تجربه های خروج از بدن یا شبه NDE از ایران

در این صفحه سایر تجربیاتی که توسط هموطنان عزیز برای ما ارسال شده اند ولی به نظر یک تجربه نزدیک به مرگ نمی باشند درج شده اند. در مورد برخی از این تجربیات روشن نیست که آیا حقیقت داشته و یا بیشتر جنبه توهم یا رویا را دارند. قضاوت در مورد آن را به خود شما واگزار می کنیم. ما در اینجا آنها را برای علاقه مندان نقل می کنیم. ضمنا بر روی نوشتار این تجربیات ویرایش چندانی انجام نشده است و با زبان خود شخص تجربه کننده بازگو گردیده شده اند.


تجربه آقای کامران

(ارسال خرداد 1396)

سلام خرداد 95 توی کمپ ترک اعتیاد بودم من متولد39 هستم بر اثر سردرد شدید بیهوش شدم بعد دیدم مادرم روی صندلی نشسته در حالیکه20ساله بود جلوش یک لوله خیلی بزرگ قطرش به اندازه یک اتاق بود به من گفت برو تو انور پدرت منتظره توی این لوله یک مایع ژلاتینی سبز رنگ بود من توی لوله رفتم تا نصفه های بیشتر را رفته بودم که به هوش آمدم بعد از این اتفاق تا  یکساعت من ماورای هر چیزی را میدیدم مثلا داخل بدن دوستم جای شکستگی پایش را میدیدم وقتی بهش گفتم دوستم تایید کرد که پاش از ناحیه زانو شکستگی دارد ولی به من گفت به کسی نگو چون اذیت میشی بعد یکساعت این توانایی را از دست دادم در زمان بهوش آمدن احساس سبکی میکردم


تجربه خانم راضیه

(ارسال خرداد 1396)

من سال سوم دبیرستان با دوستم تصمیم گرفتیم برای یک ضرب قبول شدن چهل روز موقع نماز مغرب و عشا بریم مسجد و اونجا نماز بخونیم و همچنین تصمیم گرفتیم یک سال چادر سر کنیم و نماز اول وقت بخونیم من طی این چهل روز خیلی به خدا نزدیک شدم ذکر میگفتم قران میخوندم با همه مهربون شده بودم  ولی یه عیب بزرگ داشتم اونم غیبت کردن بود البته برای توجیه کردن پیش خودم میگفتم من غیبت ادم های گناهکار رو میکنم پس گناهی نداره هر چند بعضی اوقات پشیمون میشدم و استغفرالله ای به نیتشون میفرستادم تا اینکه اون اتفاق افتاد و من فهمیدم غیبت هیچ رقمه بخشیده نمیشه و اما داستان
من ناراحتی قلبی داشتم شب موقع خواب احساس کردم بدنم سر شده و دارم اختیار بدنم رو از دست میدم تصمیم گرفتم بدنم رو تکون بدم که از اون حالت خارج شم ولی نشد فکر کنم داشتم جون میکندم بعد یهو دیدم دو تا ادم و شاید دوتا فرشته دو طرف رختخوابم نشستن من نمیتونستم ببینمشون چون به کف رختخواب انگار بسته شده بودم  و نمیتونستم دست و پام رو تکون بدم دقیقا مثل ادمی که سکته کرده فقط چشمام رو تکون میدادم اون دوتا دوطرف رختخوابم نشستن چهار شونه بودن و صداشون قشنگ ترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم از پرسیدن چی شده چی میخوای بدونی هر چی میخوای از ما بپرس ،چون من داشتم بی اختیار گریه میکردم و همش به خودم میگفتم چی شده من چرا اینجور شدم اینا کین البته تو اون حالت من میتونستم افراد خانواده ام رو ببینم که دررفت امد بودن چون من تو حال خوابیده بودم ولی انگار خانواده ام نمیدیدنشون و این خیلی برام ترسناک بود ،اون فرشته ها مدام میگفتن هر چی میخوای از ما بپرس و من فقط میگفتم مامانم رو میخوام البته احساس میکردم دهنم رو هم نمیتونم تکون بدم اون موقع نمیدونستم چرا از تو دلم با اونا صحبت میکردم اونا انگار دیگه از دستم خسته شدن گفتن باشه برو مامانت رو پیدا کن بعد یکدفعه انگار تو رختخوابم نشستم ولی با کمال تعجب دیدم خودم به همون حالت خوابیدم و یه خود دیگم توم نشسته که بعد فهمیدم روح شدم اولش ترسیدم ولی گفتم تا فرصت هست بزنم به چاک و از یکی از اعضای خانواده کمک بخوام تا تو ذهنم خواهر بزرگم رو تصور کردم دیدم تو اتاقیم که اون خوابیده در حالی که قبل از خوابم اون بیدار بود خواستم برم تکونش بدم انگار میدونستم دست ندارم فقط یه حضوری اونجا از من هست و من هنوز تو رختخوابم هستم پس صداش کردم بلند ولی اصلا تکون نخورد خواهری که کوچکترین صدا از خواب بیدارش میکرد دیدم فایده نداره رفتم سراغ تک تک اعضای خانواده که انگار از قبل میدونستم کجای خونن ولی برای اونا هم من دیده نمیشدم با نا امیدی برگشتم به بدنم و شروع کردم به گریه کردن اون دو تا فرشته باز دوباره بهم گفتن از ما بپرس هر چی میخوای بدونی و این بار پرسیدم و بهم گفتن که مردم دیگه زار میزدم نه نمیخوام بمیرم مامانم رو میخوام بعد انگار یکی از اون دو نفر کمی لحن صحبت کردنش غمگینانه شد چون قبلا تو صداشون شادی خاصی بود،بهم گفت تو قرار بری بهشت چون اعمال خوبی ازت سر زده و عباداتت رو انجام میدادی ولی چون غیبت میکردی با دهنی کج میری که یهو فهمیدم چرا نمیتونم با دهنم صحبت کنم چون کج شده بود گریه ام بلند تر شد که نه دیگه حالا با این وضعیت نمیخوام برم بهشت مگه بهمون نگفته بودن کسی که غیبت میکنه روز قیامت زبونش یک متر دراز میشه و همه از روش رد میشن تازه من که استغفر الله براشون میفرستادم که اون موقع فهمیدم قرار من تو بهشت برزخی باشم و الان قیامت نیست بعد یهو یه چیزی یادم افتاد من همیشه تو مشکلاتم ایت الکرسی میخوندم شروع به خوندش کردم بعد انگار به برکت ایتالکرسی من به زندگی برگشتم ولی حس کردم اونا بهم گفتن که اشتباه کردم  و نخواستنم برای اینکه اون موقع بمیرم اشتباه بودچون حداقل گناهای حق الله ایم بخشیده شده بود .خلاصه به زندگی که برگشتم درد زیادی تو فکم احساس کردم و از اون موقع به ولله فکم کج شده البته خفیفه حالا نمیدونم من سکته کرده بودم که دهنم کج شده یا تنبیهم بوده یا مردم وزنده شدم نمیدونم اون دو تا فرشته موکل های ایت الکرسی بودن چون قبل از خوابم اکثر اوقات میخونم یا نکیر و منکر و یا دو تا از ائمه ،(وقتی از اون حالت خارج شدم دیدم اعضای خانواده ام به همون حالت و در همون مکان هایی که دیده بودم بودن و این نمیتونسته خواب باشه) ولی درس عبرتی برام شد هر چند تا مدتها خودم رو به اون راه زده بودم که اینای که دیده بودم یه خواب بود نه واقعیت که یه بار دیگه موقع خواب این حالت برام پیش اومد ولی این بار دیدم یه چیز سبک و ابی رنگ داره از بدنم خارج میشه و باز من اختیار بدنم رو ندارم دیگه گفتم خدایا توبه فقط من رو از این حالت خارج کن و نذار دوباره این اتفاقها برام بیفته .الان براهرکسی که ببینم داره غیبت میکنه تعریفش میکنم و تمام سعیم هم اینه که غیبت نکنم اخه عجیب این غیبت خیلی برای ما زنها لذتبخشه به امید رستگاری همه ی مومنین


تجربه ارسالی از ناشناس

(ارسال در مهرماه 1395)

من سه سال و نيم قبل من خواب عجيبي ديدم كه خيلي با بقيه خوابهام تفاوت داشت. اونقدر متفاوت كه تا حالا براي كسي تعريف نكردم چون انتقال احساسي كه تجربه كردم به ديگران برام سخت هست.
خوابم اينطور بود كه من به همراه همسرم در يك ساختمان در حال ساخت بوديم. فضا تاريك و خاكستري بود. ساختمان  هم حالت سيماني و خاكستري و خاك آلود بود. با همسرم از پله ها به يك طبقه بالاتر رفتيم. اونجا همسرم كنار يك ديوار روي زمين را به من نشون داد كه چند تا موجود نوراني كوچولو به شكل گوي(تقريبا به قطر 10 سانت) در كنار ديوار رديف شده‌ بودند. حدودا 7 يا 8 تا بودن و مثل اين بود كه جون داشتند و حتي كمي بالا و پايين مي‌رفتن و يك لبخند بامزه مي‌زدن. من كلا از اول خواب احساس خيلي خوشايندي نداشتم كمي مي‌ترسيدم ولي وجود همسرم برام دلگرمي بود. بعد همسرم پيشنهاد داد كه يكي از اونها را به دست من بده. در واقع مثل اين بود كه همسرم مي‌دونست اينجا كجاست و اينا چي هستن و از قبل هم با هم قرار گذاشته بوديم كه منو به اينجا بياره.
بعد اولين گوي را برداشت و من دستم را دراز كردم و اون را داخل دست من گذاشت. به محض برخورد اين گوي به بدن من يك صداي صفير بسيار بسيار بلند و كركننده تو وجود من پيچيد. حس ميكردم كه پرده گوشم در حال پاره شدنه. اين احساس خيلي واقعي بود مثل اينكه واقعا اين صدا را شنيدم.
اون موقع كه من اين خواب را ديدم شش ماه بود كه خودمون را براي بچه دار شدن آماده مي‌كرديم. پنج روز بعد از اين جريان جواب آزمايش بارداري من مثبت شد.


تجربه ارسالی از ناشناس

(ارسال در مهرماه 1395)

چند سال بود که ترس بر شب و روزم گریه بود چون به شدت مشکل مالی داشتم از نظر مسکن و جای زندگی تقریبا زیرصفر از طرفی خانواده ای ثروتمند که جز تمسخر شدن به خاطر فقرم ازشون واکنش درستی نمی دیدم نسبت به وضعیتم بدجور التماس درگاه خدا می کردم که نجاتم بده شرایطم تکونی نمی خورد به هر راهی فکر می کردم برای نجات از این وضعیت که بعد از ازدواج دچارش شدم دیگه به خودکشی تن فروشی یا هر راهی فکر می کردم تحمل شرایطم و این همه تمسخر واقعا برام ممکن نبود پیش خودم می گفتم الان خدا فکرامو شنیده و کلی اونم مسخرم می کنه  یه شب بعد کلی گریه خوابیدم خواب عجیبی دیدم دیدم که لباسی از حریر تنمه لباس چند لایه بود حریر نازک با رنگ هایی به شدت زیبا لباس به شدت درخشان و فاخر بود و سرتاپام رو پوشونده بود من خودمو دیدم که با اون لباس بهم نگاه می کرد از خواب بیدار شدم من همینکه که بیدار شدم این فکر تو ذهنم حک شد که زندگی دنیا فانی و من باید درست زندگی کنم هرچقدرم شرایطم سخت باشه تا تصور اصلی خدا از من که بودنم در بهشت و بهره مندی از نعمات ابدی بهشته نصیبم بشه بدجور یکه خوردم من همه گریه هام واسه داشتن زندگی خوب تو دنیا بود در حالی که خدا بهم نشون داد که پوشیدن اون لباس بهشتی می تونه نصیبم بشه حتی اگر پولی نداشته باشم تنها باید گناه نکنم و همه چیز رو ختم شده به این دنیا ندونم بعد از اون خواب دیگه بی خیال تمسخرها و حرف ها و بی پولی شدم چون حاضر نبودم فرصت داشتن اون جایگاه و تن کردن اون لباسو با هیچ چیز دیگه  تو دنیا عوض کنم.


تجربه ارسالی از ناشناس

(ارسال در مهرماه 1395)

بچه که بودم یعنی چهار یا پنج سالم بود به وضوح صحنه های یک اداره اطاق کنفرانس رو می دیدم و زنی جوان و زیبا بدون حجاب با پیراهن قرمز که چندین کارمند مرد داشت که با دقت به حرفای اون زن گوش می کردن و بحث می کردن و یادداشت بر می داشتن یعنی کارمندا پشت میز گرد نشسته بودن و اون زن براشون سخنرانی می کرد و مسیله ای مهندسی رو توضیح می داد صدای حر ف زدنشون انقدررر بلند بود که تقریبا انگار تو گوشام فریاد می زدن در واقع بچه گیام خیلی جالب بود من زندگی خودمو می کردم و اون صحنه ها و حرفا از جلوی ذهنم رژه می رفتن من بهشون دقتی نمی کردم تنها صحنه ای که توجهمو جلب کرد همین زن و اون اطاق بحث بود که یادم مونده کلمه ای از حرفاشون نمی فهمیدم به زبان دیگه ای غیر از زبانی که داشتم یاد می گرفتم حرف می زدن من کلمه ای از بحثا نمی فهمیدم فقط صحنه ها زنده و جالب بودن دقیقا مثل فیلم سینمایی انگار ذهنم به دو قسمت تبدیل شده باشه بزرگ شدم دیگه ابدا صدا یا تصویری ندیدم فقط به شدت به اهنگای غربی دهه ۶۰ یا ۷۰ میلادی واکنش نشون می دم و غم سنگینی تو دلم می شینه که هنوزم با اینکه یه زن بالغ شدم با بیست و پنج سال سن نمی تونم ناراحتیمو پنهان کنم از شنیدن چنین اهنگای قدیمیی که اصلا ایرانی هم نیستن و مجبورم محلو ترک کنم یا صدارو قطع کنم خودم احساس می کنم اون تصاویر اون زن مربوط به زندگی قبلی من می شه و من علاقه شدیدی به یادگیری زبان انگلیسی از بچگی داشتم و بزرگ که شدم تقریبا دختری شکل همون زن هستم ولی با این تفاوت که به شدت مردگریز و بدون علاقه به بودن تو جمع اقایون نقطه مقابل اون زن که پر از اعتماد به نفس و به شدت اجتماعی بود و حس عجیبی که دارم برخلاف دوستام که عاشق رفتن به امریکا و کشورای غربی هستن من ابدا علاقه ای ندارم  حتی دیدن فیلمای اروپایی حالمو می گیره.


تجربه ن.ا.

(ارسالی شهریور 1395)

من دو سال بود که ازدواج کرده بودم و فرزندی نداشتم. وقت آزادم بیشتر قران می خوندم و به نماز و ارتباط با خدا علاقه داشتم. یک شب بعد از خوندن قران خوابیدم. انگار که وارد دنیای دیگه ای شدم چون دیدم واضح و شفاف و اگاهیم از خودم و موقعیتم کامل بود، یعنی حالت خواب نبود. دیدم که کنار حوضی هفت طبقه ایستادم و به آبش نگاه می کردم. به شدت شفاف و زلال بود و ماهی های قرمز درون آب بودند. طبقه اول حوض پهن ترین بود همین که طبقات بیشتر می شد از پهنا کم می شد و حوضش مثل هرم بود. در واقع من توی یه باغ بودم و سرمو بلند کردم دیدم سمت روبروی من اونور حوض پسری ایستاده جوان و زیبا و مضطربانه با من شروع به حرف زدن کرد. ابدا صداش رو نمی شنیدم و این آگاهی رو داشتم که هر دوی ما در محدوده و مرز  مختص به خودمون قرار داریم. نه من اجازه دارم برم اونور نه اون پسر می تونست بیاد ضلعی از حوض که من ایستاده بودم. مرتب حرف می زد، انگار می خواست اطلاعاتی بهم منتقل کنه یا هشداری بده. موضوعی نگرانش کرده بود و من اون زمان ناراحت شدم و تو ذهنم گفتم ادم تو بهشتم دیگه راحت نیست از مزاحمت جنس مخالفش. از خواب بیدار شدم اون صحنه ها تو ذهنم همچنان شفاف موند تا اینکه سال بعد صاحب پسری شدیم. البته بعد از تولدش زندگیمون بدلیل برخی مسایل بشدت رو به متلاشی شدن رفت. من خییلی تحت فشار بودم اما بالاخره با دست نکشیدن از خدا و قران و نماز و توبه از گناهانم و دعا کردن به درگاه خدا از اون جهنم نجات پیدا کردم. الان هر سه کنار هم خوشیم به نظرم اون پسر جون روح پسر خودم بود و می خواست بهم راه درست رو نشون بده اما اجازه نداشت. من مجبور بودم راه درست رو خودم کشف کنم و برای رسیدن بهش و حل معضل زندگیمون واقعا تا مرز نابودی کامل رفتم. اما درسای بزرگی گرفتم الان دیگه هرگز حاضر نیستم اشتباهات گذشته را تکرار کنم و فهمیدم که راه درست زندگی کردن تنها راهیه که باید انتخاب کنم.


تجربۀ ارسالی از ناشناس

(ارسالی شهریور ماه 1395)

یه شب خوابیدم نصفه شب از خواب بیدار شدم خوابم نبرد دیگه همینطور فکرای مختلف میومد ذهنم ناخوداگاه به عزراییل فکر کردم بعد حس کردم یه مردی سمت چپمه چشمام بسته بود توی ذهنم تاریک سمت چپم یک نوری دیدم همه چیز از اون نور شروع شد نور زنده بود منظورم از زنده یعنی همین که نگاهش کردم انفجاری از اطلاعات بهم منتقل شد فهمیدم که اون نور کامل مطلقه با یک ثانیه نگاه کردن بهش چنان عشق و سرمستیی دچار شدم چنان حس شعف داشتم اینکه همه چیز درسته و من در ارامش و امنیت مطلقم اینکه من به نیرویی نزدیکم که وطن اصلیم همون بوده چنان خوشحال بودم حس شیرینش رو نمی شه با بدن مادی بیان کرد نمی شه به اون نور با چشم مادی نگاه کرد چون انقدر موج انرژی بالایی داشت که فقط باید از جنس خودش می بودی تا حسش می کردی نگاه من به اون نور شاید یک ثانیه بود اما چنان حسی بهم منتقل شد که انسان حاضره کل دنیارو فدا کنه فقط اجازه داشته باشه کنار نور باشه چون اونجاست که خوشحال اونجاست که ارامشش مطلقه اونجاست که می گه بالاخره تموم شد من رسیدم به جایی که ازش اومدم چشمامو باز کردم حس شیرین اون محیط بعد یک دقیقه محو شد انگار دوباره دیوار سربی روی قلبم کشیدن من تو بدن مادی بودم جایی که نمی شه خدا رو حس کرد جز از روی نشانه هاش از اون حس انفجار شعف هیچیرو نمی تونستم با مغز مادیم با جسمم بازسازی کنم تو ذهنم چون اون حس برای دنیای جسمیو خاکی نیست اگر فقط ادما اجازه داشتن یک ثانیه فقط یک ثانیه اون نوری که وطن اصلی هممونه نگاه کنن خیلی از گناها نمی شد خیلی از ناامیدی ها نبود نور سفید جرقه ای بود یعنی سفید مات نه سفیدی که انگار پویا و زندست و نور سفید حاصل از جرقه شاید بیشترین شباهت رو بهش داشت و البته اون نور از من فاصله چند متری داشت من داخلش نرفتم فقط با نگاه کردن یک ثانیه ای بهش خودمو کامل بهش سپردم و فقط حس شعف داشتم


تجربه خانم م.س. 

(ارسالی مرداد ماه 1395)

بنده دانشجوی دکترا هستم و حدود 30 سال دارم. تجربه من نمی توانم بگویم مربوط به مرگ می شود یا نه. اما ماجرا به سه سال پیش بر می گردد زمانی که 28 سال داشتم، به شدت موضوعی عاطفی من را در حدود یک ماه آزار داده بود در حدی که یک رو تابستانی گرم در ماه رمضان که مشغول کار با لپ تاپ بودم و به قدری ناراحت بودم که درد شدیدی رو در قلبم حس کردم و با خستگی بسیار زیادی بلند شدم و با شکم برروی تختم خوابیدم در حالی که  دو دستم بر روی قلبم بود و در همان حال از شدت ناراحتی یا خوابم برد و یا در حالتی بین خواب و بیداری فرو رفتم،مثل خواب نبود. ناگهان متوجه شدم از بیرون اتاقم در را باز کردم و به داخل اتاق امدم و خود را روی تخت می دیدم که دقیقا در همان ساعت از ظهر و در همان حالت خوابیده بودم اما من پشت سردختر 3 الی چهار ساله ای بودم که چهره اش را نمی دیدم چراکه پشت سر او بودم. اون جوراب شلواری سفید و لباس پرنسسی قرمز رنگ ساده ای تنش بود با موهای مشکی فرفری و به سمت بدن من بر روی تخت می رفت با همان حالت بچگانه نزدیک تخت شد و با همان دست های کودکانه شروع به نوازش صورتم کرد در حالی که گرای دستش را کاملا رو صورتم به طور واقعی حس می کردم . او صورتم را نوازش کرد و گفت مامان جون ناراحت نباش در این لحظه از خواب بیا عالم خواب و بیداری یا هر چیز دیگر، بیدار شدم. من مجرد بودم و هستم و احساس می کنم در آینده چنین دختری خواهم داشت.

تجربۀ ارسالی از ناشناس

(ارسالی تیر ماه 1394)

سال ۷۶ شرایط کاری آزار دهنده ای داشتم و  بسیار ناراحت بودم. شبی بسیار غمگین بودم و بارها از فاطمه زهرا خواستم کمک کند شرایطم بهتر شود؛ آن زمان مخاطب من  ایشون بودند. با اشک و ناله و گریان خوابم برد؛ یا شاید خوابم برد! به هر حال دیدم خودم و همسرم در حال صعود نسبتا سریع از درون چیزی مثل لوله بخاری تاریکی هستیم و زنم می پرسید: داریم می میریم؟ من جواب دادم؛ آره! او مدام سوال می کرد و حرف می زد و من داشتم به این فکر می کردم که این اینجا هم ول کن نیست و خنده ام  گرفته بود! به هر حال دیگر او را ندیدم و صعودم در آن لوله تاریک یا خاکستری ادامه داشت. آنجا اصلا برام چیزی  مهم نبود و نه ترسی بود و نه نگرانی و نه اساسا من بدنی داشتم فقط درکی از بیرون به خودم داشتم که این منم که بالا می روم؛ شاید فقط یک سر و تن بودم. چیزی از دیدن دست و پا یادم نیست. جسم نبود؛ وجود من بود و وجود همسرم تا وقتی با من بود. احساس من در آن مسیر صعود احساسی سرشار از آسایش و راحتی و پایان تمام مشکلات بود. تعریف آن به زبان ما فقط این بود که  همه چیز تمام شد دیگر دردسری نیست؛ دیگر مشکلی نیست؛ دیگر مسئولیتی نیست؛ راحت راحت راحت تا بی نهایت. به بالای آن مسیر رسیدم و دیدم به افقی بسیار بلند؛ خیلی خیلی وسیع و گسترده باز شد. مثل اینکه از فضا به زمین نگاه کنی ولی خیلی وسیعتر. بعد جاده ای دیدم که تا افق می رفت و کنار دریا بود و صدای ناله های زنی که با لحجه محلی برای نوزاد مرده اش گریه می کرد. می توان گفت هر چه جلوتر می رفت تجربیات من در تصویر سازی بیشتر دخالت می کرد.

دیگر چیزی بیشتری اتفاق نیفتاد یا من به یاد ندارم. تا ماه ها بعد از این خواب این احساس تمام شدن مسئولیت و سبکی و آسایش مطلق را حس می کردم و هر چه زمان گذشت کمرنگ تر شد تا اینکه اکنون سالهاست می دانم چه شد و احساسش می کنم؛ اما آنچه شد قابل بیان نبود؛ حتی اکنون برایم قابل احساس مجدد هم نیست؛ اما آنقدر احساس قوی بود که هنوز هم بسیار قوی تر از یک خاطره است.


تجربۀ ارسالی از ناشناس

(ارسالی در دی ماه 1394)

یک شب قبل از خواب بشدت قلبم درد می‌کرد. با این حال خوابیدم  اما در حین خواب بیدار شدم، بیدار شدنی کاملا ملموس و واقعی، و به دور از توهم یا رویا. دائما در حال پلک زدن بودم چون چیزی رو که می‌دیدم اصلا باور نمی‌کردم. در تاریکی مطلق شناور بودم و قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم و نمی‌توانستم حرکتی کنم. روی یک چیزی مثل امواج دریا شناور بودم و با حرکت تصادفی این امواج من هم مثل یک تکه چوب روی آب به هر سو جابجا می‌شدم. مدتی گذشت و در تمام این مدت ذهن من بر خلاف خواب‌هایی که می‌بینیم کاملا طبیعی کار می‌کرد و با بیداری فرقی نداشت. یعنی میدانستم که روز قبل چه کارهایی کردم، و حتی چیزهایی مانند ریز محاسبات ریاضی مربوط به رشته تحصیلیم و برنامه فردا را هم به وضوح به یاد می‌آوردم، و مثل رویاها هیچ چیز مات و مبهم و بهم ریخته‌ نبود. کمی که گذشت کم کم باورم شد که مثل اینکه خواب نیستم و شروع به فکر کردن کردم. همه وقایع چند ساعت گذشته را بدقت مرور کردم تا آنجایی که روی تخت دراز کشیده و خوابم برده بود. دیگر واقعا مطمئن شدم که به هیچ وجه خواب نمی‌بینم، چون داشتم به شدت فکر و مسئله حل می‌کردم که الان کجا هستم. بعد شک کردم به اینکه قبل از خواب خیلی قلبم درد می‌کرد و شاید در حین خواب از کار افتاده و الان مرده‌ام، و شاید اینجا همان جایی هست که به آن برزخ میگویند.

مدام برای خودم «شاید… شاید…» می‌کردم که ناگهان به سمت بالا حرکت کردم و از درون یک پنجره مستطیلی دو منظره برای من نمایان شد که عجیب بود. یکی آسمانی آبی،  بدون ابر، یک زمین چمن و سکوت و آرامش، و دیگری یک منظره با آسمانی قرمز رنگ و کوه  آتشفشان. خیلی دلم می‌خواست بیشتر به این منظره دومی نگاه کنم ولی هرچی سعی کردم نشد چون حتی اختیار حرکت چشمهایم هم با من نبود و به اجبار باید به منظره چمن زار نگاه می‌کردم. بعد از آن آرام آرام به سمت پایین حرکت کرده و دوباره چشمهایم را مثل دفعه اول باز کردم و دیدم روی  تخت خواب هستم. مثل این بود که تازه یک تخت سنگ 10 تنی را از روی قلبم برداشته‌اند و قلبم دومرتبه شروع به کار کرد.

 این تمام تجربه من بود با ریز جزییات و بدون هیچ کم و کاست. ولی این را بگویم که من بعضی وقت‌ها خواب‌هایی می‌بینم ( نه مثل تجربه بالا که اصلا خواب نبود) که در آینده نزدیک یا دور کاملا محقق می‌شوند و به اطرافیان گفته‌ام و دیده‌اند. در بعضی خواب‌های دیگر از افرادی سوالاتی را با آگاهی کامل می‌پرسم در حالی که با توجه به اطلاعاتی که در بیداری ندارم هرگز نباید آن سوالات را می پرسیدم، چون آن  مورد در آینده اتفاق می‌افتد، و بعد من سوال می‌کنم که «خوب حالا بعد از اون چی؟…» مثل اینکه این سوال را در ذهن آدم بگذارند. این قسمت قضیه با تجربیات دیگران کاملا جور در می‌آید. بنظر میرسد ما قبل از اینکه متولد شویم  یا در عالم خواب خیلی از مسائل را می‌دانیم ولی وقتی بیدار می‌شویم تمام اطلاعات و چیزهایی که از آینده میدانیم را فراموش می‌کنیم. تنها موردی را که اصلا نمی‌توانم باور کنم و با تجربه‌های مکرر من  در خواب کاملا متضاد هست عدم وجود اهریمن هست. چون من به کرات در خواب این موجود را دیدم و حتی مناظره‌هایی هم با او داشته‌ام اما بعد از بیداری فقط موضوع کلی بحث و دعوا را یادم می آید و  در حالیکه اصلا به این مسائل اعتقاد نداشتم و حتی به آنها فکر هم نمی‌کنم، پس این چیزها نباید ساخته ذهن من باشد چون من میدانم که در اعماق وجودم و ضمیر ناخودآگاهم هرگز به همچین چیزی اعتقاد نداشته‌ام. در خیلی از موارد در عالم خواب حقایقی را میبینم که 180 درجه با تصورات و اعتقادات قلبی و باور من فاصله دارند و  انسان  فوق العاده  شکاکی  مثل من را به فکر فرو میبرند که این  احتمالا نمیتواند یک فیلم سینمایی ساخته شده توسط ذهن ناخودآگاه من باشد چون اصلا اعتقاد من این نبوده و تصور دیگری از قبل داشته‌ام.


تجربه آقای محمد حسین

(ارسالی اسفندماه 1394)

یه شب که خوابیده بودم یه دفعه چشمانم باز شد و اطرافم رو درست مثل همیشه دیدم اتاق پذیرایی خونه مون اول اطراف به نظر عادی میرسید ولی با ترسی غیر عادی کم کم اطرافم همهمه ای شنیدم صدا ها بیشتر و نزدیک تر می شد بعد تعداد زیادی موجودات سایه مانند از یه طرف خونه نزدیک شدند دیگه داشتم از ترس قالب تهی می کردم اطرافم رو احاطه کرده بودن. نمیدونم چی شد که همونجور دراز کش شروع کردم به صلوات فرستادن یه دفعه گنبد سبز شفافی اطرافم شکل گرفت و آرامش و امنیت عجیبی آمد و لذت فراوان اون موجودات هم بیرون از گنبد هیچ کاری نتونستن بکنن از اون به بعد صلوات رو خیلی دوست دارم و شمه ای از اون آرامش وقتی صلوات میفرستم باهام هست ۰ خواب نبودم ولی نمیتونم بگم بیدار بودم نمیدونم چی بود.


تجربۀ خانم زهره

(ارسالی اسفند ماه 1394)

کلا من از بچگی صداها و تصاویری می دیدم که با اینکه کودک بودم اما می دانستم که شیطانی نیستن و فقط در برابرشون سکوت می کردم بزرگتر که شدم رابطه به شدت نزدیکی با پروردگار داشتم و قادر بودم ایندرو در خواب ببینم و تلپات قوی هستم یک شب خوابیدم ولیانگار بیدار شدم در حال خانه امان روح همسرم رادیدم و روح خودم  که بدو اینکه اصلا با هم حرفی بزنیم فقط درحال راه رفتن در خانه بودیم من غیر از خودمان یک موجود قد کوتاه را دیدم که در خانه راه می رفت شکل دقیقشو ندیدم فقط یادمه قدش کوتاه بود بعد خیلی سریع بالای سر بدنم بودم حس کردم بدنم به شدت سنگین شد و من علم به این داشتم که به جای روح خودم ان موجود روی بدنم خوابید حس تنگینفس شدید زجراوری داشتم به زور کلمات از دهانم خارج می شد و سعی داشتم بگویم بسم الله رحمن الرحیم چند بار این جمله را گفتم و فکر می کردم از این حمله و نشست موجود روی بدنم خلاص می شم اما نشد قانیه ها چنان وحشتناک و مرگ اور بود که به جرعت می گم از مرگ حالم بدتر بود بعد مدتی کلنجار بیفایده دوباره روح خودم را بالای سر بدنم دیدم اینبار انگار من نظاره گر روح خودم بودم روحم با لبخند شروع کرد به صورت خودکار سوره ای از قران کریم را خواندن دقیقا سوره را یادم نمیاید چه بود ولی یکی از سوره ها که با قول شروع می شوند بود بعد از این خواندن همه چیز تمام شد ان موجود با اکراه شدید مجبور به ترک بدنم در کثری از ثانیه کرد رفتنش را دیدم ردایی سیاه به تن داشت و کلاه ردایش بر روی سرش بود سر تا پا سیاه بود چنان نفرتی از این امداد الهی داشت که راحت می توانستم حسش را لمس کنم قبل از رفتن کاملش از روی بدنم بخشی از انگشت دست چپم را به شدت فشار داد که هنوز هم گاهی بیدلیل ان ناحیه درد می گیرد من حقیقتا این اگاهی را داشتم که اگر خداوند بر من کمک نمی کرد تا ابد تسخیر ان موجود می شدم چون به وضوح حس کردم رفتنش با اکراه شدید بود از جایم برخواستم ترسی فجیع وجودم را پر کرد هنوزم حضورش را حس می کردم تا اینکه بعد از خواندن نماز و با التماس به درگاه خدا دوباره ارامش بر من برگشت من در این تجربه خود جهنم را حس کردم جهنم چیزی نیست جز نبود خدا و ارامش خدایی در روح و وجودمان وقتی روح انسان تسخیر شیطان می شود هر ثانیه از هزاران مرگ بدتر است.


تجربۀ خانم آزیتا

(ارسالی در مهرماه 1394)

من اکنون 51 سال دارم. وقتی که 28 ساله بودم دانشجو بودم و مشغول تهیه کارآموزی پایان دوره تحصیلم بودم. شبی احساس کردم که غوطه ور هستم. حدوداً نیم متر از سطح زمین فاصله داشتم و نمیتونستم خودم را کنترل کنم، نگاه کردم دیدم روی تخت من کسی است و ریسمانهایی تابان از من که غوطه ورم به آن جسم متصل است.احساسم این بود که اگر این ریسمانها قطع شود دیگر زمانم تمام هست . برای همین همش میگفتم کارهایم مونده و هنوز تمام نشده و فرصت میخواستم، دیدم یک نفر جلوی تختم ایستاده بود که پشتش به من بود مرا که غوطه ور بودم گرفت و وارد جسم نمود ابتدا از پا و بدن و نهایتا سر ،با اینکه خیلی ترسیده بودم دلم میخواست او را ببینم اما همینکه سرم مستقر شد و سرم را برگردوندم او نبود با سختی بسیار از جابلند شدم.هر قدم که برمیداشتم انگار کلی وزن داشتم، نمیدونم چقدر طول کشید که به اتاق مادرم رسیدم بیدارش کردم اما نمیتونستم حرف بزنم، از دیدنم خیلی تعجب کرده بود ازم سوال میکرد چی شده آخرش فکر کنم به من مسکن داد تا تونستم کمی بخوابم. تا چند روز حال خوبی نداشتم مادرم فرداش گفت  رنگت مثل میت سفید بود، هنوز بدرستی  نمیدونم اون کارها که باید انجام بدم چی بود و یا هست، اما اون قضیه را کاملا با جزییاتش به خاطر دارم ، همیشه هم کنجکاوم که بدونم اون که کمکم کرد چه کسی بود…


تجربه آقای جاوید

(ارسالی در شهریور 1394)

راستش نمیدونم تجربه ی من در چه دسته ای قرار داره ولی فقط خواستم باهاتون در میون بزارم. به چندین نفر هم گفتم ولی کسی تا حالا توجهی نکرده. من الان 26 سال دارم و در تهران مشغول تحصیل در مقطع ارشد هستم. تقریبا سه سال پیش زمانی که در مشهد بودم و در اون زمان به شدت در حال مطالعه برای کنکور ارشد بودم. یادمه روزای نزدیک به کنکور بود و تا حدودی استرس و هیجان داشتم. یه روز طبق عادت بعد از مطالعه ی صبح بعد از ناهار میخواستم چند ساعت ظهر بخوابم. ساعتای 2 ،3 حدودا. خوابیده بودم. از لحظه ای که یادمه میگم. ناگهان احساس به هوش اومدن کردم و اولین چیزی که دیدم بدن خودم بود روی تخت. انگار ضمیر و هویت من نزدیک سقف بود و من داشتم به خودم روی تخت نگاه میکردم. فقط خیره شده بودم به بدنم. تعجب کرده بودم ولی اصلا احساسی از ترس نداشتم بلکه آنچنان شعف و خوشحالی احساس میکردم که تا روزها بعد هنوز تحت تاثیرش بودم. لحظه ی بعدی انگار به سرعت به سمت بدنم کشیده شدم و درقالب بدنم بودم. در همون لحظه که دراز کشیده بودم سمت چپ صورتم روی بالش بود احساس کردم در قسمت سمت راست نگاهم ناحیه ی روی میزم یه نور شدید وجود داره. هرچقدر تلاش کردم تا سرم رو بلند کنم و واضح ببینم که اون نور و روشنایی که داره میدرخشه چیه نتونستم. انگار با فکرم میخواستم بلند بشم ولی کنترلی روی بدنم نداشتم. اینجا فکر کنم آخر تجربه بود چون چیز بعدی که یادم میاد اینه که از خواب خیلی عادی بیدار شدم و همه چیز کاملا عادی بود و فقط یه چند دقیقه گیج بودم بخاطر اتفاق و داشتم فکر میکردم که این چی بود الان دیدم. هرجور خواستم خودمو قانع کنم که خواب دیدم ولی راه نداشت، احساسم خیلی با خواب دیدن فرق داشت. مطمئن بودم چیزی که تجربه کردم واقعا اتفاق افتاده. این کل تجربه ی من بود که هرچند ناچیز ولی خواستم در میون بزارم و با هرگونه انتشار مطلبم مشکلی ندارم.
راستی یه تجربه ی عجیبم در 14 سالگی داشتم که بعدازظهر تو خواب راه افتادم و رفتم خیابون و از سوپر خرید کردم و برگشتم خونه و یهو جلوی مامانم بیدار شدم.


تجربۀ آقای علی

(ارسالی فروردین ماه 1395)

شبی در عالم خواب دیدم که مرده ام. این که میگویم مرده ام از آن جهت است که متوجه مرگ شده بودم تنها چیزی که در آن لحظه یادم می آمد این بود که شب قبل خوابیده ام و یقین حاصل کردم که دیگر بیدار نشده ام حال یا در اثر بلایای طبیعی مثل زلزله یا شاید ایست قلبی یا هرچیز دیگری… در آن لحظه این مسائل واقعا مهم نبود مهم این بود که میدانستم مرده ام و کاملا یقین داشتم. سیلی از افکار مختلف به سراغم آمد مثلا بعد از من چه بر سر خانواده ام می آید؟ همسرم چه خواهد کرد؟ دوستانم به یاد من خواهند ماند؟ چقدر کارهای نیمه تمام داشتم که بتید انجام می دادم؟ طلبکارانم مرا حلال خواهند کرد یا نه؟ فشار عجیبی بر من وارد می شد. دوست داشتم به دنیا بر می گشتم و کارهای عقب افتاده ام را انجام می دادم توبه می کردم و انسان بهتری می شدم. یاد روایات قرآن افتادم که بنده ها بعد از مرگ از خدا طلب فرصتی دیگر می کنند برای بازگشت به زندگی و …
تمام این افکار فقط در یک لحظه از ذهنم خطور می کرد
ناگهان خودم را به حالت درازکش روی یک تکه چوب یافتم قدرت و اراده ای نداشتم که بنوانم از جایم تکان بخورم چهار هیکل سیاه چهار طرف چوب را گرفتند از اطراف دود غلیظی بلند می شد و صداهای غریب و اندوهباری می شنیدم همه جا سیاه بود ولی در همان سیاهی آن موجودات سیاه رنگ را حس می کردم از ترس نعره می کشیدم و گریه می کردم. با التماساز آنها میخواستم رهایم کنند ولی آنها نه سر داشتند نه گوش و نه چشم. سرم را از بالای تکه چوبی که روی آن قرار داشتم کمی رو به عقب بردم و متوجه شدم در حال نزدیک شدن به دره ای هستم که نور قرمز وحشتناکی به همراه دود و غبار از درون آن بخ هوا بلند می شد. دیگر مطمئن شدم که گناهکارم و اینجا جهنم است گویی آخرین عربده ها و فریادهایم را می زدم اما انگار کسی صدایم را نمیشنید نمیدانستم چه کنم تا اینکه به لبه پرتگاه رسیدم احساس کردم که آن هیکل های سیاه میخواهند مرا به پایین پرت کنند گریان و هراسان از همه چیز نا امید شده بودم تا اینکه …
بدون آنکه بدانم چرا با تمام وجود از ته دل فریاد زدم: “یا امیرالمومنین”

با بردن نام مولا علی گویی در کسری از ثانیه ناگهان ورق برگشت تخته ای که روی آن بودم به آرامی پایین آمد نوری دلنشین همه جا را فرا گرفت هیچ اثری از دود و صداهای وحشتناک نبود خودم را در میان چمنزاری سرسبز دیدم که سکوتی دلنشین و هوایی مطبوع در آن حاکم بود الان دیگر قدرت یافته بودم در همام حالت درازکش به اطراف نگاه کنم. احساس آرامش و سبک بودن عمیقی به من دست داد انگار داشتم با کسی حرف میزدم و به او میگفتم اگر مرگ این باشد راضیم …
در یک آن احساس کردم میتوانم از جایم برخیزم به محض اینکه از جا بلند شدم خودم را در رختخوابم یافتم عرق سردی تمام بدن و لباسهایم را به طور کامل خیس کرده بود به شدت گریه میکردم طوری که همسرم از خواب پرید و از من می پرسید چه شده؟ آنقدر هق هق بلندی داشتم که تا چند دقیقه نمیتوانستم حرف بزنم همسرم که ترسیده بود او هم همراه من گریه می کرد فقط با اشاره دست به او فهماندم که طوری نیست خواب می دیدم او هم رفت و کمی برایم آب آورد …
واقعا نمیدانم در زندگی برای رضایت علی (ع) و اولادش چه کرده ام یا اینکه در آینده قرار است چه کار کنم ولی میدانم امیرالمومنین ریسمانی است که همه میتوانیم بر آن چنگ بزنیم تا ما را در زندگی از شر شیطان نجات دهد  و پس از مرگ از آتش دوزخ برهاند.


تجربه خانم فاطمه

(ارسالی تیرماه 1395)

من یه زن ۲۹ ساله هستم پنج سال پیش که حامله بودم توی ماه های اول بارداری که هنوز سونوگرافی هم جنسیت جنینمو تشخیص نمی تونست بده من دو بار خیلی واضح روح پسرمو تو خونمون دیدم یک بار که توی هال ایستاده بودم روبروم یه پسر تقریبا همسن خودم دیدم که لباسی مثل لباس راهبا یعنی تا زانوش بود گشاد و تیره تر از لیمویی تنش بود با شلوار همرنگش بهم زل زد یعنی نگاهمون به هم گره خورد توی نگاهش ترس اضطراب التماس وحشت و سردرگمی از موقعیتی که توش بود موج می زد من ابدا هیچ حسی بهش نداشتم ابدا نه ترسی نه حسی انگار بدیهی ترین اتفاق دنیا بود و رفتم اطاق دیگه یکبار دیگه ام همون پسرو وقتی نشسته بودم روبروم دیدم که اونم نشسته بود باز بهم زل زده بود و من همچنان اعتنایی بهش نداشتم دو هفته بعد مشخص شد بچم پسره الانم پنج سالشه یک بارم وقتی تو همون بارداری روی تختم دراز کشیدم که بخوابم همین که دستامو به چشمام مالیدم چشمام بسته بود اما مغزم سایز و بزرگی دستامو به شکل دستای بزرگ یه مرد انالیز کرد چشمام بسته بود اما من دستارو انگار دیدم حتی موهای زیاد روی دستارو دیدم چشمامو سریع باز کردم به دستام زل زدم و دستای کوچیک خودم بودن اما مغز من دستای زمخت یه مرد رو ثبت کرده بود. کلا من از بچگی حس ششم قوی داشتم و تلپات قوی هستم ولی تا به حال تجربه مرگ نداشتم اما انقدر تجربیات ماورایی راحت برام رخ می ده که نیازی به رفتن به عالم مرگ برای تجربشون ندارم.


تجربه آقای عبدالرضا

(ارسالی در تیرماه 1395)

سلام یک شب رو سینه خوابیده بودم در خواب خودم رو در محله قدیمی خودم دیدم احساس کمی گرسنگی می کردم هوا تاریک بود مغازه ها باز بودند ولی همه نه به مغازه ها می رفتم ولی نمیتونستم چیزی برای خوردن تهیه کنم مثل اینکه من و نمیدیدند یک دفعه عمه کوچکم که زنی بسیار مومن ورنج کشیده را دیدم به من یه لغمه نان وحلیم داد ولی نخورده سیر شدم یه مقداری راه رفتم هوا تاریکتر شد دانستم که می خواهم بمیرم همینطور دنیا از دیدم کوچکتر شد مثل اینکه به یک لوله بلند از نزدیک نگاه میکردی داخل سیاه ولی انتها روشن به طرف روشنایی میرفتم که از خواب پا شدم از اینجا فهمیدم که می خواستم بمیرم که حالم بعد از بیداری بد بود احساس میکردم خون لحضه ای به بدنم نرسیده ونزدیک به مرگ شدم وولی حال بسیار خوبی بود درک انسان به بی نهایت می رسد.


تجربۀ آقای جواد از اصفهان

(ارسالی در تیرماه 1395)

من جواد 30 ساله اهل اصفهان هستم ومیخوام داستانی رابراتون بگم گه برای خودم اتفاق افتاد بسیار عجیب بود.
عادت دارم همیشه بعد از نماز به صورت تصادفی یکی از صفحه های قران مجید را باز میکنم و بامعنی میخونم یه روز معنای عجیبی ذهنم را مشغول کرد.  خداوند هرکس را بخواهد به بهشت میبرد و هرکس را بخواهد به جهنم!!!!!!  خیلی تعجب کردم گفتم خدایا من بنده گنه کارت چطور منا میبری بهشت یا یه بنده با ایمانت چطور میبری جهنم؟؟؟!!!!! واین سوال هرروز و هرروز تو ذهنم میچرخید و دنبال جواب بودم وفقط خودما اینجور راضی میکردم که خب خداست دیگه هرکار بخواد میکنه ولی مونده بودم چطور میخواد همچین کاری انجام بده. چند ماهی گذشت ولی هرروز از خدا میپرسیدم و جواب میخواستم تا اینکه جوابما گرفتم.  یه شب توی خواب دیدم دوتا فرشته ک تصویر واضحی ازشون ندارم جوری که انگار هم میدیدمشون هم نمیدیدم واصلا قابل وصف و شکل خاصی نبودن من را ازاسمون اوردن روی زمین یه شهر قدیمی دیدم با ادمهای خیلی قدیمی با لباسهای عجیب و جالبتر اینکه جن ها به راحتی رفت و امد میکردن توی این فکرا بودم که اینجا کجاست و این مردم کی  هستن که یه دفعه یکی از فرشته ها رفت بالای یه تپه و مردما صدا زد همه که جمع شدن گفت اهای ادما اهای موجودات روی زمین چرا خدارا میپرستید خدایی وجود نداره!!!!!  وقتی این حرفها راشنیدم اسمون دور سرم چرخید به حدی عصبانی شدم که میخواستم فرشته را تیکه تیکه کنم رفتم سمتش و بهش گفتم چرا دروغ میگی مگه ماالان از پیش خدا نیومدیم چرا به این مردم دروغ میگی فرشته فقط نگاهم کرد و بدون اعتنا به حرفاش ادامه داد خدا وجود نداره الکی پرستش خدارا نکنید و….  منم پریدم وسط حرفش و با عصبانیت داد زدم اهای مردم این فرشته داره دروغ میگه خدا وجود داره من الان از پیش خدا اومدم به خودتون نگاه کنید به آسمون به زمین به اطراف خودتون نگاه کنید مگه میشه اینا به خودی خود پدیدار شده باشن خلاصه بعد از کلی حرف یه عده انگشت شمار حرفهامو قبول کردن ولی بقیه میگفتن نه اون فرشته است بهتر میدونه که خدایی هست یانه خدایی وجود نداره اگه راست میگی ثابت کن منم تا تونستم دلیل و مدرک اوردم ولی فرشته حرفامو قطع کرد و گفت مردم این ادم دروغ میگه خدایی وجود نداره.  یه دفعه دیدم یه عده ادم با یه عده جن دورم کردن و هی نزدیک میشدن و میگفتن خدایی وجود نداره منم سرشون داد میزدم که خدا وجود داره اونا هی نزدیک تر میشدن و چهره هاشون بیشتر و بهتر برام پیدا میشد چهره های خیلی وحشتناک وقتی بهم رسیدن خیلی ترسیدم ولی گفتم خدایا به خودت توکل میکنم من از اینا ترسی ندارم چون میدونم تو وجود داری خوب که دورم کردن و راه فراری نداشتم نشستم زمین و دستم را گذاشتم روی سرم و فریاد کشیدم خدا وجود داره. تورو خدا هرکی که هستی و میخونی گوش بده بقیشا چون از حالا به بعداصل ماجرا شروع میشه،. بعد اینکه فریاد کشیدم با همون حالت فریاد خداوجود داره از خواب پریدم نفس نفس میزدم و همش میگفتم خدا وجود داره یه ترس عجیبی تو وجودم بود بدنم میلرزید خلاصه کمی به خودم اومدم خوابما مرور کردم گفتم خدایا این چه خوابی بود توی همین فکرا بودم که یه دفعه گفتم خدایا نمیدونم چرا این خوابا دیدم ولی باور کن من حاظرم جونما برات بدم خدایا اینا هرچی میخوان بگن من جونما برات میدم بعدشم سرما گذاشتم رو بالشت وبا تمام وجودم  گفتم خدایا جانم فدات.  هنوز چشمما نبسته بودم که گوپ گوپ گوپ صدای پا شنیدم از راه خیلی دور به همراه صدای باد یه جوری که باد زوزه میکشید و این صداها هی نزدیک تر میشد از ترس چشمما بستم ولی صدا همش نزدیکتر میشد گوپ گوپ گوپ ویه دفعه حس کردم یه نفر کنارم ایستاده و محکم پا میکوبه خداشاهده با هرضربه پا حس میکردم صدها متر به هوا بلند میشم و برمیگردم با اینکه ضربه های پا خیلی سریع بود چند ثانیه گذشت وصدای ضربه های پا تندتر شد گوپ گوپ گوپ گوپ گوپ گوپ ویه دفعه یه حس درونی بهم گفت جواد حضرت عزرائیل اومده جونتا بگیره یه لحظه شوکه شدم هم خوشحال بودم هم میترسیدم تا اینکه از سرم احساس شیرینی  و بی حسی خاصی کردم به همون خدا قسم شیرینتر از اون لحظه به عمرم تجربه نکردم اره حضرت عزرائیل داشت جونما میگرفت این بی حسی و شیرینی کم کم داشت به قفسه سینه میرسید هیچ اختیاری از خودم نداشتم فقط تفکراتم مال خودم بودم فقط تو ذهنم البته اونم نه ذهن جسمی میتونستم باخودم حرف بزنم و فقط یه چیز میگفتم خدایا چقدر مرگ شیرینه این حس خیلی قشنگ و وصف نشدنی از قفسه سینه هم رد شد و نزدیکای شکمم رسید که یه دفعه یاد دوتا دخترم افتادم گفتم خدایا اوناچی اونارا چیکار کنم وبه یکباره تقاضایی از خداوند کردم که بعضی وقتا به خاطر این خواهشم ساعتها مثل دیوانه ها سرما به دیوار میکوبم و میگم ای کاش ذهنم مال خودم نبود اون لحظه.  گفتم خدایا میشه خواهش کنم جونما نگیری و اجازه بدی تا وقت بزرگ شدن دوتا دخترم و از دواج کردنشون بهم مهلت بدی؟ (یگانه پنج ساله .سلاله هنوز به دنیا نیومده بود ولی میدونستیم دختره) دوست ندارم بچه هام یتیم بشن.بعدش جونما فدات میکنم قول میدم  تا اینا گفتم اون حس شیرین اروم اروم تموم شد و صدای پا اروم اروم ازمن دور شد با زحمت خیلی زیاد چشمامو باز کردم هنوز بدنم بی حس بود حضرت عزرائیل را دیدم که داره میره وخیلی دور شده بود و یه دفعه ناپدید شد. یه مرد که عبای بلندی پوشیده بود .چنددقیقه ای طول کشید تا تونستم خودما حرکت بدم. بلند شدم نشستم دیدم تمام موهای دستم سیخ شدن. رفتم وضو گرفتم و قران را باز کردم. این معانی رایادم میاد و مینویسم براتون.  وقتی درخواب هستید خداوند روح شمارا به مکانی امن میبرد در نزد خود.  به یاد بیاورد هنگامی که دو فرشته به نزد شما فرستادیم هاروت و ماروت.  هستند کسانی که جان خود را فدای الله میکنند اینانند که رستگارانند.  وقتی اینجارا خوندم گفتم ای وای برمن که جان فداکرده را پس گرفتم و تا صبح فقط گریه کردم.عزیزی که میخونی هیچ دروغی نگفتم حالا چرا نوشتم نمیدونم شاید کمی تو زندگیتون تاثیر بزاره.  هیچوقت از خدا ناامید نشیم خداوند به من فهموند میتونه بایه خواب ساده یکیا بهشتی کنه هرچند امیدوارم دفعه بعدم همینطوری شیرین جانما بگیرن نه تلخ. برام دعا کنید چون شیطان بعد این ماجرا خیلی پاپیچم شده.  چند ماهی گذشت یه روز تو همین فکر خوابم بودم داشتم مرورش میکردم که یکدفعه گفتم خدایا جونم فدات تا اینا گفتم یه نفر پشت سرم فریاد کشید «نـــــــــــــــــه». آنقد وحشناک بود که رنگم پرید تا پشت سرما دیدم حس کردم یه نفر داره خودشا تیکه تیکه میکنه که احساسم بهم گفت ابلیس لعنتی بوده .خدایا التماست میکنم دفعه بعد هم به همین صورت جان من و همه انسان ها را بگیر خدایا خودت خوب میدونی حتی کافر هم دوستت داره.


تجربه از ناشناس

(ارسالی در مهرماه 1395)
یه شب خوابیدم نصفه شب از خواب بیدار شدم خوابم نبرد دیگه همینطور فکرای مختلف میومد ذهنم ناخوداگاه به عزراییل فکر کردم بعد حس کردم یه مردی سمت چپمه چشمام بسته بود توی ذهنم تاریک سمت چپم یک نوری دیدم همه چیز از اون نور شروع شد نور زنده بود منظورم از زنده یعنی همین که نگاهش کردم انفجاری از اطلاعات بهم منتقل شد فهمیدم که اون نور کامل مطلقه با یک ثانیه نگاه کردن بهش چنان عشق و سرمستیی دچار شدم چنان حس شعف داشتم اینکه همه چیز درسته و من در ارامش و امنیت مطلقم اینکه من به نیرویی نزدیکم که وطن اصلیم همون بوده چنان خوشحال بودم حس شیرینش رو نمی شه با بدن مادی بیان کرد نمی شه به اون نور با چشم مادی نگاه کرد چون انقدر موج انرژی بالایی داشت که فقط باید از جنس خودش می بودی تا حسش می کردی نگاه من به اون نور شاید یک ثانیه بود اما چنان حسی بهم منتقل شد که انسان حاضره کل دنیارو فدا کنه فقط اجازه داشته باشه کنار نور باشه چون اونجاست که خوشحال اونجاست که ارامشش مطلقه اونجاست که می گه بالاخره تموم شد من رسیدم به جایی که ازش اومدم چشمامو باز کردم حس شیرین اون محیط بعد یک دقیقه محو شد انگار دوباره دیوار سربی روی قلبم کشیدن من تو بدن مادی بودم جایی که نمی شه خدا رو حس کرد جز از روی نشانه هاش از اون حس انفجار شعف هیچیرو نمی تونستم با مغز مادیم با جسمم بازسازی کنم تو ذهنم چون اون حس برای دنیای جسمیو خاکی نیست اگر فقط ادما اجازه داشتن یک ثانیه فقط یک ثانیه اون نوری که وطن اصلی هممونه نگاه کنن خیلی از گناها نمی شد خیلی از ناامیدی ها نبود نور سفید جرقه ای بود یعنی سفید مات نه سفیدی که انگار پویا و زندست و نور سفید حاصل از جرقه شاید بیشترین شباهت رو بهش داشت و البته اون نور از من فاصله چند متری داشت من داخلش نرفتم فقط با نگاه کردن یک ثانیه ای بهش خودمو کامل بهش سپردم و فقط حس شعف داشتم.


 تجربه از ناشناس

(ارسالی در آبان ماه 1395)

سر یه موضوع الکی من و همسرم با هم بد شدیم همسرم خواست بیاد و اوضارو درست کنه اما در من حس عجیبی وجود داشت حس نفرت شدید نسبت بهش مرتب تو ذهنم می گفتم من لیاقتم بیشتر از ایناست و بدردم نمی خوره این ادم تا اینکه یه شب که خوابیده بودیم نصفه شب از خواب بیدار شدم متاسفانه یا خوشبختانه حقیقت امر اتفاقی که داشت برام میوفتاد رو دیدم راستش من درست در نزدیکی صورتم یعنی با تفاوت فاصله خیلی کم خود شیطان رو دیدم موجودی که دیدم بالا تنه یک مرد بود بدنی تنومند و برهنه با پوستی که نمی شه وصفش کرد پوستی لزج که ازش حرارت و التهاب می بارید و صورتی که دهان توش نبود به جای لب حفره ای از زخم و التهاب و زبانی مانند مار سریع اعوظ بالله من شیطان رجیم گفتم و اون صحنه غیب شد اما من موندمو یه حقیقت تلخ این واقعیت که تمام این حسام این تنشا این نفرتا این فکر خیانتا همش حرفایی بود که شیطان بهم القا می کرد سریع با اینکه تمایلی نداشتم موضعمو عوض کردم و دیگه دعوا رو تموم کردم.

26+