تجربه مهندس علیرضا فتحی پور

متن زیر برگرفته از سایت گروه پیام نما وابسته به شبکه چهارم سیما می باشد (لینک به سایت در پاورقی درج شده و اصل مصاحبه در سایت اصلی قابل دسترسی می باشد.)

مهندس علیرضا فتحی پور، مجری برنامه اردیبهشت شبکه چهار سیما، بیست و پنجم آذر امسال، میهمان بود. میهمان برنامه ی شهرآورد شبکه ی یک سیما تا از تجربه هاش درمورد زندگی پس از مرگ بگه. آنچه می خوانید متن کامل این گفتگوی حدود بیست دقیقه ای است…

مجری: یکی از راز آلودترین، رمزآلودترین و عجیب ترین چیزهایی که بشر دوست داره کشف کنه و همه شما درباره اش فکر می کنین و منم درباره اش فکر می کنم، چیزی نیست جز دنیای پس از مرگ یا لحظه ای که مرگ اتفاق می افته. به همین خاطر دعوت کردیم از مهندس علیرضا فتحی پور که امروز میهمان برنامه ما باشند تا از اتفاق عجیب مردن تو زندگیشون با ما صحبت کنن. آقای فتحی پور؛ درود و سلام بر شما.

– عرض سلام دارم خدمت عزیزان بیننده… جریان از اونجایی شروع شد که تو آفریقا دچار بیماری مالاریا شدم؛ وقتی اومدیم به ایران، دو مرتبه این مشکل برام پیش اومد. به خاطر دوز دارو که بحثاش مفصله اوضاعم خیلی بهم ریخت و تو همون فاصله ای که داشتن منو می بردن آی سی یو، روح از تنم مفارقت کرد.

مجری: اینو مطمئن بودین یا شک داشتین؟

– مطمئن بودم. حالا براتون می گم چرا؟… ببینین! تو اون لحظه ای که روح از تنم جدا شد، دقیقا مثل لحظه ای که یه دوربین از بالا ریشه های یه درخت رو نشون می ده و بعد خاک رو و بعد سبزه و… تو یه همچین حالتی، من از پوست بدن خودم؛ یعنی از خون و گلبول ها و رگ و مو و همه اینا زدم بیرون. یعنی اینا رو می دیدم.

مجری: همه ی اینا بی درد بود؟

– آره! هیچ ناراحتی نداشتم. من از همون قسمت بالا وقتی از بدن زدم بیرون، دیگه داشتم خودم رو می دیدم؛ یعنی وقتی از بالا نگاه می کردم، دیدم روی تخت هستم و چند تا پرستار دارن منو با خودشون می برن و سر و صدا می کنن. هنوز متوجه نبودم روح از تنم جدا شده. برام یه اتفاق کاملا معمولی بود.

مجری: کسی جیغ و داد و گریه نمی کرد؟

– چرا؛ برادرم و خدا رحمت کنه خانومم اینا بودن و همینطور پدرم. سر و صداهای اونا رو متوجه می شدم. خب! اوضاع خیلی نامرتب بود. دچار شوک شده بودن به خاطر این اتفاق.

مجری: اونجا پزشک ها بهشون گفته بودن که شما دیگه رفتی؟ تموم شده؟

– حالا عرض می کنم. من وقتی داشتم خودم رو از بالا می دیدم و تو فاصله ای که روح تقریبا از تنم جدا شد؛ یعنی بدون هیچ دردی؛ بدون اینکه نفس تنگی داشته باشم و… همه این اتفاقا خیلی سبک بود و آرام. تحت تاثیر اون جو قرار نداشتم.

مجری: هیچ وحشتی هم نداشتین؟ تعجبی، چیزی؟

– اصلا؛ فقط داشتم نگاه می کردم که چه اتفاقی داره می افته؟ ترسی داشته باشم یا ناراحتی و… هیچکدوم از اینا نبود! انگار داشتم یه رمانی رو دنبال می کردم که قراره سرانجام این مسیر چی بشه؟ تو این فاصله، احساس کردم یه صدایی اسم منو برد. منتها اون صدا از جنس صوت نبود. به این معنا که مثلا شما صدای برادرتون، دوستتون رو تو ذهنتون دارین. جنسش رو، تلفظش رو، همه اینا هست؛ اما صدا نیست. یه همچین آوایی منو صدا کرد. همین که سرم رو برگردوندم سمت آوا که ببینم از کجا بود، یه دشت وسیع سبزی رو دیدم؛ فوق العاده زیبا. اونجا هوا روشنه؛ ولی کانون نوری نیست که بگی خورشید روشنش کرده. نور یکسان، همه جا پخش شده بود. مثل موقع سحر؛ و عجیب اینه که هر چی که اونجا بود اعم از سبزه ها و درخت ها، همه هویت خودشون رو داشتن؛ یعنی مثلا شما می تونستی بین این یکی برگ و اون یکی، هویت قائل شی. تمایز به تمام معنا و البته شعور! جالبه که یه شبنم مانندی روی همه اینا بود.

مجری: فرمودی از جنس شعور؛ می شه یه کم بازش کنی؟

– ببینین! ما وقتی نگاه به یک سنگ می کنیم خیلی حسی به اون سنگ نداریم؛ اما وقتی نگاه به یک حیوان می کنیم مثلا اسب یا حیوانات دیگه، آدم می تونه ارتباط برقرار کنه باهاشون. فکر می کنیم حرفمون رو می فهمن یا ما می تونیم حرف اونا رو درک کنیم. هویت مستقل دارن؛ اما اونجا تک تک گیاهان و حتی اون شبنمی که روشون بود، شما رو می شناختن و شما هم اونا رو. این حس، کاملا بود که من تو یه محیط غریب نیستم. یه محیطی هستم که همه با من یکی هستن. من دست می گذاشتم روی درخت، دست من می شد جزئی از بدنه ی درخت. دست منه؛ ولی درخته. شاید من از روی خط های روی دستم؛ از روی محدوده هاش متوجه می شدم دست منه و می تونستم تفکیک قائل بشم؛ وگرنه من وقتی دستم رو می گذاشتم روی اون گل، روی اون سبزه و یا شبنم، دقیقا جزئی از اون بدنه بودم. پخش بودم؛ متکثر بودم در تمامی آنچه که در آنجا بود. به همین خاطر، احساس نزدیکی می کردم، احساس یکسانی، همگونی.

مجری: حس اون لحظه تون چی بود؟

– خیلی چیز جالبی بود؛ یعنی فوق العاده؛ با شعف و انبساط خاطر

مجری: پس دوست نداشتین برگردین؟

– نه! حالا عرض می کنم براتون.

مجری: پشیمونین پس که برگشتین؟

– بحث پشیمونی نیست؛ چون دست ما نیست؛ چه رفتن و چه اومدن.

مجری: مزاح کردم؛ ولی اگه دست خودتون بود می موندین؟

– بله… خلاصه تو این فاصله دیدم از یه کوهی صدام می کنن. نحوه حرکت من اونجا طوری نبود که بتونم راه برم، سرعت بگیرم، شتاب داشته باشم، بدوم؛ مثلا پرواز کنم؛ فقط اراده بود. کافی بود تا اراده کنم و اونجا باشم. دیگه لازم نبود که طی طریقی کنم. حس کردم که از توی اون کوه، صدایی داره می یاد و خب! اونجا بودم. دیدم که یه غاریه و توی اون غار، تنه ای مثل تنه درخته؛ ولی درخت نیست. یه پارچه نوره و خیلی بزرگ؛ یعنی باید ده نفر دست به دست هم می دادن تا دورش رو بگیرن. بعد مثل فواره، آب به آسمان بود؛ البته نور بود. انتهاش معلوم نبود. اگه می خواستی نگاه کنی کلاه عقل از سر آدم می افتاد. عین فواره جریان داشت؛ ولی آب نبود. نور بود. عین آتیش. جالب بود وقتی دیدم، نزدیک شدم ببینم چی هست؟ به فاصله نیم متری که رسیدم و نگاه کردم دیدم تصویر گذشتگان من مثلا دوستانی که شهید شدن، خدا رحمت کنه دو تا خواهرام و یا کسانی که اصلا من ندیدم و نمی شناسم؛ مثلا جد هفتم پدری، جد سوم مادری. اینا تصاویر و چهره هاشون پشت این حلقه و ستون نور بود و خوش آمد می گفتن. دعوت می کردن که بیا داخل و من می فهمیدم که اگه دستم رو بذارم داخل اینجا با اون نور کشیده می شم و می رم بالا.

مجری: یعنی اینکه اون نور یا اون فواره می تونست باز، یه مرحله دیگه باشه؛ یعنی شما تو یه تعلیقی بودی که نه اینور بودی و نه اونور؛ یعنی اگه به اون نوره می خوردی تازه رفته بودی!

– بله. دقیقا… داشتم عرض می کردم. چهره ها مشخص بود و من چهره ها رو می شناختم.

مجری: لباساشون یادتونه؟

– اصلا بحث لباس نبود. ببینین! مثل این می مونه که شیشه ای باشه؛ تصویر اون طرف، خیلی واضح نبود. اینا پشت اون شیشه بودن. پشت اون ستون بودن و در حقیقت ترکیب صورت و همه این ها بود؛ ولی اینکه به صورت مجزا چشم و اینها، نه! مثل شیشه های مات؛ ولی اونقدر مات نه که نتونی اون طرف رو ببینی. من نیگاه کردم و خب! تصویرهایی که می شناختم که هیچ؛ ولی اونایی که اینجا نمی شناسم رو اونجا به محض دیدن می شناختم. مثلا متوجه می شدم که پدربزرگ نسل چهارم؛ پنجم؛ هفتم.

مجری: با لبخند نگاهتون می کردن؟

– بله. خیلی خوشحال و خیلی خوش آمد می گفتن و منم می خواستم دستمو بکنم داخل و برم تو این ستون که دقیقا تو همون لحظه از پشت؛ اینی که می گم دقیقا الان حسش رو دارم. انگار از پشت، کمرت رو با طناب بستن و به یکباره می کشن. جوری که شوک بهت وارد می شه. به همین طریق، به سرعت برگشتم به دنیا و دیدم روی تختم و پزشک ها دارن احیام می کنن. با این شوک های برقی. چهره شون رو دیدم که دارن چیکار می کنن؛ ولی مجددا چشام بسته شده و دوباره برگشتم؛ ولی تو صحرا. دوباره همون صحرا. دیگه تو غار نبودم. اسب فوق العاده زیبایی رو روی یکی از تپه ها دیدم. سفید. یالاش افتاده بود و بال داشت. بال که می زد تک تک پرهاش رو می شد شمرد. مثل این تابلوهای مینیاتوری که استاد فرشچیان می کشه؛ ولی فوق العاده زیبا بود. من اصلا مبهوت این اسب شده بودم. مبهوت قد و قامتش. همینطور خرامان می اومد و سم می کوبید به زمین. حس خیلی قشنگی بود. گردنش رو نوازش کردم و دستم رو پیچوندم لای یال هاش که یال هاش رو بگیرم و سوارش شم.

مجری: فکر می کردین توی بهشتین؟

– نه! اصلا چنین تصوری نداشتم. قرائن نشون می داد که خیلی اونجا وضعش خوبه؛ ولی اینکه فکر کنم وارد بهشت شدم یا نه! اصلا از این تعابیر نبود. یعنی پیش زمینه ذهنی نداشتم. فقط تو یه جایی بودم که کشف می کردم اتفاقات رو. خلاصه تا اومدم سوار اسب بشم دیدم دوباره صدایی اومد و اون اسب سرش رو برگردوند و رفت. تا یالش از دستم جدا شد، دو مرتبه دیدم تو بیمارستانم و… حالا اتفاق جالبی افتاد. اون موقع، مادرم تبریز بود و همه این اتفاقا اونقدر به سرعت افتاده بود که مادرم هنوز مطلع نبود. بعدها به خواهرم گفته بود که پدرش رو در خواب دیده؛ یعنی پدربزرگ بنده رو که سال 59 فوت شده. ایشون گفته بودن که نگران نباش من نذاشتم علیرضا سوار اسب بشه. حالا یه نکته جالب دیگه رو هم باید نقل کنم؛ چون مهمه. تو همین ایام که تو آی سی یو بودم، پدرم به خانومم گفته بود به دست راست علیرضا چیزی بستین؟ خانومم گفته بود: “آره یه دستمال سبز بستیم دست راستش. چیزی شده؟ قضیه ایه؟” ماجرا این بود که خواهرم خواب دیده بوده حضرت عباس رو که گفته بود نگران نباش ما شفای ایشون رو از خدا گرفتیم. به نشونه ی اینکه یه پارچه ای دست راست ایشون بسته شده. اینا رو داشته باشین. جالبیش اینجا است که وقتی من از بیمارستان مرخص شدم و در منزل داشتم استراحت می کردم از خانومم پرسیدم این پارچه چی بود قضیه اش؟ گفت: “همسایه این پارچه رو آورده بود که ببندم دست راست شما.” وقتی رفتیم تشکر کنیم ازشون گفتن این پارچه رو دو هفته قبل از این اتفاق از حرم حضرت عباس آوردن.

مجری: وقتی که خواب می بینیم، تو هاله ای از مه هستش و با نور همه چی قر و قاطیه. معلومه که خواب می بینی. آیا برا شما هم به این شکل بود یا شفاف و زنده بود؟ من نگرانم می گم نکنه از دنیا بریم همه چیز مه آلود باشه مثل خوابمون. اینجوری نبود؟

– ببینین یه چیزی تو همه ی کسانی که چنین تجربه ای رو دارن مشترکه؛ ممکنه بعضی قسمت ها با همدیگه فرق بکنه؛ ولی یک سری اصول در تمامی این ها هست و اون اینه که اصالت، اونجا سر جای خودش هست. خیلی دقیق و خیلی شفافه. اون چیزی که من اونجا باهاش برخورد کردم جنس اصل اصل بود. ما اگه اینجا داریم سنگ رو می بینیم، درخت رو می بینیم، گیاه رو می بینیم، در بهترین حالتش که بخوایم شاعرانه نگاه کنیم یه ارتباطی باهاش برقرار می کنیم؛ اما اونجا اصل جنسه.

مجری: آقای فتحی پور، درصدی احتمال نمی دی که خواب دیده باشی؟ یه رویای خیلی زنده بوده باشه؟

– بله این احتمال هست. این اتفاقات ممکنه تحت تاثیر افکار قبل من؛ مطالعاتی که داشتم و… باشه؛ منتها وقتی شما قرینه هایی پیدا می کنین مثل اون قضیه اسب یا دستمال سبز، دیگه نمی تونیم بگیم اینا تحت تاثیر من بوده؛ چون یه نفر یکجا چیزی رو دیده و کلید واژه ای رو به زبان می یاره که من مصداق اون رو در اینجا پیدا می کنم. اینه که باور پذیرش می کنه. پس من اونو از جنس خیال تلقی نمی کنم که بگم تحت تاثیر اوهام و خیالات خودم قرار گرفتم. از همین جهته که عرض می کنم برای من و کسانی هم که چنین تجربه ای دارن می فهمن که اینجا جنس بدله و اون حس اصالت اونجا رو می فهمن.

مجری: پس دیگه از مرگ نمی ترسین؟

– نه! چرا بترسم؟

مجری: یه جورایی لحظه شماری هم می کنین. خوشتون اومده. خوش گذشته.

– اگه قراره اینجوری باشه؛ چرا که نه.


منبع (تاریخ اقتباس: 9 بهمن 1394):

http://pn4.iribtv.ir/گالری-فیلم-های-پیام-نما/video/mr-fathipour