تجربۀ رومی

زنی اهل اسرائیل به نام رومی هنگامی که به هند سفر کرده بود در اثر تصادف رانندگی تجربه نزدیک به مرگ داشت [۴۹]:

من به همراه خانواده‌ام در ماشین نشسته بودیم که ناگهان سر و صدای زیادی شنیدم و متوجه شدم که ماشین از جاده خارج شده و  در حال پایین رفتن از کوه است. در همین حال صدایی مذکر از درون به من گفت «همه چیز درست است». گرچه عجیب است، من احساس آرامشی کامل داشتم و هیچ ترسی در من نبود. در حالی که ماشین پایین می‌رفت و به موانع مختلف برخورد کرده و می‌غلطید، همان صدا از درون به من گفت «به همراه آن برو» (مقاومت نکن). این صدا از درون فکر من می‌آمد ولی از من نبود و شخص دیگری بود. من ناگهان خود را در فضائی لایتناهی یافتم و زندگی من در پیش رویم به نمایش درآمد.

اتفاقات زندگی من مانند یک فیلم که به میلیون‌ها عکس تقسیم شده باشد جلوی من به نمایش در آمدند. کوچک‌ترین اعمال، افکار، و لحظات زندگی‌ام، حتی آن‌هایی را که فراموش کرده بودم، همگی در پیش روی من بودند. منظرۀ مسحور کننده‌ای بود. عجیب‌تر این بود که این تصاویر به‌طور مستقیم به هم متصل نبودند. بلکه رشته‌ای از نور آن‌ها را به هم متصل و فضای بین آن‌ها را پر کرده بود.

احساسات غالب در من کنجکاوی، احساس هیبت، و خونسردی همراه با انصاف و عدالت بود. من به همه چیز با کنجکاوی شدیدی نگاه می‌کردم و هرگاه سؤالی داشتم جواب آن بلافاصله داده می‌شد. گرچه تصاویر یکی بعد از دیگری به من نشان داده می‌شدند، به‌گونه‌ای همه چیز در آن واحد و باهم اتفاق می‌افتاد. گذشته، حال، و آینده همه یکی بودند. جایگاه این تصاویر در تصویر بزرگ‌تر (خلقت) الهام بخش و معنا دار بود. من احساس شفقت و بخشیده شدن می‌کردم. در حقیقت (از دیدگاه الهی) چیزی برای بخشیدن نبود. می‌دیدم که زندگی من معنا و نظمی کامل داشت. می‌توانم آن را به یک معادلۀ ریاضی تشبیه کنم. در آن می‌توانستم نظم طبیعی و علت و معلول را ببینم و همه چیز را بفهمم بدون اینکه هیچ قضاوتی در کار باشد.

متوجه شدم که تنها با تمرکز روی یک صحنه می‌توانم وارد آن شده (و آن اتفاق را دوباره تجربه کرده) و سپس از آن خارج شوم. از هر صحنه و اتفاق، همیشه امکان دسترسی به نوری که تمامی این صحنه‌ها را به هم متصل می‌کرد بود. من همچنین می‌توانستم تمام افکاری را که در زندگی از خاطر من گذشته بود ببینم. تصویر افکار من نیز به همان اندازۀ اعمالم قوی بودند. من شگفت زده شدم که چقدر افکار ما حقیقی و قوی هستند و آن‌ها نیز با رشته‌ای از نور به هم متصل بودند.

من متوجه شدم که هر عمل و فکر من نقشی به‌جای گذاشته، و هر اتفاق زندگی‌ام روی من و اطرافیانم مؤثر بوده است. هر احساس من، هر نیت من، و هر دفعه که متوجه نوری که اتفاقات زندگی‌ام را به هم متصل می‌کرد شده بودم، همه و همه به حساب می‌آمدند. من با آرامش کامل به این صحنه‌ها نگاه می‌کردم و می‌دیدم که چگونه تا آخرین لحظه، زندگی من با تصمیماتی که گرفته بودم شکل گرفته بود. زندگی من تظاهر کامل من و وجود من بود. در مورد تمام لحظات زندگی‌ام، حتی آن‌هایی که ناخوشایند بودند، پذیرش و قبول کامل وجود داشت. لحظات زندگی تمامی ما با این رشتۀ نور به هم متصل هستند و هرگاه که ما آمادۀ پذیرش آن باشیم، می‌توانیم با آن نور ارتباط برقرار کرده و به آن وصل شویم. این نور همیشه در دسترس ماست. آخرین تصاویر زندگی‌ام صحنۀ به پایین غلتیدن من و خانواده‌ام با ماشین به ته دره بود.

می‌دیدم که ما همگی به هم متصلیم. من از طریق شبکه‌ای چند وجهی از نور، مانند یک هولوگرام کامل به تمامی انسان‌ها متصل بودم. همۀ چیزها با رشته‌هایی از نور که فاصلۀ بین تمام لحظه‌ها را پر می‌کرد به هم متصل بودند. نظمی کامل و مقبولیتی کامل در همه چیز بود.

سپس تصاویر (مرور زندگی‌ام) ناپدید شده و نیرویی پرقدرت من را به سمت جلو حرکت داد. در اطراف من جز فضا چیزی نبود و احساس خوشحالی و سبکی می‌کردم. می‌دانستم که زنده‌ام، بدون اینکه بدنی داشته باشم. حال درک می‌کردم که پس از مرگ زندگی است. من مرده بودم ولی هنوز زنده بودم. به‌جز نداشتن بدن، تنها فرقی که با گذشته حس می‌کردم این بود که هوا یا فضای اطراف رنگ و جوهری کمی متفاوت داشت.

با خود فکر می‌کردم که گذر از مرگ به عالم دیگر بسیار پیوسته و آرام است. برایم روشن شد که مرگ نقطۀ مقابل زندگی نیست، بلکه ادامۀ آن است. من در کنجکاوی و نظارۀ همه چیز غرق شده بودم، مانند یک کودک خردسال.

سپس احساس کردم که با سرعتی سرسام آور از خلأ تاریکی بیرون آمدم. در اطراف من مناظری بود که به زمین شباهت داشت، با درختان و صخره‌ها و کوهستان…. در آنجا نوری بسیار درخشان و خیره کننده را دیدم که شگفت آور بود. من این نور را از تجربه‌های مدیتیشن، لحظات اشراق و بیداری، تجربه‌های معنوی، و احساس عشق نامشروط در زندگی دنیایی به یاد آوردم. متوجه شدم که در حقیقت این نور در تاروپود هر لحظۀ زندگی من بوده و من همیشه با آن آشنایی داشته و به آن دسترسی داشته‌ام. نور به من احساس صمیمیتی عمیق و عشقی بسیار قوی و تسلیم کامل و آزادی و سروری زیاد داد. دیدم که این نور در هر لحظه و هر شرایط و موقعیت زندگی همیشه در دسترس همۀ ماست. اگر ما متوجه باشیم که نور با ماست، می‌توانیم آن را بخوانیم و به آن متصل شویم.

من در نزدیک نور بودم و نور همه چیز بود. هر چیزی که هرگز خواسته بودم یا نیاز داشتم یا در آینده خواهم خواست همه در نور بود. نور گرم و دل‌نشین بود و در آن شفا و تغذیه (تمام نیازها) بود. نور خالص و درخشان بود و پر از عشق نامشروط و می‌دانستم که می‌توانم به آن اعتماد کنم. من در مقابل عظمت این نور زانو زده بودم و تنها خواستۀ من این بود که در آن و پاره‌ای از آن باشم.

به من انتخاب داده شد و من تصمیم گرفتم که به نور ملحق شوم. می‌دانستم که هیچ چیز دیگری نمی‌خواهم. من به درون نور رفته و برای یک لحظه که به طولانی ابدیت بود با آن یکی شدم. در لحظۀ بعد بدنم را دیدم که روی زمین افتاده و احساس کردم که می‌خواهم به آن وارد شوم و به زندگی برگشته‌ام. این برایم تعجب آور بود زیرا فکر نمی‌کردم این انتخاب را کرده باشم.

بعد از وارد شدن به بدنم اولین چیزی که حس کردم این بود که نمی‌توانم نفس بکشم. همان صدا که از ابتدای تجربه‌ام با من بود گفت «دیافراگم خودت را منقبض کن». با انجام آن با زحمت توانستم دوباره نفس بکشم….برای مدتی بعد از برگشتن به دنیا، هنوز می‌توانستم شمه‌ای از دنیای ماورائی را حس کنم، ولی به‌تدریج این پنجره بر روی من بسته شد. می‌توانم بگویم که این تجربه قوی‌ترین و عمیق‌ترین و لذت‌بخش‌ترین تجربۀ زندگی من بوده است.

«مرگ نقطۀ مقابل زندگی نیست، بلکه ادامۀ آن است»  تجربۀ رومی

28+