چند تجربۀ دیگر ایرانی

 تجربۀ مازیار کشاورز

(منبع: روزنامه اینترتی تابناک به نقل از جام جم، تاریخ انتشار:۴ فروردين ۱۳۹۱ – ۱۹:۱۸-23 March 2012)
يكي از كساني كه از دنياي مردگان بار ديگر به جهان هستي بازگشته «مازيار كشاورز» است؛ مرد 52 ساله‌اي كه پس از يك تصادف وحشتناك 24 ساعت بعد در سردخانه بيمارستان زنده شد و اكنون نيز از اعضاي هيات مديره شركت پست جمهوري اسلامي ايران است.براي شنيدن حرف‌‌هاي او از آن 24 ساعت يخ‌زده به ديدارش رفتيم. مي‌گويند كسي كه يك‌بار مرگ را تجربه كرده ديگر از مرگ نمي‌ترسد؛ آيا شما هنوز از مرگ واهمه داريد؟
در اين دنيا نمي‌توان كسي را يافت كه از مرگ نهراسد. شايد بخش عمده‌اي از اين ترس به دليل دلبستگي‌هايي است كه در جهان خاكي به وجود مي‌آيد و دل كندن از آن بسيار سخت و مشكل مي‌شود. واقعيت اين است كه من هم از مرگ مي‌ترسم.دليل عمده اين ترس چيست؟
شايد به اين دليل كه نمي‌دانم در آن جهان چگونه بايد پاسخگوي اعمال خود باشم. باور كنيد از وقتي كه اين حادثه برايم رخ داد روزي نيست كه به آن فكر نكنم. مي‌دانم كه خداوند مرا دوست دارد و بازگشت من از دنياي مردگان فرصت دوباره‌اي است كه كمتر نصيب كسي مي‌شود.حادثه چگونه و در چه سالي براي شما رخ داد؟
آذر 1374. آن روز هم مانند امروز برف مي‌باريد و من كه آن زمان مديركل پست استان كردستان بودم، ساعت 8 صبح به اتفاق راننده، حبيب‌الله كشاورز سوار يك پاترول شديم تا به قروه برويم. وقتي حركت كرديم، متوجه شدم او شب قبل به دليل آن كه به خانه‌اش مهمان آمده خوب نخوابيده بود. از او خواستم تا اجازه دهد من رانندگي كنم. برف بشدت مي‌باريد، به طوري كه پنج ساعت طول كشيد تا از سنندج به قروه رسيديم. خيلي خسته بودم. وقتي براي سوختگيري در پمپ بنزين توقف كردم، او از خواب بيدار شد و خواست رانندگي كند، من نيز در صندلي عقب خوابيدم و 42 روز بعد چشم باز كردم.

وقتي شما خواب بوديد حادثه رخ داد؟
بله، بعد شنيدم كه در نزديكي صالح‌آباد، خودروي ما با يك تريلي حاوي سنگ برخورد كرده و شدت اين تصادف به حدي بود كه از شيشه عقب خودرو به ميان جاده پرتاب شده بودم. پس از حادثه من نفس نمي‌كشيدم و به تصور اين كه فوت كرده‌ام رويم پتو انداخته بودند.
آن روز جسد مرا پشت يك وانت‌بار عبوري قرار داده و به اميد نجات به بيمارستان برده بودند كه در آنجا پس از معاينه و به دليل آن كه آثار و علائم حياتي در من وجود نداشت، مرا تحويل سردخانه مي‌دهند.

چگونه متوجه شدند شما زنده هستيد؟
ظاهرا 24 ساعت بعد يكي از كارگران سردخانه بيمارستان كه مشغول جابه‌جايي اجساد بوده در يك لحظه متوجه مي‌شود انگشت شست پايم تكان مي‌خورد. او سراسيمه موضوع را به پزشكان اطلاع مي‌دهد. وقتي مرا از سردخانه خارج مي‌كنند، ظاهرا تنها پزشك جراح نيز پس از چند ساعت عمل بيمارستان را ترك كرده بود، اما تقدير چنين بود كه من زنده بمانم.

مگر چه اتفاقي رخ داده بود؟
پزشك جراح پس از خروج از بيمارستان و در نزديكي‌ خانه‌اش متوجه مي‌شود سررسيد خود را در بيمارستان جا گذاشته و چون نياز به آن داشت، ‌براي برداشتن سررسيد به بيمارستان مي‌آيد كه با مشاهده وضعيت من بلافاصله 7 عمل جراحي سخت روي من انجام مي‌دهد و سپس مرا به بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان منتقل مي‌كنند.

در اين مدت چه احساسي داشتي؟
تصادف را كه به ياد نمي‌آورم، اما در بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان خود را مي‌ديدم كه در اتاق به پرواز درآمده بودم. مدام در گوشه‌‌اي از سقف كه حالت زاويه را داشت قرار مي‌گرفتم و پيكر خود را مي‌ديدم كه در زير دستگاه تقلا مي‌كند. احساس سبكي خاصي داشتم و خيلي خوشحال بودم. هر بار كه همسر و فرزندانم را مي‌ديدم كه با ديدنم گريه مي‌كنند، به آنها مي‌خنديدم و از آنها مي‌خواستم گريه نكنند، اما صداي مرا نمي‌شنيدند. دلم مي‌خواست اتاق را ترك كنم. خيلي تلاش مي‌كردم، اما نمي‌توانستم.

چرا؟
پدربزرگم را مي‌ديدم كه او نيز پس از سال‌ها كه از زمان مرگش مي‌گذشت به ملاقاتم آمده بود. من او را خيلي دوست داشتم. از او پرسيدم كجا زندگي مي‌كند، اما تنها به من لبخند مي‌زد و مي‌گفت در جايي خيلي خوب. وقتي از او خواستم مرا هم همراه خود ببرد، گفت نه، تو بايد برگردي. التماس‌هايم بي‌فايده بود و او توجهي نمي‌كرد.

چه مدت در اين حالت قرار داشتي؟
42 روز بيهوش بودم و سرانجام وقتي به كالبدم بازگشتم با گرماي آفتابي كه از پنجره اتاق بيمارستان به صورتم افتاده بود، از خواب بيدار شدم.

اين تجربه را چگونه مي‌بيني، چه حسي به آن داري؟
شيرين بود و شيرين‌تر از آن ديدار با فرزندانم و يكي از دخترانم كه بسيار به او علاقه دارم.

پس از اين حادثه به مرگ فكر مي‌كني؟
هر روز و مي‌دانم كه خداوند به من فرصت زندگي دوباره‌ داده است. باور كنيد براي كار خوب خيلي زود دير مي‌شود.

حالا نگاه شما به زندگي با قبل از حادثه فرق كرده است؟
اعتقاد من بر اين است كه فاصله زندگي تنها ميان اذان و نماز است؛ وقتي فردي متولد مي‌شود در گوش او اذان مي‌گويند و وقتي مي‌ميرد برايش نماز مي‌خوانند. بايد پذيرفت كه زندگي يك نعمت الهي است كه مدام بايد شكر كرد.

مي‌گويند زندگي همراه با آرزوهاست شما به آرزوي خود رسيده‌ايد؟
زندگي هميشه پر از فراز و نشيب است. دوست داشتم فوتباليست شوم، پايم شكست. رفتم كشتي كتفم در رفت. احساس مي‌كنم پس از حادثه‌اي كه برايم رخ داد، برخي از آرزوهايم رنگ باخت و به اين باور رسيدم كه فرصت كوتاه است و نبايد دل كسي را شكست. مگر زندگي چه ارزشي دارد كه به خاطر اين چند روز ديگران را از خود برنجانيم و به همه و حتي دوستان و نزديكان خود بد كنيم.

راستي چه بر سر راننده شما در آن حادثه آمد؟
(چشمانش پر از اشك مي‌شود)‌ او مرا به بيمارستان رسانده بود و به دليل پارگي طحال و خونريزي داخلي جان باخت.

اصالتا كجايي هستيد؟
متولد قائمشهر هستم. شناسنامه‌ام صادره از اردبيل است و از 26 سال پيش نيز يكي از مديران شركت پست هستم.

و كلام آخر: دعا كنيد همه عاقبت به خير شويم و روزي نيايد كه ببينيم توشه‌اي براي سفر نداريم. از خداوند مي‌خواهم توفيقي دهد تا همديگر را دوست داشته باشيم. همين.


تجربۀ آقای بهمن

(منبع: http://www.nderf.org/nderf/1bahman_r_nde.htm)

من به شوخی مشغول کشتی و مبارزه با یکی از دوستانم بودم. من پریدم که او را بگیرم ولی او جا خالی داد و پاهای من را گرفت و من تعادلم را از دست دادم و از پشت افتاده و پشت سرم محکم به زمین خورد. درد بسیار شدیدی داشتم و فکر کنم بدنم توان تحمل آن ها درد را نداشت.

فضای سفیدی را دیدم و سپس تونلی را مشاهده کردم. رنگ دیواره‌های تونل ترکیبی از سیاه و سفید بود و این دیواره‌ها تصویر کسی را در خود داشتند که برای من آشنا می‌نمود. فکر کنم آنها تصاویری از پدر و مادر و پدربزرگم بودند که همگی سالها پیش از این درگذشته‌اند. به یاد دارم که زندگی خود در سالهای گذشته را مشاهده می‌کردم و تصاویری از اتفاقات مهم در آن با سرعت باور نکردنی در پیش رویم به نمایش گذاشته می‌شدند.

بعد از به هوش آمدن این برایم عجیب‌ترین جنبۀ تجربه‌ام بود. چگونه ممکن است که این همه اتفاق را در چند ثانیه مشاهده کرد!؟ باید بگویم که در تمام آن مدت هم آرامش و هم ترس داشتم. نمی‌توانم اتفاقات را به یاد بیاورم، حتی بعد از بیدار شدن. ولی باید بگویم که بعضی از این اتفاقات که آنها را روی دیوار آن تونل می‌دیدم آرامش بخش و برخی دیگر هولناک بودند. در آخرین مرحلۀ تجربه‌ام تاریکی بسیار عمیقی را به خاط می‌آورم. تونل به تدریج محو شد و آنچه باقی ماند تاریکی مطلق بود.

بعد از آن به تدریج متوجه محیط اطراف خود روز زمین شدم. دو نفر را نزدیک خودم دیدم و از آنها پرسیدم من برای چه مدت از حال رفته بودم؟ آنها گفتند 10 تا 20 ثانیه. بعد از آن فهمیدم که کجا هستم و چه خبر شده است. احساس آرامشی مانند آرامش بعد از یک طوفان سخت داشتم. برای یکی دو ساعت در آرامش عجیبی غوطه می‌خوردم ولی کم کم به حالت عادی بازگشتم.


تجربۀ بازیگر ایرانی الناز شاکردوست

(منبع: http://www.niksalehi.com/newspaper/view/054764.php تاریخ شنبه 10 اسفند 1392)

ایفای موقعیت خودکشی در فیلم «تابو» نزدیک بود به مرگ واقعی الناز شاکردوست منجر شود، موضوعی که او لحظه به لحظه جزئیاتش را شرح داده و گفته است حتی تونل مرگ را هم در جریان این اتفاق دیده است.

الناز شاکردوست بازیگر سینما که این روزها مشغول بازی درفیلم سینمائی «تابو» به کارگردانی خسرو معصومی است، مدتی قبل در جریان ضبط سکانسی از این فیلم که قرار بود در آن صحنه غرق شدن شخصیت زن فیلم با نام بهار با بازی او ضبط شود، نزدیک بود به راستی در دریا غرق شود.

به گفته امیر گرجی جانشین تولید فیلم سینمائی «تابو» در این سکانس بهار بعد از دعوا با پدرش به دریا می‌زند اما از آنجا که این صحنه خیلی ناگهانی به ذهن خسرو معصومی رسیده بوده، پیشگیری‌های لازم انجام نشده بود. به این دلیل که بهار در فیلمنامه قصد خودکشی دارد و شنا هم بلد نیست، شاکردوست مجبور بوده تا میانه‌های دریا در حالی که شنا نمی‌کند پیش برود اما موجی بلند باعث می‌شود او زیر آب برود و…

Elnaaz Shakerdoost 1

شاکردوست هفته گذشته در گفتگوی تلفنی با برنامه «پرانتز باز» رادیو نمایش که به سردبیری و تهیه‌ کنندگی مارال دوستی روی آنتن می‌رود، برای اولین بار این واقعه را با جزئیات شرح داد:

قرار بود آنقدر در دریا پیش بروم که کسی مرا نبیند
وی گفت: در حال حاضر صدای من را از میانکاله استان مازندران می‌شنوید. این اتفاق به این صورت بود که ما صحنه فیلمبرداری‌مان یعنی لوکیشن ما کنار دریا، نزدیک یک کشتی به گل نشسته‌ به نام میانکاله بود. آن روز قرار بود ما صحنه خودکشی دختر فیلم به نام بهار را بگیریم که نقشش را من بازی می‌کنم. بعد از این که در سکانسی دعوای سختی با پدرم یعنی کسی که نقش پدرم را بازی می‌کند، داشتم، قرار بود به دریا رفته و در دریا آنقدر پیش بروم تا جایی که کسی من را نبیند.

به گردابی افتادم که چهار نفر را کشته بود
شاکردوست افزود: در انتها هم به سمت راست بروم؛ یعنی آن جایی که این کشتی به گل نشسته و نتیجه اینکه از دید دوربین مخفی بمانم. اما هیچ کدام ما نمی‌دانستیم این کشتی به گل نشسته در انتهای پاشنه خودش پروانه‌ای دارد که این پروانه هنوز کار می‌کند و باعث می‌شود که آب در گرداب جمع بشود، هر چیزی را که نزدیکش می‌شود ببلعد و تاکنون چهار نفر پیش از این، به همین شکل غرق شدند.

Elnaz Shakerdoost 2

نیروی آب فراتر از توانم بود
این بازیگر ادامه داد: داستان همان طوری که برنامه‌ریزی کرده بودیم پیش رفت، من آنقدر شنا کردم که از دید دوربین مخفی ماندم و در گوشه راست کشتی منتظر ماندم و شروع کردم با پا شنا کردن. ناگهان احساس کردم که نیروی زیادی دو پایم را به سمت پایین می‌کشد. من با اینکه شناگر خوبی هستم، با تمام قدرت فقط دست و پا می‌زدم. مدام سعی می‌کردم شنا کنم تا مقاومت کرده باشم چرا که نیروی آب زیادتر از توان من بود.

حلالم کن که نتوانستم برایت کاری کنم
شاکردوست دنباله حادثه را اینگونه شرح داد: نکته دیگر این که این اتفاق همان زمانی بود که برف زیادی آمده بود. هوا بسیار زیاد سرد بود و از جایی به بعد سردی آب اجازه نمی‌داد که قلب من خون را پمپاژ کند. تمام بدن من سِر شده بود و من تمام تلاشم را برای زنده بودن می‌کردم. دقیقا در لحظه‌های آخر حتی یکی از بچه‌های صحنه که تا نزدیکی من آمده بود با صورتی گریان گفت: حلالم کن خانم شاکردوست، نتوانستم برایت کاری کنم…

مرگ را با تمام شکوهش پذیرفتم
وی یادآور شد: آنقدر فشار آب زیاد بود که هر کسی به دلیلی نمی‌توانست به من نزدیک شود. شاید فاصله زیاد نبود اما سردی هوا و فشار آب همه را ناچار به برگشت می‌کرد. من کم کم می‌دیدم که عوامل فیلم شبیه آدم‌های کوچک سیاهی می‌شوند که لحظه به لحظه محوتر می‌شدند و من حتی دیگر داد هم نمی‌زدم چرا که انرژی‌ام را بیشتر از دست می‌دادم. در لحظه آخر که من تسلیم شدم و مرگ را با تمام شکوهش پذیرفتم، تونل مرگ را رو به خورشید دیدم و هرگز خورشید را به این زیبایی ندیده بودم.

تونل مرگ را تجربه کردم
شاکردوست تأکید کرد: خوشحالم که تونل مرگ را تجربه کردم در همین لحظه نردبان سپید رنگی سمت من انداخته شد و باید اعتراف کنم، من فکر کردم این همان مرگ است اما ماجرا طور دیگری بود؛ یک زن و مرد ترکمن در این کشتی به گل نشسته زندگی می‌کردند یعنی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس اسلامی آنها را در این کشتی گذاشته تا از کشتی مراقبت کنند، چرا که آهن‌هایی که در این کشتی است اهمیت دارد و این زن و مرد با حقوق ماهی دویست هزار تومان از این کشتی مراقبت می‌کنند.

در کشتی به هوش آمدم
وی در پایان گفت: این زن و مرد ترکمن از صدای داد و بی داد عوامل ماجرا را فهمیده بودند و این نردبان را سمت من پرت کردند، البته من از سرمای زیاد، از هوش رفته بودم و حتی مرد ترکمن به گفته خودش می‌گوید احتمال دادم کتفت در برود اما خودم را قانع کردم که جانت مهم‌تر است. من بعد از اینکه به هوش آمدم در کشتی بودم.


 تجربۀ خانم نسترن ساکن یزد

(منبع: http://www.kianavahdati.com به نقل از خانم مریم، تاریخ 1387/12/10)

مطلب زیر بر اساس یک ماجرایی است که برای یک خانم بنام نسترن (ساکن یزد) اتفاق افتاده است و او برای شما از  لحظات شیرین مرگ می گوید:
راستش را بخواهید من تا قبل از ازدواج با سیروس زن مومنی نبودم. نه اینکه کافر باشم اما بیشتر مسلمان اسمی بودم. اما آمیرزا(پدر سیروس) که یک مومن واقعی بود در آن 5 سالی که من عروسش بودم طوری مرا با دین اسلام آشنا کرد که همیشه مدیونش هستم و هر بار هم که می خواستم از او تشکر کنم می گفت تشکر لازم نیست نسترن جان. ولی اگر دلت خواست بعد از مردن من روزی 2 رکعت نماز نثارم کن. قسمت آن بود که آمیرزا 5 سال پس از اینکه عروسش شدم به بهشت برود و من که خود را مدیونش می دانستم درخواستش را مو به مو انجام داده و حتی هر شب جمعه برایش دعا می خواندم و خیرات می دادم و… تا اینکه آن روز فرا رسید:
مدتی بود دچار تپش شدید قلب شده بودم ولی از آنجایی که هیچ سابقه ناراحتی قلبی نداشتم آنرا جدی نگرفتم و به سادگی از کنارش گذشتم، تا اینکه کم کم تبدیل شد به یک ناراحتی مزمن. بالاخره در یک بعد ازظهر پنجشنبه اولین سکته نصیبم شد، یک آنفارکتوس کوچک که ناگهان دراز به دراز وسط اتاق افتادم. فرزند 6 ساله ام سراغ همسایه ها رفت و آنان نیز هم به سیروس تلفن زدند و هم به اورژانس. پزشکان اورژانس پس از اینکه معاینه ام کردند گفتند که خدا با شما یار بوده که سکته را رد کرده اید اما هرچه زودتر باید در بخش سی سی یو بستری شوید. وقتی خواستند سوار آمبولانسم کنند یاد دعای هر شب جمعه که نذر آمیرزا کرده بودم افتادم و به شوهرم گفتم که تا آن دعا را نخوانم به بیمارستان نمی روم. با وجود بداخلاقی سیروس جانماز را پهن کردم و در حالی که سوزش و درد قلب آزارم می داد دعا را تمام کردم و بعد همراه شوهرم به بیمارستان رفتیم.

وقتی در آنجا دوباره معاینه شدم پزشکان با عصبانیت به سیروس گفتند که این زن در حال مرگ است چرا این قدر دیر او را به بیمارستان آوردید. آنها سپس به سرعت مشغول به مداوای من شدند. آخرین چیزی که دیدم اشکهای شوهرم بود که داشتند او را از بالای سرم دور می کردند. چشم که باز کردم خودم را بالاتر از سطح زمین دیدم. درست احساس کسی را داشتم که در شهر بازی سوار چرخ و فلک شده و آرام آرام بالا می رود، با این تفاوت که من سوار چیزی نبودم و مانند یک پر به آرامی بالا می رفتم. پایین را که نگاه کردم خودم (یعنی بدنم) را دیدم که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و سیمها و دستگاههای زیادی به بدنم وصل است. دکترها و پرستارها را می دیم که با عجله در اطرافم می چرخند. کمی آنسوتر پشت شیشه سیروس ایستاده بود و در حالی که اشک می ریخت زمزمه می کرد: خدایا نسترن را از من نگیر… دلم به حالش سوخت و با صدای بلند فریاد زدم: سیروس من اینجا هستم… اما او نه صدای مرا می شنید و نه مرا می دید.و در همان لحظه بود که دیدم یکی از پزشکان به سراغ شوهرم رفت و گفت: متاسفم…تمام کرد. صدای ضجه سیروس تنم را لرزاند و تازه در آن لحظه بود که باور کردم مرده ام. آخرین چیزی که در زمین دیدم فریاد یک دکتر جوان بر سر همکارانش بود: شاید هنوز امیدی باشه… و بعد از آن با سرعت بیشتری بسوی آسمان رفتم تا به جایی رسیدم که ابرها را کنار دستم می دیدم در حالی که شبیه فرشهایی ناهموار بر سطح آسمان پهن شده بودند.

همین طور که بالا می رفتم هر لحظه نور شدیدی از آسمان به من نزدیک و نزدیکتر می شد. تا در نهایت به جایی رسیدم که احساس کردم که فعلاً حق بیشتر بالا رفتن را ندارم. در کنارم در فاصله 10 تا 20 متری 4 نفر را دیدم که آماده اند بطرف من بیایند و مرا با خود به آسمان بعدی ببرند، اما انگار مردد بودند. دچار چنان حال خوشی بودم که دلم می خواست همچنان بالا و بالاتر بروم. لذا رو به آن 4 نفر(که صورتشان در هاله ای از نور محو بود) کردم و با التماس گفتم پس چرا معطلید؟ چرا مرا بالا نمی برید؟ آنها بدون انکه صورتشان را به من نشان دهند یا حرفی بزنند هر 4 نفر با علامت دست گوشه ای از آسمان را نشانم دادند که یک نفر نشسته بود و مشغول قرائت قران بود. از اشاره آنها اینطور دستگیرم شد که بالاتر رفتن من منوط به اجازه آن شخص است. با همان حالت سبک و بال زنان به طرف آن شخص رفتم و پرسیدم: چرا اجازه نمی دهید مرا بالاتر ببرند؟ آن شخص با آرامشی کم نظیر سرش را بلند کرد و قران را بوسید و همین که با تبسمی امیدبخش به من نگاه کرد او را شناختم: پدر شوهرم آمیرزا بود. با دیدن او درست مانند کسانی که بر روی زمین هنگام پیدا کردن یک پارتی در یک اداره دولتی خوشحال می شوند و کارشان راه می افتد با شادی گفتم: آقا جون تو را به خدا بگویید مرا ببرند بالا… من که خواسته های شما را انجام دادم. آمیرزا دستی بر سرم کشید و گفت: می دانم دخترم… بخاطر همین دلم نمی خواهد بیایی بالا… هنوز زود است دخترم… تو هنوز آن پایین خیلی کار داری و باید برگردی. بعد از آن دوباره خود را روی تخت بیمارستان احساس کردم و صدای دکترها و پرستارها را می شنیدم و میدیدم که به طرف سیروس رفتند و با خوشحالی خبر زنده شدن من را به او گفتند.


تجربۀ آقای دکتر محسن میرزائی

(منبع: http://www.kianavahdati.com به نقل از خانم مریم، تاریخ 1387/12/10)

دکتر محسن میرزائی(تجربه کننده ی مرگ موقت):
ما با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردیم. من و خواهرم و مادرم. من در راه با این که اتوبوس نو و ترتمیزی بود حس عجیبی داشتم که این اتوبوس مارو به تهران نخواهد رساند. در کیلومتر 35 از اتوبان تهران قم بودیم. من یک لحظه احساس کردم دیگر اتوبوس در حالت حرکت معمولی نیست. و احساس کردم سرم  برخورد شدیدی به یک مانع کرد.
بعد یک حالت سبکی خیلی عجیبی احساس کردم و احساس کردم که در حال اوج گرفتن هستم. نمیدانستم واقعا چه اتفاقی افتاده است. در حالی که به بالا حرکت میکردم می توانستم تمام سرنشینان اتوبوس را ببینم که به حالت زخمی افتاده اند.
دیدم چیزی مثل بخار از بدن یک سرباز که جلوی من نشسته بود خارج شد و او هم به سمت بالا می آمد. ولی سرعتش بیشتر بود و حالت مستقیم نداشت، بلکه به طور مورب حرکت می کرد. بعداً فهمیدم که تنها کشته ی آن اتفاق همین سرباز بود.
ارتفاعم خیلی زیاد شد. شب بود ولی دیدم که تاریکی شب تبدیل به یک نور آبی شد. من بالا رفتنم همچنان ادامه داشت تا این که جسم خودم را دیدم که روی زمین افتاده است. گفتم خدایا پس من هم دیگر مردم. گفتم تمام شد دیگر، ولی مرگ چقدر راحت بود. بیخود ما اینقدر از آن میترسیدیم.
بعد احساس وجود یک موجود را در کنارم کردم. وقتی برگشتم ببینمش یک لحظه فقط گوشه ی صورتش را دیدم. صورتی فوق العاده نورانی و سفید بود که کمی هم به آبی میزد و درخشش خیلی جالبی داشت. بعد احساس کردم افراد دیگری هم دور و ور من هستند. در همین حالت ها بودم که دیدم مادرم دارد به سمت جسم من حرکت میکند. وقتی دیدمش دستش را  در  موهایم برد و گفت زنده ای؟ من صدای او را میشنیدم.
در دلم که یک رابطه ی خیلی قوی با مادرم دارم و یک برادر را نیز قبل از خودم از دست داده ام ، پیش خودم گفتم درست نیست ، گناه دارد، مادرم اگر بفهمد که من هم مردم خیلی اذیت میشود. احساس کردم که دارم از یه نفر خواهش میکنم که منو برگردون. بعد در همین حال که بودم انگار یکی گفت این را باید برگردانید این الان وقتش نیست.
احساس کردم پروازم متوقف شد و دارند من را بر میگردانند. بعد با سرعت خیلی زیادی به سمت زمین حرکت کردم. وقتی که از جسمم خارج میشدم انگار از روی صندلی بلند شدم، با زاویه وایستادم. بعد کم کم به حالت افقی در آمدم و به بالا رفتم.


تجربۀ آقام محمد حسینی

(منبع: http://www.kianavahdati.com تاریخ 1387/12/10)

25 شهریور 1373  بود. یه پسر بچه کنار دریای خزر تو سلمان شهر داشت بازی می کرد. یهو یه موج اومد اونو انداخت توی دریا. در حالی که همه گرم صحبت بودند موج دوم اون بچه سه ساله رو شست و با خودش برد واون پسر تا تونست آب خورد. کسی نمی دونست چی شده ولی اون آب خورد تا اون حدی که یه نور بی نهایت زیبا و سبز رنگ  رو دید. اون با اون معصومیت می خواست نورد بگیره و آب خوردن براش زیبا ترین چیز شده بود، خوشمزه ترین آب دنیا. پسر تو اون نور غرق شد و صورت و بدن خودش رو دید و دید که پدرش با دوربین عکاسی و فیلمبرداری یکدفعه شیرجه زد توی آب. اون پسر غوطه ور بود و پدر زیر بغلشو گرفت و با حالت زاری اون رو برگردوند به ساحل. پسر به جای درد، لذت حس میکرد و با گریه می گفت بابا ولم کن تو رو خدا  نمی خوام. اما پدر اونو از آب کشید بیرون. بدن بی جون پسر اومد بیرون توی ساحل. پسر هم تو بدنش بود و هم صورت و بدن خودش رو (از بیرون) می دید. آبی که با فشار از شکمش بیرون می آوردن وقتی حالش جا اومد می گفت اب بود اب بودا مامانی… مامان با گریه می گفت اره دورت بگردم پسر اون ماجرا یادش رفت تا سالها بعد که همین جور اتفاقی دوباره تمام ماجرا یادش اومد…

آره من همون پسرم محمد حسینی. زیبا ترین لحظه زندگیم اینه و کمتر کسی می دونه، حتی خانوادم. حاضرم هر کاری کنم که به اون لحظه برگردم همه چیزم رو فدا کنم که اون حس قشنگ غرق شدن تو اون نور رو حس کنم. اما من پاک نیستم مثل اون زمان خدایا مردن چه قشنگه  ای کاش کسی من رو نمی دید با اشک نوشتم.
اون چیزی که به اسم نور می نویسید نور نیست نه یه چیز خاصه و  قابل توصیف نیست. شرمنده که دیگه قدرت نوشتن ندارم.


تجربه ای از گنبد کاوس

(منبع:  http://www.golshanemehr.ir/article.php?id=1606 تاریخ 1384/6/14 – شماره 266 )

احوال مساعدي نداشتم و افكارم بسيار مغشوش بود. به چهار راه كه رسيدم با بي حوصلگي به دو سوي خيابان نگاه كردم ، ولي وسيله نقليه اي نديدم ، به راه خود ادامه دادم اما يك باره صداي بوق اتومبيلي كه به سرعت به سمت من در حركت بود، توجه مرا به خود جلب نمود. سپس صداي مهيبي را شنيدم. در همين لحظه بود كه خود را در تيرگي يك فضاي محدود يافتم، احساس مي كردم خارج از بدن خويش در هوا غوطه ورم، در آن وضع نظاره گر اطرافم شدم، ناگهان متوجه شدم كه دارم بدن خويش را كه در خيابان كنار اتومبيل دراز كشيده بود از هر سوئي در چند متري خود مشاهده مي كنم. مدت اندكي زمان برد تا من بدنم را بشناسم. اما هيچ احساسي نسبت به آن نداشتم، بي تفاوت فقط نگاه مي كردم. تصور نمودم بايد مرده باشم، ولي هرگز متاسف نبودم. در آن شرايط نمي دانستم به كجا بايد بروم. هر چند فكر و آگاهي ام شبيه فكر و آگاهي زندگي مادي ام بود، ولي نمي توانستم آن ها را تصوير كنم.

پس از مدت اندكي ديگر دغدغه اين كه بايد كجا بروم يا چه كاري بايستي انجام دهم را نداشتم. چرا كه بدون هيچ هراس و ناراحتي از اين وضعيت از سكوت و آرامشي فراوان لذت مي بردم. چندين متر در هوا بالاي سر همه بودم و مشاهده مي كردم كه مردم از هر طرف به سوي صحنه تصادف مي آيند. صداي آن ها را واضح نمي شنيدم ولي مي توانستم درك كنم كه آن ها چه مي گويند. حتي مي توانستم قبل از آن كه آن ها صحبت كنند با نگاه كردن به آن ها فكرشان را بخوانم كه چه خواهند گفت! پس از مدت بسيار اندكي، آمبولانس سر رسيد. چرا كه بيمارستان در همان خياباني بود كه من تصادف كرده بودم. آن ها مرا روي برانكار گذاشته به داخل آمبولانس منتقل نمودند، راننده با سرعتي شتاب آلود، آژيركشان ما را از محل حادثه دور كرد. در داخل آمبولانس تكنسين اورژانس چيزي به بدنم تزريق كرد ولي تمامي كوشش ها بي ثمر مي نمود. جسم روي بر انكار واكنشي از خودنشان نمي داد. با اين كه ارتباط من با تنم قطع شده بود، ولي باز حس مي كردم در تن مادي خود هستم. اما از اين وضع ناراحتي و دردي احساس نمي كردم. حس مي كردم كه دارم لحظه ، لحظه اوج مي گيرم. وجود سيال و سبك من چيزي مثل امواج بود. در ابتدا و انتهاي حادثه همه چيز به سرعت حركت مي كرد. وقتي كه از بدنم خارج شدم، مثل آن بودكه در شكلي ديگر فرو رفتم، شكلي شفاف و غير مادي اما شبيه به بدن انسان! تن جديد خود را مي ديدم ولي درباره آن هيچ فكري نمي كردم. در شرايط جديد گرماي آرام بخشي احساس مي كردم. هيچ بو يا مزه اي را حس نمي كردم و احساس جسمي و مادي نداشتم. نمي توانستم اجسام مادي را لمس كنم، اما بر قوت بينايي ام افزوده شده بود و حس مي كردم به انرژي تبديل شده ام.

در حالي كه به پرواز در آمده بودم به محيطي خاكستري وارد شدم. من سعي مي كردم خود را به نوري خاكستري و غبار آلود كه در جلويم در حركت بود برسانم. هنگامي كه به نزديكش رسيدم اين نور روشن تر شد. نمي دانستم اين هاله نوراني بي شكل همچون دود بخار زير نور چراغ كه در آن رنگ هاي آبي، نارنجي، زرد، و طلايي وجود داشت چه بود؟! اين نور چشم را نمي آزرد و از بينايي ام نمي كاست. با يك كششي نيرومند به سوي آن كشيده مي شدم و با نزديك تر شدن به آن احساس شاد و آرام بخشي به من رخ مي داد. بعد از مدتي متوجه شدم كه در اطرافم موجوداتي شبيه من اما درخشان تر از من وجود دارند كه كندتر از من در حركتند. پس از اندكي ارواح آشناياني را كه مدتي پيش مرده بودند با خوشحالي اطرافم را احاطه كردند. احساس مي كردم آن ها مي خواهند به من كمك كنند. تن آن ها غير مادي، شفاف و روشن بودند. از مشاهده آن ها احساس لذت، خوشي و سبكي مي كردم. در اين مدت هرگز فكر نكردم تا از آن ها بپرسم كه به كجا مي روم؟ چه اتفاقي برايم خواهد افتاد؟ آيا من به طور كامل مرده ام؟! و آن ها نيز هرگز با من هيچ سخني نگفتند. هاله نوراني مرا در ميان خود احاطه نمود. در آن هنگام مرور و مشاهده وقايع زندگي گذشته ام به صورت تصاوير ذهني اما گويي زنده و واقعي آغاز شد. همه چيز به طور كلي مانند تصاوير اسلايد ، سريع عوض مي شدند. اما با اين وجود احساسات موجود در اين تصاوير دوباره تجربه مي شدند. نمايش مرور زندگي از لحظه آغاز تا لحظه تصادف به صورت ترتيب زماني وقوع آن ديده مي شد. بااين كه نمايش تصاير چند دقيقه بيشتر نبود اما تكرار گذشته برايم بسيار جالب و لذت بخش بود.وقتي مرور زندگي ام تمام شد. ذهنم به تامل و نتيجه گيري از زندگي و اعمالم مشغول شد. احساس كردم ذاتي به نسبت انسان دوستانه زايد نسبت به هم نوعانم داشته ام.

پس از آن يك احساس رهايي به من دست داد. در اين حين يك باره هاله نوراني از من دور شد وحس مي كردم كه بايد به سوي زندگي مادي برگردم. در اين لحظه تلاش مي كنم تا اين امر صورت نگيرد زيرا در حال تجربه رويدادهاي نوين و لذت بخشي هستم. اما ناخودآگاه با رفتن در فضايي آبي رنگ مايل به خاكستري تيره به حالت پشت خوابيده از آن محيط پر ماجرا خارج شده و آهسته و بي هيچ تلاشي به يك باره به درون آمبولانس برگشتم. آمبولانس وارد حياط بيمارستان شد. به سرعت مرا از آمبولانس بر روي تخت چرخ دار قرار داده و به سمت بخش اورژانس انتقال دادند. وجود سيال من از ديوار بيمارستان به راحتي وارد راهرو شد، گويي ديوارها با نزديك شدن من، كنار مي رفتند. هيچ جسم مادي برايم قابل لمس نبود. مي دانستم كه در حركتم ولي احساس تحرك نمي كردم.  در يك لحظه دريافتم كه وارد اتاق عمل شده و در كناري نزديك سقف قرار گرفتم. هيچ كس متوجه حضورم نبود. كادر پزشكي پيرامون تن مادي من جمع شده بودند. پزشكي شروع به فشار دادن به ناحيه سينه ام نمود. در همان حال پرستاري لوله اي به حلقم فرو برد و به اين طريق سعي در دادن تنفس مصنوعي نمود. پزشكي ديگر آمپولي به تنم تزريق كرد. با اين همه هيچ واكنش مثبتي رخ نداد.

درست در همين لحظه صداي پزشكي را شنيدم كه مي گفت: رمز صورتي. در اين هنگام كه در فضاي اتاق شناور بودم، از چيز ثابت و سبكي عبور كردم اين چيز را از پهلو به وضوح احساس مي كردم. احساس تنهايي، افسردگي وترس شديدي مرا فرا گرفت. مي دانستم كه ارتباطم با ديگران به كلي قطع شده و نمي توانم با كسي صحبت كنم. تصور مي كردم اگر دوباره به تنم وارد نشوم براي هميشه خواهم مرد. براي خويشان و آشنايان غصه مي خوردم كه بعد از مرگم چه حالي خواهند داشت و احساس آن ها را تصور و حس مي كردم. از سويي ناراحت كارهاي مهمي بودم كه هنوز به اتمام نرسيده بود و با خود مي گفتم براي مردن هنوز جوان هستم. ولي با اين وجود ميل داشتم در وضعيت جديد بمانم. اما حس مي كردم بايستي زود تصميم بگيرم كه در تنم بمانم يا از آن بيرون باشم. حس مي كردم نمي توانم براي مدتي طولاني بيرون از تنم بمانم. به اين ترتيب تصميم گرفتم كه باز گردم. در تمام اين مدت همه پزشكان و پرستاران را مي ديدم كه براي نجاتم تلاش زيادي مي كردند. چندين بار با دستگاه شوك الكتريكي دادند اما چيزي حس نمي كردم ولي رفته رفته احساس مي كردم وزنم سنگين شده و به سوي پايين كشيده مي شوم. گويي عمليات كادر پزشكي و داروها تاثير خود را مي كرد. ديد كامل نداشتم. وقتي شوك را براي چندمين بار روي سينه ام گذاشتند تن من بالا پريد. احساس كردم درست مثل يك جسم جامد به تن خود وارد شدم. هنگام بازگشت چيزي مثل يك تكان رخ داد كه مرا وارد تنم كرد پس از آن حس كردم درون تنم هستم. در آن لحظه صداي پرستاري را شنيدم كه مي گفت: اوه! جواب داد!

هنگام بازگشت به تنم صداي صوتي شنيدم و حس كردم در منطقه نامحدودي مثل يك قيف كه بسيار تيره بود قرار گرفته ام و به سرعت از نا حيه سر به سوي تنم باز مي گردم. پس از ورود به تنم احساس درد و سوزش شديدي كردم. به هر حال حدس مي زنم كه حدود 15 الي 20 دقيقه ازتنم بيرون بودم. پس از آن كه به جسم بازگشتم. چندين روز در حالت غير طبيعي بودم. وقتي حالم كمي بهتر شد پزشك مراقبم به من گفت: «شما يك شرايط بحراني را پشت سر گذراندي».  من گفتم : مي دانم و بعد تمام تجربه ام را از ابتدا تا انتها برايش تعريف كردم. او از شنيدن اين وقايع متحير شده بود و از تعجب نمي دانست چه بگويد.

پس از اين تجربه ذهنم مهم تر از تنم بود. عده اي مي گفتند كه رويشان اثري تسكين دهنده دارم. اكنون احساس مي كنم سازش بيشتري با آشنايان دارم و مي توانم روحيات و احساسات آنان را بهتر درك كنم و يا پي به حالات دروني آنها ببرم اين تجربه باعث آغاز طرز تفكر و شكل جديدي از زندگي برايم شده، به طوري كه ديگر از مرگ هراسي ندارم. چرا كه آن را يك بار تجربه نموده ام! گنبد قابوس-زمستان 1375

67+