تجربۀ یو

من در بچگی مورد آزار و اذیت فیزیکی و روحی زیادی قرار گرفته و به همین خاطر تقریباً در تمام زندگی با احساس اضطراب و افسردگی روبرو بودم. در ماه می سال 2017، سعی کردم که یک سفر معنوی و روحانی را شروع کنم تا به وضع روحی خود سر و سامان دهم. من در یک کلاس «ریکی» (Reiki) ثبت نام کرده و سپس در کالج لندن در رشتۀ درمان های همادین مشغول به تحصیل شدم. همچنین از شوهرم که من را مورد آزار قرار می داد طلاق گرفتم و دوباره به مادرم نزدیک شدم و بالاخره بعد از فارغ التحصیلی، درمانگاه طب همادین خود را باز کردم.

من در زمینه های شخصی در حال رشد بودم. حتی موفق شده بودم به طور مرتب با فرشته های راهنمای خود از طریق مدیتیشن و نوشتن ارتباط برقرار کنم. زندگی من در حال تغییر در جهت مثبت بود و علائم اضطراب و افسردگی مزمن در من ناپدید شده بودند. همچنین استفاده از داروهای مختلف را کاهش داده یا قطع کرده بودم.  ولی هنوز هم دو چیز بود که برایم سخت بود و به آنها تسلط نداشتم. یکی «رها کردن» (Letting Go) بود و دیگری اعتماد کردن به توانایی خویشتن در خلق کردن زندگی که می خواهم. با وجود تغییر بزرگی که در نگرش من نسبت به خودم به وجود آمده بود، هنوز هم اعتماد به نفس خیلی پایینی داشتم.

در ماه می سال 2018، مادرم من را برای تعطیلات به کرواسی دعوت کرد. من خوشحال شده و قبول کردم. در آنجا من در برنامه های روزانه ورزشی شرکت می کردم. به یاد دارم که ما زیر آفتاب تمرین می کردیم و احساس می کردم که بالاخره از زندگی خود راضی و خوشحال هستم. در میان تمرین، بدون هیچ هشدار و علائم قبلی، ناگهان بدترین درد ممکن را در پشت سرم حس کردم. هرگز تاکنون دردی به این بدی را حس نکرده بودم. در حالی که از شدت درد به خود می پیچیدم بر روی زمین افتادم. احساس کردم که تمام دنیا در اطراف من آهسته شد. دیگر سر و صداهای اطرافم را تشخیص نمی دادم و تنها یک همهمه و نویز می شنیدم. می دانستم که در حال مردن هستم. به مربی ورزش که بالای سرم بود و تقلا می کرد که به من کمک کند گفتم: «تمام شد! در حال مردن هستم!»

من بر روی زمین استفراغ کردم وسپس بر پشت خود دراز کشیده و تنها منتظر بودم که سرنوشت کار را تمام کند. ناگهان تمام دردهایم ناپدید شد. در حقیقت درد من با سرور و خلسۀ مطلق جایگزین شد و احساسی مطلقا عالی پیدا کردم. آنقدر راحت و آرام و راضی بودم که می توانستم برای ابد در همان حال باقی بمانم. ناگهان متوجه حضور پدربزرگم شدم که در سال 2009 درگذشته بود. او سر من را در دست های خود گرفته و گفت: «حالت خوب خواهد شد، به من اعتماد داشته باش. این باید اکنون اتفاق بیافتد. ولی همه چیز درست خواهد بود.» او این کلمات را با زبان نگفت، بلکه احساس کردم که این کلمات از طریق دست او که سر من را گرفته بود به درون فکر من منتقل شد. همچنین مادر پدربزرگم بالای سر من معلق بود و کف دست او به طرف من اشاره داشت. به نوعی او به من می فهماند که هنوز زمان من فرا نرسیده است و باید در دنیا بمانم. همچنین پدر پدربزرگم آنجا بود، ولی احساس کردم حضور او بیشتر برای خود اوست تا من. من احساس آرامش و امنیت و عشق بسیار زیادی می کردم. شرح دادن احساساتی که داشتم با کلمات بسیار سخت است. احساس من خلسه و خوشحالی کامل و مطلق بود و هیچ چیزی جز عشق در اطراف من نبود.

من در حالت شناور و معلق بودم و می توانستم همه چیز و همه کس را در اطراف خود حس کنم. ناگهان دوباره متوجه بدن فیزیکی خود شدم و در آن بودم، ولی هیچ دردی حس نمی کردم. تمام کسانی که دور و اطرافم بودند را می دیدم، ولی گویی در حال تماشای  یک فیلم از آنچه برایم رخ می دهد هستم. بعداً فهمیدم که دچار خون ریزی مغزی شده و تحت عمل جراحی اضطراری قرار گرفته بودم…

من هفت روز بعد را در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان به سر بردم. در این هفت روز احساس می کردم که بین دو جهان هستم. حضور پدربزرگ درگذشته ام را کاملا حس می کردم و احساس می کردم به تمام آنچه وجود دارد متصلم. به نوعی یقین داشتم که حالم کاملا خوب خواهد شد و هیچ عارضه ای در اثر این اتفاق در من باقی نخواهد ماند و با پای خود از بیمارستان بیرون خواهم رفت و به یک زندگی عادی و شاد ادامه خواهم داد. این احساس و آگاهی عمیقا درون من بود. گاهی متوجه حضور مادر و پدرخوانده ام در اتاق بیمارستان می شدم که برای سر زدن به من آمده بودند، ولی بیشتر در سوی دیگر بودم تا این سوی. زمانی که در بخش مراقبت های ویژه گذراندم برایم خیلی سوریال و شگفت انگیز بود. گویی می  توانستم در حالی که بدنم در حال التیام است، خودم را به راحتی از آن جدا کنم. پدیدۀ زمان برایم وجود نداشت و فاصله ای بین روزها و ساعات و دقایق نبود. همه چیز فراگیر و در این لحظه بود. با وجود صدمۀ زیادی که به مغزم خورده بود، کاملاً بهبود یافتم و در روز هشتم از قسمت مراقبت های ویژه به بخش عمومی بیمارستان منتقل شدم.

در سه روز بعد ناگهان آگاهی عمیقی نسبت به خودم و خلاقیت هایم پیدا کردم. احساس خارق العاده ای بود. دوباره نقاشی می کشیدم و احساس کردم که زندگی نوینی یافته ام. می دانستم که تمام چیزهایی که آرزوی آنها را دارم هم اکنون هم مال من هستند. تنها کاری که باید بکنم رها کردن و اعتماد است. برای اولین بار در زندگی دقیقا می دانستم چگونه آن را انجام دهم. همچنین می دانستم که خون ریزی مغزی من ناشی از افکار و احساسات منفی من راجع به خودم بود. این راه بدن من برای آزاد کردن روحم بود. گویی به من نشان می داد که تنها کسی که سد راه شادی و کامیابی من است خود من هستم. احساس بالا بودن و سرور می کردم. آنقدر احساس محبت و عشق می کردم که می خواستم به تک تک افرادی که می دیدم یا دور و اطرافم بودند محبت کنم. با شفافیت کامل یقین داشتم که زندگی من قبل از این تجربه هم بیهوده نبوده است. می دانستم که اکنون وظیفه من این است که داستان خود را برای بقیه بازگو کنم تا آنها هم امید و تحرک پیدا کنند.

روز دهم در حالی بیمارستان را ترک کردم که دیگر کوچکترین مشکلی در من نبود. پزشکان و خانواده و اقوام همه از سرعت بهبود من و اینکه هیچ ضایعۀ مغزی در من باقی نمانده بود در شگفت بودند. هیچ شکی نداشتم که علت برگشتم این بود که داستان خود را با دیگران در میان بگذارم و آنها را به سوی سرچشمۀ هستی دعوت کنم تا دوباره به خود حقیقی شان متصل شوند و توانایی و قدرت خویشتن را دریابند. زمین و این اقلیم فیزیکی تنها مانند یک میدان بازی هستند که ما در آن ما می توانیم از درون، واقعیت [درونی و بیرونی] خویش را خلق کنیم. اکنون می بینم که زندگی انعکاس عمیق ترین افکار و احساسات درون ماست و ما حقیقتا واقعیت خود را می سازیم. ما خارق العاده هستیم و من وظیفه دارم این پیام را منتشر کنم. به علاوه، واقعا جهان هستی پشتیبان ماست و مداخله های الهی در زندگی انسان وجود دارد…

اکنون سه ماه از آن اتفاق می گذرد و چیزهای زیادی برای من تغییر یافته است. همۀ آنها هم خوشایند نبوده اند. اکنون خیلی به انرژی دیگران حساس شده ام و این برایم آزار دهنده است. به همین خاطر از جمعیت و جاهای شلوغ اجتناب می کنم و آرامش خویش را در خلوت و سکوت و طبیعت می یابم. همچنین اکنون تحمل کردن افرادی که صرفا برای مادیات زندگی می کنند برایم سخت تر است. زیرا می بینم که آنها از جنبه های اصلی زندگی و جهان غافلند. من ارتباط خیلی نزدیکی با مادرمان زمین پیدا کرده ام و سعی می کنم هرچه می توانم برای التیام آن، و انسان هایی که روی آن زندگی می کنند، انجام دهم…

من شروع به نوشتن یک کتاب کرده ام و می دانم که آیندۀ بسیار روشنی در انتظار من است. می دانم هرچه که برای تحقق این آینده نیاز دارم هم اکنون به سوی من در راه است. می دانم که همینطور که من در راه خدمت به بالاترین خوبی خویشتن و دیگران تلاش می کنم، نیازهای من در این مسیر برآورده خواهد شد و من برای فصل بعدی زندگی خود بسیار هیجان زده و خوشحالم.


منبع:

http://www.nderf.org/Experiences/1jo_h_nde_8648.html

10+