تجربه نزدیک به مرگ در حین زایمان

زنی که در هنگام زایمان تجربه نزدیک به مرگ داشت می‌گوید [۶۸]:

ساعت ۶ بعد از ظهر روز دوشنبه بود. من در هنگام زایمان دچار مشکل پارگی رحم (ruptured ectopic) شدم. دکترها می‌گفتند که شانس بهبودی من تنها ۵۰ درصد است و تنها چیزی که باعث شده بود از شدت خون‌ریزی نمیرم فشار خون بسیار پایین من بود.

به یاد دارم که صدایی مانند شکستن در گوشم شنیدم که آن‌چنان بلند بود که نزدیک بود کر بشوم. ناگهان دیدم که در فضای بالای تختم در نزدیکی سقف اتاق بیمارستان شناور هستم و از آنجا عمل را تماشا می‌کنم. تماشای این صحنه برایم سرگرم کننده بود، مانند تماشای تلویزیون. می‌دیدم که کادر پزشکی در اطراف تخت مریضی در تکاپو هستند و می‌فهمیدم که حال این مریض وخیم است. من برای این مریض احساس همدردی عمیقی می‌کردم و مشکل او را حس می‌کردم. من نمی‌توانستم واقعاً صورت او یا کادر پزشکی را از آن زاویه و با تمام ماسک و چیزهای دیگر ببینم. ولی با این حال ناگهان به‌نوعی به فکرم خطور کرد که این مریض باید من باشم. ولی این فکر من را اصلاً نگران نکرد و چیز مهمی برایم به شمار نمی‌آمد، و تنها یک اطلاع و آگاهی ساده بود.

از سمت راست نور سفید و بسیار درخشانی شروع به تابیدن کرد که جلوی این را می‌گرفت که به‌راحتی بتوانم صحنۀ عمل را مشاهده کنم. من می‌خواستم این نور کنار برود زیرا نگاه کرده به صحنه عمل برایم بسیار جالب بود و نمی‌خواستم از آن چشم بردارم. ولی نور مرتب توجه من را به خود می‌خواند و من هم دو سه باری نگاهی سریع به آن انداخته و دوباره روی خود را به‌سوی صحنۀ عمل چرخاندم. دیدم که پزشکان سوزن بلندی را در سینۀ مریض روی تخت فرو کردند که کمی دل من را ریش‌ریش کرد و باعث شد من نگاهم را برگردانم و به نور نگاه کنم. ولی این بار نور من را به‌طرف خود کشید و من شروع به حرکت در آن و به‌سوی آن کردم.

من وارد تونلی تاریک و بلند شدم، چیزی مثل یک راهرو یا یک کانال طولانی. پیش خود فکر کردم این همان کانال تولد و آمدن به دنیا است و پیش خود گفتم نه، دیگر هرگز نمی‌خواهم دوباره متولد شوم. ولی متوجه شدم که اشتباه می‌کردم و در حال تولد نیستم. ولی به‌نوعی این پروسه شبیه به تولد بود، من در فضائی مطبوع و گرم و تاریک و در حال دوران به سمت این نور درخشان حرکت می‌کردم. به من صحنۀ تولدم نشان داده شد و ادامۀ زندگی من بعد از آن صحنه به صحنه برایم به نمایش درآمد. ای صحنه‌ها آن‌قدر زنده بودند که گوئی آن اتفاقات همان موقع در حال رخ دادن بودند. بیشتر صحنه‌ها برایم خوش‌آیند بودند ولی دیدن بعضی از آن‌ها برایم بسیار شرم آور بود. آن‌قدر شرم و احساس گناه بر من غلبه کرد که لذت صحنه‌های خوش‌آیند را نیز از میان برد. من برای پاره‌ای از آنچه کرده بودم احساس تأسف و پشیمانی زیادی می‌کردم. من دیدم و حس کردم که چطور با رفتار خودخواهانه و نامناسبم موجب جراحت و درد دیگران شده بودم.

به‌عنوان مثال ۴ سال قبل یک شب من و یکی از دوستانم به یک کلوپ شبانه رفته بودیم. بعد از مدتی رقصیدن و مشروب خوردن، دوستم من را ترک کرد و من تنها ماندم ولی چون زیاد مشروب خورده بودم نمی‌توانستم خودم رانندگی کنم. حدود ساعت ۳۰:۲ بامداد پسری را آنجا دیدم و شروع به صحبت با او کردم. او حدود ۲۳ سال داشت و مؤدب و خوش برخورد بود و از سر کارش که تازه تمام شده بود به آنجا آمده بود تا چیزی بخورد. هدف من این بود که او من را به منزلم برساند و به همین خاطر عمداً آن طوری با او صحبت کردم که او دوست داشت. من به‌دروغ به او گفتم که در منزل دوستم یک پارتی است و از او دعوت کردم که باهم به آنجا برویم. او قبول کرده و من را با ماشین خودم به آنجا که حدود ۵۰ کیلومتر با کلوپ فاصله داشت رساند. وقتی به خانۀ دوستم رسیدیم به او گفتم که بیرون منتظر بماند و او هم قبول کرد. من وارد خانه شده و در آن مانده و دیگر بیرون نیامدم در حالی که او تنها و غریب و دور از منزل خود در نیمۀ شب بیرون منتظر بود. بعد از مدتی او چند بار در را زده و خواهش کرد که با من صحبت کند. دوست من دم در رفت و سعی کرد او را دک کند. خوشبختانه چند دقیقۀ بعد دوست دیگرم که من را در کلوپ شبانه ترک کرده بود به آنجا آمد و حاضر شد که او را بازگرداند.

من در آن زمان به آنچه اتفاق افتاده بود اهمیت زیادی نداده و به‌سادگی از کنار آن گذشته بودم. ولی در مرور زندگی‌ام دیدم که چطور رفتار من کاملاً خودخواهانه و با بی‌رحمی و بی‌تفاوتی نسبت به انسانی دیگر بوده است. از تماشای آنچه می‌دیدم احساس اندوه و اشمئزاز شدیدی کردم. من احساس ترس و نگرانی آن پسر را حس کرده و دیدم که چطور در اثر این عمل من او تغییر کرده و از اعتماد او به انسان‌ها کاسته شده بود. چنان احساس گناهی کردم که نمی‌خواستم دیگر این صحنه را ببینم و سعی کردم رویم را برگردانم. ترس‌ها، دردها، و جراحات و خشمی که در دیگران به وجود آورده بودم و عواقب و نتایج آن بر سر خود من فرو می‌ریختند. من از یک دورۀ پاک‌سازی عبور کردم و به درون خود رفته و پاک شده و دوباره بیرون آمدم. این چیزها دیگر پشت سر من بودند ولی دانش و آگاهی (به آنچه کرده‌ بودم و نتایج آن‌ها) برای همیشه با من باقی می‌ماند.

در پیش روی من چشم انداز منظره‌ای سفید و نورانی پدیدار شد و یک میز خطابه نیز آنجا بود که جزئیات آن را نمی‌توانم شرح دهم. می‌دانم که ساختمان بزرگی در سمت راست من بود و تمام دانش در این بنای بسیار عظیم بود که پلکان آن تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت و تا سمت چپ من می‌آمد. می‌دانستم که کسان یا بناهای دیگری هستند که خارج از محدودۀ دید من هستند. همان‌طور که آنجا ایستاده بودم تمام آنچه را که از یاد برده بودم به خاطر آوردم، و آن همه چیز بود! من از سادگی آن و چون و چرای آن به حیرت افتادم. من همۀ این حکمت‌ها را از قبل خود می‌دانستم. پیش خود فکر کردم که عجیب است که ما هیچ یک از این‌ها را روی زمین به یاد نمی‌آوریم. همه چیز بسیار واضح است ولی با این حال وقتی در سرای دنیوی هستیم نمی‌توانیم آن را ببینیم. مانند مورچه‌ای که نمی‌تواند یک انسان را به‌طور کامل دیده و درک کند. با این حال آن انسان آنجا مستقیماً جلوی چشم آن مورچه است، اگر مورچه ظرفیت رؤیت او را داشته باشد.

همان‌طور که آنجا منتظر ایستاده بودم به یاد ۳ روح دیگر در عالم روحانی افتادم که با آن‌ها وقت زیادی را صرف کرده بودم. به خاطر دارم که هنگامی که می‌خواستم به دنیا بیایم آن‌ها از این تصمیم من برای آمدن به دنیا نگران بودند. آن‌ها نوعی خطر را برای من حس می‌کردند که اکنون نمی‌توانستم به یاد بیاورم چرا. من به آن‌ها فکر کردم و می‌خواستم آن‌ها را ببینم و به آن‌ها بگویم که همه چیز درست است و نگران نباشید. ولی میل به بازگشت به دنیا برایم مرتباً شدیدتر می‌شد. به یاد آوردم که من یک دختر کوچک دارم و قبل از اینکه تقاضای بازگشت کنم، از طریق فکر به من گفته شد که من اجازه ماندن در اینجا را ندارم.

من از اینکه بازمی‌گشتم هیجان زده بودم و پیش خود فکر کردم که چقدر می‌خواهم که تمام این دانش و آگاهی را به خاطر بسپارم تا بتوانم آن را برای دیگران بگویم و ترس آن‌ها را از مردن تخفیف دهم و آن‌ها را به خوب بودن تشویق نمایم. (می‌دانستم که با بازگشتن به این دنیا این دانش از من گرفته خواهد شد ولی) فکر کردم که شاید بتوانم ترفندی برای به خاطر سپردن آن‌ها بکار ببرم . فکر کردم اگر بتوانم چند کلمه ساده بیابم که تمام این دانش و آگاهی را به صورتی ساده توصیف کند و به آن مرتبط باشد، و بتوانم این کلمات را با خود به دنیا بازگردانم، با به یاد آوردن کلمات خواهم توانست تمام این حکمت را به یاد بیاورم. این کلمات به نظرم ایده‌آل آمدند: «جهان هستی همه چیز است و همه چیز یک چیز است». من از انتخاب این کلمات خیلی خوشحال بودم. در آن موقع من از آن منظره دور شده و از تونل نزول کرده و با نیرویی خیلی زیاد وارد بدن خود گشتم و اولین کاری که کردن این بود که نفس عمیقی کشیدم.

من دو روز بعد روی تخت بیمارستان به هوش آمدم. من به خاطر چیزهایی که دیده بودم و یاد گرفته بودم از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. این تجربه برای من حتی از زندگی روزمره در دنیا شفاف‌تر، واقعی‌تر، و ملموس‌تر بود. من کمی از آن را برای یکی از پرستاران بازگو کردم ولی او گفت که داروهای بیهوشی می‌توانند باعث توهمات غیرعادی شوند. من آن را به دیگران و من‌جمله خانواده‌ام گفتم ولی حتی یک نفر حرف من را باور نکرد. همه به من طوری نگاه می‌کردند که گوئی دیوانه شده‌ام. حتی یک نفر نمی‌خواست دربارۀ آنچه دیده بودم بشنود. بعد از چند ماه شوهرم من را تهدید کرد که اگر از تکرار و حرف زدن راجع به آن دست برندارم من را ترک خواهد کرد. او گفت همه فکر می‌کنند که دیوانه شده‌ام و من باعث خجالت او و معذب شدن دیگران می‌شوم.

بالاخره مدت‌ها بعد به‌طور اتفاقی یک روز در حالی که در اتاق انتظار دندانپزشکی مجلات روی میز را ورق می‌زدم به نوشته‌ای راجع به کتاب مشهور دکتر مودی به نام «حیات بعد از مرگ» برخوردم. قلب من از هیجان برای لحظه‌ای متوقف شد، زیرا برای اولین بار بود که می‌دیدم کس دیگری تجربه‌ای شبیه به آنچه من داشتم داشته است. من کتاب را خریدم و تمام آن را همان شب خواندم و یک نامه برای دکتر مودی نوشتم تا تمام تجربه خود را به او بگویم. تجربۀ من بدون ذکر نام من در کتاب دوم دکتر مودی آورده شده است.