجربه کردم… ادامۀ مطلب


تجربۀ ویلیام هوردن
… «فضای ارتباط جهانی» فضائی بی‌نهایت است که تمام این کره‌های نورانی که هرگز وجود داشته یا وجود خواهند داشت در آن قرار دارند. گوئی او تنها یک فکر و یک ضمیر واحد است که تمام افکار و ایده‌ها را در خود دارد. ضمیری بینهایت و زمان و مکان، یک روح اعلی که تمام ارواح دیگر را که هرگز در بعد مکان یا زمان یا شخصیت بوده‌اند یا خواهند بود را در خود داشت… ادامۀ مطلب


تجربۀ آیان مکرمیک
… من به سمت نور نگاه کردم و دیدم که هنوز آنجاست. من پاسخ دادم «من نمی‌دانم کجا هستم، ولی اگر خارج از بدنم هستم می‌خواهم بازگردم». نور پاسخ داد «اگر می‌خواهی بازگردی، می‌باید با نگاه و نور تازه‌ای (به همه چیز) بنگری» من پیش خود فکر کردم نوری تازه؟ من که نور را می‌بینم. آیا تو نور حقیقی هستی؟ بلافاصله کلماتی در جلوی من نقش بستند «خدا نور است و در او هیچ تاریکی راه ندارد»…ادامۀ مطلب


تجربۀ جین اسمیت
…او گفت «گناهی وجود ندارد، نه آنگونه که شما روی زمین تصور آن را دارید. تنها چیزی که اینجا اهمیت دارد این است که چطور فکر می‌کنی». سپس از من پرسید «چه چیزی در قلب توست؟» در آن موقع به طرز خارق العاده‌ای که نمی‌فهمم چطور، توانستم به عمق درون خود بنگرم، به مرکزی‌ترین اعماقم و به جوهرۀ وجودم. دیدم که تنها چیزی که آنجاست عشق است، و هیچ چیز دیگری آنجا نیست. هستۀ وجود من عشق خالص و کامل بود…ادامۀ مطلب


تجربۀ کیمبرلی
….می‌توانستم حس کنم که از بدنم خارج می‌شوم و ظرف یک لحظه زیباترین موجودات نورانی را اطراف خود یافتم و احساس درد من بکلی از بین رفت. یکی از آن‌ها جلوتر از بقیه و به من خیلی نزدیک بود. من فهمیدم که اینها فرشتگان من هستند. ما از طریق فکر با یکدیگر حرف می‌زدیم و من کلمات آنها را در ذهنم می‌شنیدم. من هنگام مرگ مادرم نوری را دیده بودم که اکنون نیز در اینجا بود…ادامۀ مطلب


تجربۀ جن پرایس
 تجربۀ جن بسیار عمیق بوده و با جزئیات بسیار زیاد بازگو شده است، و چندین جنبۀ بسیار جالب دارد که یکی از آنها ملاقات با سگ درگذشته‌اش در عالم دیگر می‌باشد…ادامۀ مطلب


تجربۀ تری رز
…من دیدم که جوهرۀ حقیقی من نیز همین انرژی عشق است. ولی وقتی با نور مرور زندگیم را دیدم، این ادراک را دریافت کردم که این من بوده‌ام که در زندگی خودم را از سعادت و بهرۀ عشق محروم کرده بودم، زیرا به خاطر پاره‌ای از اتفاقات و تجربه‌های که در دوران بزرگ شدنم داشتم، در خود خشم و غضب نگاه داشته بودم. دیدم که چقدر مهم است که…ادامۀ مطلب


تجربۀ جولیت نایتنگیل
جولیت نایتنگیل از اوان کودکی از مریضی‌هایی شدیدی رنج می‌برد و در طول زندگی خود چندین بار تجربۀ نزدیک به مرگ داشت. او در اوسط دهۀ 70 میلادی در حالت کما عمیق‌ترین تجربۀ خود را داشت. این تجربه تأثیر عمیقی در زندگی جولیت گذاشت، گرچه در چند سال اول به خاطر قضاوت منفی و برخورد پر از تردید اطرافیان صحبت زیادی در مورد تجربۀ خود نکرد… ادامۀ مطلب


تجربۀ لورلین مارتین
…آنگاه کسی مانند من پیدا می‌شود که نمی‌فهمد که تمام پول و مقام و دستاوردهای دنیا در همان دنیا خواهند ماند و تنها چیزی که می‌توانیم بعد از مرگ به همراه خود بیاوریم مهر و عطوفتی است که به دیگران داده‌ایم. من بلافاصله فهمیدم که زندگی راجع به انسانها است نه موفقیت‌های دنیائی. من موفقیت‌های دنیا را در رأس امورم قرار داده بودم، زیرا فکر می‌کردم با داشتن آنها احترام و محبت مردم را به دست خواهم آورد… ادامۀ مطلب


تجربۀ ساندرا راجرز
ساندرا راجرز در سال 1976 با شلیک گلوله به قلب خود دست به خودکشی زد. ساندرا در شب قبل از آن نیز سعی کرده بود با دارو خودکشی کند که موفق نشده بود. ساندرا که تصور می‌کرد با خودکشی همه چیز پایان می‌یابد، دریافت که اینگونه نیست. ساندرا بالاخره در 28 آوریل سال 2000، یعنی 24 سال بعد از خود کشی اش درگذشت. وی آنچه در اثر خود کشی بر او گذشت را در کتاب «درسهائی از نور» بازگو می‌کند… ادامۀ مطلب


تجربۀ اسکات
می‌دانستم در حضور آفریدگاه هستم. نور به تدریج روشن‌تر می‌شد. احساس حضور چیز یا کسی را کردم که از من بسیار بزرگ‌تر بود. من در بهت و هیبت آن بودم و ترس من از احساس عدم لیاقت خودم برای آنجا بودن بود… آن وجود به حضور من در آنجا ارج می‌نهاد. احساس می‌کردم ما همه به هم متصل هستیم. من به منزل و وطن خود بازگشته بودم… ادامۀ مطلب


تجربۀ میرا سای
من گفتم «اگر این ادراک و آگاهی تنها واقعیت حقیقی است، پس آیا تمام دنیا یک توهم بود؟ این توهم از کجا منشأ شده است؟» جواب آمد «مانند تمام تجسم و تجلی ها، دنیا نیز مخلوق یک توهم و خیال بزرگ است، و از آنجائی که این جنبۀ خلاقیت خداست که آگاهی و ادراک غائی است، آن یک فیلم الهی از زندگی و حیات است که نمایشی بسیار قدرتمند در گسترۀ خلقت می باشد…. ادامۀ مطلب


تجربۀ مالا
…من متوجه شدم که این خرابه بی عیب و نقص سمبلی از نگاه من به زندگی خودم است. نقص‌های این مکان در نوع خود کامل و بی نقص بودند. زندگی من، گرچه از دید من معیوب و به نظر یک خرابه می‌رسید، کمتر از (یک زندگی) کامل و بی عیب نبود. این نقص کامل و بی نقص هدفی الهی داشت…ادامۀ مطلب


تجربۀ دواین
…برایم توضیح داده شد که چطور بیشتر آگاهی و دانش ملکوتی ما در حین زندگیی که روی زمین برای خود انتخاب می‏کنیم از ما پوشانیده و مخفی می‏شود. ما باید به طور موقت تقریباً تمامی آنچه را که خود بالاتر و حقیقی ما می‏داند فراموش کنیم تا بتوانیم در نقشی که آن را برای خود در زندگی دنیا انتخاب کرده‏ایم فرو رویم…ادامۀ مطلب


تجربۀ ملن-توماس بندیکت
ملن-توماس بندیکت که مبتلا به سرطان مغز غیر قابل علاج بود، در سال 1982 تمام علاتم حیات را از دست داده و درگذشت، ولی بعد از حدود 90 دقیقه دوباره به زندگی بازگشت و آنچه را که در سوی دیگر دیده بود برای دیگران بازگو نمود. تجربۀ نزدیک به مرگ او یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های مکتوب است… ادامۀ مطلب


تجربه شارون
هر آنچه که هرگز گفته یا کرده بودم به من نشان داده شد. این مانند دیدن یک فیلم بود و به هیچ وجه احساس یا قضاوتی وجود نداشت. آنجا بود که فهمیدم که خدا ما را مورد قضاوت قرار نمی‌دهد و تنها این ما هستیم که در حضور پر جلال او در مورد خویشتن قضاوت می‌کنیم، در حالی که زندگی ما به ما نشان داده می‌شود. تنها کاری که او می‌کرد این بود که در طی مرور زندگی من را دوست بدارد… ادامۀ مطلب


تجربۀ ننسی راینز
به نظر می‌رسید که قسمتی از ضمیر من که بر روی نجات و زنده ماندن (بدنم) متمرکز بود زیر ماشین و در بدنم باقی مانده است. آن قسمت فقط درباره ترس و احساسات خام و زنده ماندن بود. ولی قسمت دیگری از ضمیر من تمام این صحنه تصادف را از بیرون و در جلوی چشمان خود تماشا می‌کرد. چطور چنین چیزی ممکن بود… ادامۀ مطلب


تجربه دکتر ایبن الگزاندر
دکتر «ایبن الگزاندر» (Eben Alexander) متخصص و جراح مغز در آمریکا و استاد دانشگاه‌های مشهوری چون هاروارد، ماساچوست بود. او به‌عنوان یک جراح مغز درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ شنیده بود، ولی مانند بسیاری از پزشکان با دیدی کاملاً علمی آن‌ها را توجیه داشت. از دید او که یک دانشمند بود تمام این تجربه‌ها زاییده فعالیت‌های غیرعادی مغز در شرایط بحرانی مرگ یا اثر داروها بودند. در سال 2008 دکتر االگزاندر خود یک تجربه‌گر نزدیک به مرگ شد. این تجربه تمامی دیدگاه و جهان‌بینی او و در نهایت زندگی او را زیر و رو کرد… ادامۀ مطلب


تجربه ملیندا لاینز
در همان حال ناگهان یک نور را دیدم که به‌تدریج در گوشه آمبولانس شکل گرفت. مانند این بود که به‌تدریج ذراتی نورانی با تلالویی درخشنده گرد هم آمده و حجمی نورانی را تشکیل دادند. این حجم نورانی که به آهستگی سوسو می‌زد از میان هیچ‌چیز پدیدار شده بود. من با خودم اندیشیدم که این نور دیگر چیست و از کجا آمده است… ادامۀ مطلب

163+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند: