تجربه لورا

زنی به نام لورا که بعد از زایمان پسر چهارمش دچار خون ریزی داخلی شدید و سپس ایست قلبی شده بود از تجربۀ NDE خود چنین می‌گوید [۲۱]:

…من در حال مردن از اینکه بدون خداحافظی از شوهر و فرزندانم آن‌ها را ترک می‌کنم احساس اندوه شدیدی کردم، و ناگهان مردم. اولین چیزی که حس کردم فقدان هرگونه درد بود، و بعد از آن احساس حضور در یک فضای بسیار تاریک که در عین حال انرژی زیادی در خود داشت. من از این تاریکی هیچ ترسی حس نمی‌کردم. گوئی این تاریکی من را با آرامش و نرمی در خود حفظ می‌کرد. من می‌دانستم که مرده بودم ولی حتی برای یک لحظه ضمیر خود را از دست ندادم و هنوز همان «من» بودم. ناگهان من خود را با او یافتم، و در چنان نور خارق‌العاده و عشقی احاطه شدم که ورای توصیف و توضیح است. او به من گفت که هنوز موعد من فرا نرسیده و باید به بدنم برگردم و مأموریتم را در دنیا تمام کنم. ارتباط ما از طریق کلام نبود، ولی من همه چیز را به‌وضوح می‌فهمیدم. او به من گفت من در دنیای دیگری هستم، و در اینجا مفاهیم و ارتباطات به طور کامل و خالص رد و بدل می‌شوند و این زبان عشق است، زیرا قلب‌ها و روح‌ها مستقیماً باهم مکالمه می‌کنند…

او دوباره به من یاد آوری کرد که موعد من هنوز فرا نرسیده و باید برگردم. من به او گفتم که او به من آزادی انتخاب داده است و قول داده این آزادی را از من نگیرد. او با شعف به سرسختی من خندید و گفت: «بله لورا، من تعجب نمی کنم که تو سعی در اقامۀ دعوی خود داری ولی بگذار اول چیزی را به تو نشان بدهم». من ناگهان از عمق آگاهی او راجع به من و هر چیز راجع به من بسیار متحیر شدم، من قسمتی از خلقت او بودم، و او آگاهی و دانش مطلق و عشق کامل است و من هم جرقه‌ای از او هستم. ناگهان در پیش روی من یک ساحل زیبای سفید پدیدار شد و هر سه پسر بزرگ‌تر من در کنار هم روی ماسه‌های ساحل نشسته بودند. من مقدار زیادی از زندگی آیندۀ آن‌ها و کشمکش‌ها و سختی‌هایی که پیش رو داشتند را دیدم. دیدم که چگونه مرگ من به سختی‌ها و تنهائی‌ها و غم‌های آن‌ها خواهد افزود، و بسیاری از اوقات احساسی از خشم (نسبت به زندگی) را در خود خواهند داشت. سپس تمایزی که در زندگی آن‌ها در اثر حضور من به‌عنوان مادرشان خواهد بود و اثری که عشق و محبت مادرانۀ من در سبک کردن مسیر آن‌ها خواهد داشت را دیدم. با این حال من هنوز حتی نمی‌توانستم تصور کنم که او را ترک کنم. من به‌سوی ماسه‌های ساحل اشاره کردم و به او گفتم چگونه میلیون‌ها میلیون از این دانه‌های ماسه در این ساحل هستند و نبود یک دانۀ کوچک فقدان مهمی نخواهد بود. به‌علاوه، پدر آن‌ها بسیار مهربان و فداکار است و از آن‌ها به‌خوبی مراقبت خواهد کرد.

من در آن لحظه متوجه شدم که زمان متفاوت است و در حقیقت اهمیتی ندارد. واقعیت این است که عمر دنیا ممکن است طولانی و خسته کننده به نظر برسد، ولی در پهنۀ بی‌نهایت مانند یک دانۀ ماسه در برابر تمامی ساحل پهناور است. او دوباره توجه من را به ساحل برد و گفت: «به این ساحل دقت کن و به یک دانۀ ماسه بنگر. ببین که چگونه هر دانۀ ماسه دانه های دیگر را لمس می کند. اگر هر دانۀ ماسه بخواهد جای خود را ترک کند دیگر ساحلی نخواهد بود.» من در تمامی ابعاد و سطوح این مفهوم را می‌فهمیدم: هیچ کس نمی‌تواند جای کس دیگر را در آفرینش بگیرد، هرگز هیچ کسی قابل جای گزینی نیست. هر کس باید نقش منحصر به فرد خود را در این ساحل داشته باشد. من ناگهان متوجه شدم که فقط زندگی سه پسر بزرگ‌ترم را دیده‌ام. پرسیدم، پسر چهارمم کجاست و چرا او را نمی‌بینم. به من جواب داده شد که او از همه کوچک‌تر است و به طور مختلفی بزرگ خواهد شد. من گفتم این محال است، پدرش اجازه نخواهد داد. پاسخ داده شد که پدرش برای مدت زیادی با او نخواهد بود و نفوذ و اثری را که روی زندگی سه پسر بزرگ‌ترت دارد روی زندگی او نخواهد داشت. در آن لحظه به من نشان داده شد که چگونه شوهر من در اثر یک حادثه جان خود را از دست خواهد داد. ولی من خاطرۀ این قسمت را با خود به دنیا برنگرداندم و فقط ۴ سال بعد هنگامی که شوهرم فوت کرد آن‌را ناگهان به‌وضوح به یاد آوردم.

ولی هنوز چیزهایی بیشتری برای فهم من ارائه شد. توجه من دوباره به پسر خردسالم و هزاران نفر از اجدادم منعطف شد، آن‌ها را می‌دیدم و محبت بسیار زیادی نسبت به آن‌ها حس می‌کردم. من متوجه شدم که بسیاری از آن‌ها در هاله‌ای از نور هستند. او به من گفت «تمام اینها برای تو جمع شده اند، تا تو را به طور منحصر به فردی که هستی بوجود بیاورند. تو خواستی تا به زمین بیائی تا بیاموزی و پیشرفت کنی، و تمام این ارواح برای ممکن ساختن آن و کمک به تو دست به دست هم دادند». سپس توجه من به پسر خردسالم معطوف شد و به من گفته شد: «در میان تمامی آفرینش فرزند خردسالت تو را به عنوان مادر برای خود انتخاب کرده! نه هیچ کس دیگری را! تو و او باهم عهد بستید که این نقش را در زندگی یکدیگر روی زمین ایفاء کنید. این عهد و پیمان بسیار مقدس بوده و هست و نباید سبک شمرده شود!» ناگهان دیگر نمی‌توانستم برای برگشت به زمین صبر کنم، برای برگشت به‌سوی هر ۴ فرزندم، خانواده‌ام، و به زندگی دنیا. ولی قبل از اینکه برگردانده شوم، به سطح دیگری از آگاهی برده شدم. گوئی هنگامی که توجه من به‌سوی او بود، او تنها و تمامی آگاهی و توجه من بود و چیز دیگری نمی‌دیدم، ولی وقتی توجهم به چیزی دیگر، مثلاً آن ساحل، منعطف می‌شد چیزهای زیادی را می‌دیدم.

در آنجا زندگی و اعمال من جلوی چشمم نمایش داده شدند. آنچه دیدم باعث شد سرم را از شدت خجالت به زیر بیفکنم، زیرا او نیز همۀ آن‌ها را دیده بود. من در مورد بسیاری از آنچه کرده بودم خوشحال نبودم، و این باعث شد که با حیرت از او بپرسم «چگونه می توانی بعد از اینکه شاهد این همه گناهان من بودی هنوز این گونه تمام و کمال من را دوست داشته باشی؟» او گفت «تو فرزند خدائی، و خدا عشق است، و من تو را تنها عشقی خالص می بینم.» از سوی او هیچ قضاوتی نبود و فقط عشق متشعشع می‌شد. ولی برای اینکه من این را بفهمم، می‌بایست خودم را ببخشم و بفهمم که من پاره‌ای از عشق الهی هستم. در این موقع توجه من به پیرامون من برگردانده شد و متوجه یک گل بسیار زیبا شدم که شبیه به گل آفتابگردان بود و در یک هالۀ نور نارنجی رنگ می‌درخشید. این گل زنده بود و احساس می‌کردم که مرا دوست دارد. من دوباره در حیرت و تعظیم به‌سوی او برگشته و گفتم این گل من را دوست دارد، من می‌توانم محبت او را حس کنم! او گفت: «همۀ چیزها برای تو از جنس عشق آفریده شده‌اند.» در آن موقع من همۀ آن را حس کردم… من آن گل بودم و آن گل من بود! آن گل مانند افلاکی بود با رنگ‌هایی زنده و پر از احساس، و هر قطرۀ آب روی آن نیز زنده بود و عشق می‌ورزید…کلمات یارای توصیف آن را ندارند.

دیگر واقعاً وقت آن شده بود که برگردم ولی هنوز یک سؤال دیگر داشتم. پرسیدم چرا من؟ چه چیز من این‌قدر مخصوص و منحصر به فرد است که این اتفاق برای من افتاده و به من اجازه داده شد این‌ها را ببینم؟ او گفت: «هیچ چیز! عشق بطور مساوی شامل همه می شود! هر کسی مخصوص و منحصر به فرد است! فقط این اتفاق چیزی بود که تو نیاز داشتی تا بتوانی مأموریت خاص خود را در زندگی به انجام برسانی!» در اینجا من برای برگشت آماده بودم، ولی قبل از رفتن باید از او قول می‌گرفتم که به‌زودی خواهم توانست دوباره به او برگردم. مجدداً احساس شعف و عشق خارق‌العادۀ او و آگاهی کامل او را به خودم حس کردم. و باید دانست که راه و انتخاب دیگری وجود ندارد، ما همگی بدون تردید به او باز خواهیم گشت. او به من یاد آوری کرد که وقتی به‌سوی او برمی گردم، تنها چیزی که خواهم توانست با خود به همراه بیاورم عشق و محبتی است که به دیگران داده‌ام. من می‌دانم که از لحظه‌ای که بدنم را ترک کردم تا وقتی که به آن برگشتم در سطح بالاتری از آگاهی و ادراک بودم.