تجربه جاستین

جاستین که در اثر سانحۀ رانندگی جان  خود را از دست داده بود این‌گونه می‌گوید [۱۰۱]:

من به مدت یک هفته بعد از تصادف در بیمارستان بودم که مدت زیادی از آن را یا در اتاق عمل و یا در حالت کما به سر بردم. من برای انجام یک عمل مشکل در حالی که در کما بودم از بیمارستان اول به یک بیمارستان مخصوص منتقل شدم. بعد از بیدار شدن از کما، به وضوح به یاد دارم که در حال پرواز بالای آمبولانس بودم و آن را تعقیب می‌کردم. در این حال یکی از افراد خانواده که در آمبولانس بود را دیدم که دچار حالت تهوع شد که بعداً نیز او این اتفاق را تائید کرد.

در قسمتی از تجربه‌ام که دقیقاً به یاد ندارم که آیا قبل و یا بعد از این انتقال بود خود را در یک فضای بزرگ کاملاً تاریک و تهی یافتم. من در آنجا احساس کردم خطر یا موجوداتی منفی یا ترسناک وجود دارند، بدون اینکه بتوانم آن‌ها را ببینم. سپس به‌سرعت به محیطی پر از احساس امنیت و گرمی و نور حرکت کردم. تعدادی از درگذشتگان اقوام را در آنجا دیدم که در جلوی من حلقه زده  بودند، من‌جمله عمه‌ام که وقتی یک ساله بودم در گذشته بود. من بعد از برگشت به دنیا، ظاهر و لباس عمه‌ام را برای بقیه توصیف کردم که آن نیز مورد تأیید قرار گرفت (ارواح لباسی به معنای مادی و از جنس پارچه ندارند، ولی آن گونه که می‌خواهند برای ارواح دیگر به نظر خواهند رسید که گاهی با همان هیئت دنیایی آن‌ها و بعضاً به آخرین شکلی که در دنیا بوده‌اند می‌باشد). برای من دانستن این جزئیات (اگر عمه‌ام را ملاقات نکرده بودم) غیرممکن بود. چندین وجود نور دیگر نیز در آنجا بودند که به نظر می‌رسید هرگز در زندگی دنیوی نبوده‌اند.

من به سمت وجودی از نور که در بالای سر همۀ آن‌ها و عشقی یک پارچه و بدون قید و شرط و قضاوت بود حرکت کردم. من در آنجا اتفاقات زندگی‌ام را دوباره دیدم، نه تنها از دید خودم، بلکه از دید دیگران و حتی طبیعت و حیوانات و اثری که زندگی من روی همۀ آن‌ها گذاشته است. بسیار واضح بود که هر عمل، سخن، و فکر ما روی دنیای اطراف ما، و نهایتاً روی همۀ جهان تأثیر می‌گذارد. من از هجده سالگی گیاه خوار بودم و گیاه خوار بودنم در آنجا مورد قدردانی و تشویق قرار گرفت و به‌عنوان انتخابی خوب در نظر گرفته شد و حتی اثر بعضی از کارهای منفی را در اعمال من از بین برد. در مرور زندگی، ما خود قاضی خود هستیم و کسی ما را مورد قضاوت قرار نمی‌دهد. ولی با از بین رفتن منیت و دروغ و تظاهر، جایی برای پنهان شدن از شرمندگی و پشیمانی اشتباهات باقی نمی‌ماند. برخی از پیش پا افتاده‌ترین چیزها از دید بشری ما در آنجا فوق‌العاده مهم هستند، و برخی  چیزها که ما بسیار مهم می‌دانیم کاملاً بی‌اهمیت می‌باشند.

من بعد از این مرور زندگی صادقانه از اشتباهاتی که کرده بودم متأسف بودم. سپس شروع به نزدیک‌تر شدن به نور کردم. احساس عشق، پذیرش، و یکی شدن با همه چیز بسیار عمیق و ورای توصیف بود. به یاد دارم که در قسمتی از تجربه‌ام که نمی‌دانم آیا بلافاصله بعد از این مرور زندگی بود یا نه، به حلقۀ فامیل درگذشته‌ام برگشتم ولی دوباره به سمت نور بازگشتم. من به نور چندان نزدیک بودم که در شرف یکی شدن با آن بودم، ولی نه به‌طور کامل. احساس یگانگی، عشق، آگاهی، و سعادت در آنجا خارق‌العاده بود و امکان شرح آن با کلمات وجود ندارد. آگاه بودم که اگر به‌طور کامل با نور یکی می‌شدم، «من» ناپدید شده و با او و همۀ هستی یکی می‌شدم. تمام سؤالات من به‌طور واضح پاسخ داده شدند، ولی بعد از برگشت من به زمین، جلوی اینکه بتوانم این آگاهی‌ها را به یاد بیاورم گرفته شد.

من متوجه زمین شدم، و بسیاری از ارواح را دیدم که آن‌ها نیز در حال ترک کردن بدن خود و فاصله گرفتن از زمین بودند. ولی به نظر می‌آمد که برخی از ارواح  قادر به دیدن نور و عشق نبودند. مانند این بود که آن‌ها ابری بالای سر خود داشتند که جلوی دید آن‌ها را می‌گرفت. من آگاه بودم که این ابر، همان افکار و احساسات آن‌ها، از جمله خشم، تنفر، و تلخی درون آن‌هاست که جلوی نور را گرفته است. بعضی از آن‌ها که بسیار منفی بودند فقط به پائین نگاه می‌کردند و حتی به بالا نظری نمی‌انداختند. من احساس منفی را در آن‌ها می‌دیدم و می‌خواستم که به بالا نظر کنند و به‌سوی نور و عشق بیایند، ولی آن‌ها به سمت تاریکی و رنج نزول می‌کردند و یا در حلقۀ منفی خود برای همیشه محصور بودند و تلاش و خواست من بی‌فایده بود. من می‌دانستم که آن‌ها به‌سوی مکانی جهنمی یا تاریک نزول می‌کنند، ولی من اجازه رؤیت آن مکان را نداشتم. نور نمی‌خواست که آن‌ها این گونه باشند و سعی می‌کرد که آن‌ها را به‌سوی خود جذب کند، ولی آن‌ها نمی‌خواستند یا نمی‌توانستند نور را قبول کنند. واضح بود که آن‌ها خود این تجربه و مسیر را برای خود ساخته بودند، نه شیطان و یا مجازات الهی. فکر و قلب آن‌ها با افکار و عادات و احساساتشان بسته شده بود. همچنین تعداد بسیار کمی از افرادی که بر روی زمین و هنوز در قالب جسم مادی بودند را دیدم که می‌توانستند در حالی که در بدن خود هستند نیز نور را ببینند، ولی تعداد این انسان‌ها بسیار اندک بود. بقیۀ انسان‌ها مخلوطی از هر دو نوع بودند.

من در آنجا متوجه شدم که ما ساکنان زمین در زمان حساسی به سر می‌بریم. گرچه سیارات و موجودات بسیار دیگری خارج از زمین وجود دارد، ما در مرحلۀ حساسی از تکامل خود هستیم و روی لبۀ باریکی قرار داریم که یک سوی آن نابودی کامل و سوی دیگر آن حیاتی بسیار بهتر است. نور ما را مجازات نمی‌کند، بلکه ما با انتخاب خود بین مهربانی و کمک به یکدیگر، و یا خود خواهی، سرنوشت خود را رقم خواهیم زد. سرنوشت زمین در هر دو حالت به من نشان داده شدند، ولی به من اجازه داده نشد که جزئیات این خاطره را با خود برگردانم. تنها به یاد دارم که یکی از آن‌ها بسیار حزن انگیز و دیگری بسیار شاد و خوشحال کننده بود. در این حال من احساس محبت و شفقت فوق‌العاده‌ای نسبت به تمام مخلوقات حس می‌کردم و درد و رنج آنانی که نور را نمی‌دیدند برایم بسیار حزن آور بود. این احساسات با هر چیزی که تا کنون تجربه کرده بودم بسیار متفاوت، و به‌مراتب قوی‌تر بود.

من در آنجا فهمیدم که آنچه تمام هستی را به هم پیوند می‌دهد و پایدار نگاه می‌دارد عشق است، که در تمام ذرات هستی نفوذ کرده است. من از صمیم قلب می‌خواستم که همه مانند من در آن احساس عشق و سعادت غوطه‌ور باشند و به آنانی که در تاریکی هستند کمک کنم و از رنج آن‌ها بکاهم. با این فکر، ناگهان تجربۀ من تغییر پیدا کرد و مانند یک قطار هوائی در شهر بازی به سرعتی که از سرعت نور هم بالاتر می‌نمود سقوط کردم. این آخرین خاطرۀ من از تجربه‌ام بود. من  در دسامبر ۲۰۰۴ از حالت کما بیدار شدم. پزشکان در تاریخ ۳ دسامبر گفته بودند که حتی اگر زنده بمانم، هرگز نخواهم توانست دوباره راه بروم و تکلم کنم، ولی من در ۲۳ دسامبر با پای خود از بیمارستان بیرون رفتم. به نظر تمام پزشکان و ناظران، بهبودی من کاملاً یک معجزه بود. برای مدت چند روز بعد از تجربۀ NDE و بیدار شدن از کما، هنوز می‌توانستم حضور موجودات غیرمادی را در اطراف خود حس کنم ولی به‌تدریج این توانائی را از دست دادم. بزرگ‌ترین مشکل من برای توصیف این تجربه این است که کلمات برای بیان تمایزها و مرزها ساخته شده‌اند، در حالی که بزرگ‌ترین چیز در تجربۀ من احساس یکی بودن و یگانگی بود.