تجربه متیو داول

تجربه متیو داول (Mattew Dovel):

این اتفاق در سال 1974 برایم رخ داد. من در خانواده‌ای که چندان مذهبی نبود بزرگ شده بودم. شاید تنها یکی دو دفعه در کودکی و نوجوانی به کلیسا رفته بودم ولی کلیسا و تعلیمات آن هیچ وقت برای من و یا خانواده‌ام جذاب نبودند. این را از این نظر می‌گویم که بدانید من قبل از تجربه‌ام زمینه و اعتقاد مذهبی و معنوی چندانی نداشتم. اولین تجربه نزدیک به مرگ من وقتی که 12 ساله بودم برایم اتفاق افتاد. من به خانه یکی از دوستانم که در محله ما زندگی می‌کردند رفته بودم. خانه آن‌ها استخر داشت و من هم که یک نوجوان بودم برای جلب توجه دخترانی که آنجا بودند سعی کردم که تمام طول استخر را با یک نفس و بدون توقف شنا کنم. ولی این ورای توانائی و مهارت شنای من در آن زمان بود. من با شنای زیر آبی به وسط استخر رسیده بودم ولی نیاز به تنفس داشتم. ولی به خاطر غرور و خودنمایی تصمیم گرفتم که به شنای زیر آبی خود تا رسیدن به طرف دیگر ادامه دهم تا برای همه مانند یک قهرمان به نظر برسم. بعد از کمی جلوتر رفتن دیگر نیازم به تنفس اجازه نمی‌داد که زیر آب بمانم و مجبور شدم به طرف کنار استخر بروم تا از آب بالا بیایم. ولی دوستانم که در کنار استخر نشسته بودند و متوجه حال من نبودند برای شوخی با پای خود شروع به فشار دادن من به زیر آب کردند.

ترس من را فرا گرفت و تمام سعی خود را کردم که هر طوری شده سرم را از آب بالا بیاورم ولی آن‌ها به شوخی احمقانه خود ادامه داده و من را به زیر آب هل می‌دادند. ترسی غیرقابل توصیف من را فرا گرفته بود و من که در حال خفه شدن و بشدت محتاج هوا بودم ناخودآگاه در زیر آب سعی کردم تنفس کنم ولی به‌جای هوا مقدار زیادی آب وارد ریه من شد. صورت من رو به پایین و کف استخر بود و در همان لحظه ناگهان نور سفید و درخشانی من را در خود فرا گرفت. من وارد نور شدم و زندگی من به من نشان داده شد. مرور زندگی من به نسبت کوتاه بود زیرا فقط 12 سال داشتم. بسیاری از جزئیات زندگی‌ام که آن‌ها را فراموش کرده بودم را دوباره دیدم. بعض از آن‌ها لحظات کوتاه ولی بسیار پر ارزشی بودند مثل وقتی که بچه بودم و در حال خوردن یک کیک بودم و مادرم به من نگاه می‌کرد. اکنون می‌توانستم عشق و عطوفتی که در نگاه او بود و نسبت به من حس می‌کرد را ببینم. یا وقتی که 3 یا 4 ساله بودم و در چمن‌های حیاط خانه بازی می‌کردم و شادی و شعفی که در آن بود. درختان، ابرها، چمن‌ها و همه چیز را با جزئیات و شفافیت فوق‌العاده‌ای می‌دیدم…..

بعد از مرور زندگی‌ام با سرعت بسیار زیادی شروع به حرکت کردم. من از فضا عبور می‌کردم و می‌توانستم ستاره‌ها و کهکشان‌ها را ببینم که با سرعت از کنارم رد می‌شدند. آرامش زیادی در من حکم‌فرما بود و در فضا نیازی به تنفس نداشتم. از منبع نوری که به‌سوی آن می‌رفتم ذراتی نورانی به اطراف صادر می‌شدند و بعضی از آن‌ها به من برخورد کرده و در روح من نفوذ می‌کردند و تمام کاستی‌ها و کمبود‌های روح مرا پر می‌کردند. وقتی به نور نزدیک‌تر شدم متوجه حضور 12 وجود نورانی شدم که در سر راه من و پیش روی من قرار گرفته بودند و راه من را برای رسیدن به نور سد کرده بودند. ولی این مسئله من را ناراحت نمی‌کرد زیرا همان‌جا که بودم نیز مکانی بسیار زیبا و دلپذیر بود و من خوشحال بودم که برای ابد همان‌جا بمانم. وجودی که در میان این 12 نفر بود جلو آمده و بازوی من را محکم گرفت. او مسیح بود و به من گفت که باید بازگردی، هنوز زمان تو فرا نرسیده است.

من چشمانم را باز کردم در حالی که در کنار استخر به پشت دراز کشیده بودم. اشعه آفتاب به صورتم می‌تابید و دوستانم با چهرهایی ترسیده و نگران بالای سرم حلقه زده بودند. در آن لحظه چنان خشم و عصبانیتی بر من غلبه کرد که تاکنون مانند آن را حس نکرده بودم. من از اینکه از آن مکان زیبا بازگشته و دوباره در این دنیا بودم به‌شدت عصبانی بودم و سعی کردم فریاد بکشم «نه»، ولی به‌جای صدا تنها آب از دهانم خارج شد.  من از جای خود بلند شده و بدون اینکه سخنی بگویم به‌طرف خانه دویدم. من از شک این تجربه و ناراحتی و عصبانیت بازگشت به دنیا تا 3 روز نتوانستم حتی یک کلمه باکسی حرف بزنم. من می‌دانستم که هیچ کس حرف من در مورد آنچه دیده و تجربه کرده بودم را باور نخواهد کرد و فکر می‌کردم اگر به دیگران بگویم من را به تیمارستان خواهند فرستاد. ولی احساس و نگرش من به دنیا عمیقاً تغییر یافته بود. وقتی تلویزیون را روشن می‌کردم یا به اخبار گوش می‌دادم و انرژی‌های منفی را حس می‌کردم می‌دیدم که چقدر این دنیا (در مقایسه با سرای دیگر) پر از تاریکی و درد است و این برایم آزار دهنده بود. من حساسیت فوق‌العاده‌ای به انرژی‌های دیگران پیدا کرده بودم و دردها و ناراحتی‌های آن‌ها را به‌وضوح حس می‌کردم. این حساسیت فکر من بزرگ‌ترین اثر جانبی تجربه‌ام بود که آن را اصلاً دوست نداشتم و واقعاً برایم یک جهنم بود. کلاً سازگار شدن مجدد با دنیا و زندگی در آن برایم چالش بزرگی بود.

در سن 15 سالگی من چیزی پیدا کردم که با آن می‌توانستم این احساس را از بین ببرم. آن چیز الکل بود و باعث می‌شد که این حساسیت من به انرژی‌های اطراف کمرنگ شده یا از بین برود. ولی چیزی نگذشت که من معتاد به می‌خوارگی شده و به‌تدریج به‌سوی مواد مخدر دیگر نیز روی ‌‌آوردم. وقتی که به سن 25 سالگی رسیدم دیگر به مواد مختلفی چون کوکائین و بیسین نیز معتاد شده بودم و مصرف کوکائین من به تنهایی به هفته‌ای هزار دلار می‌رسید. بگذارید بگویم که من در کل انسان خوب و جالبی نبودم و کارهایی می‌کردم که نمی‌بایست می‌کردم. ولی من پیش خودم تصور می‌کردم که نجات داده شده هستم پس می‌توانم هر کاری که می‌خواهم انجام دهم و در نهایت دردسری نخواهم داشت. اکنون می‌بینم که این اعتقاد مسیحیت که مسیح همه ما را نجات داده است و تنها اگر به مسیح باور و علاقه داشته باشیم هر کاری که بخواهیم می‌توانیم انجام دهیم به هیچ وجه خدمتی به مسیحیت نکرده است و منصفانه نیست.

اعتیاد و بدی رفتار من به حدی رسید که دیگر نمی‌خواستم زنده باشم و فکر خود کشی مرتب در سرم رشد می‌کرد. از طرفی هم دوست داشتم که از این دنیا رفته و به آن مکان زیبا و پر از عشق و آرامش بازگردم. بالاخره تصمیم به خودکشی گرفتم. 6 ساعت بعد از این تصمیم من شروع به خوردن انواع قرص‌ها به تعداد زیاد و نوشیدن پی در پی ویسکی کردم. پیش خود فکر می‌کردم که در اینجا به خواب رفته و در سوی دیگر در آغوش مسیح بیدار می‌شوم. ولی فهمیدم که اشتباه می‌کردم و آن چیزی که انتظار داشتم اتفاق نیافتاد. تجربه جهنمی من 3 روز به طول انجامید و بسیار طولانی و شدید و ترسناک بود. من در ابتدا شروع به دیدن فلاش‌های نورانی کردم. به نظر می‌رسید که در ابتدا به مکانی برزخی در نزدیکی زمین رفتم. من اینجا بودم ولی هم زمان در بعد دیگری بودم. من در دنیایی بودم که سیاه و سفید و خاکستری به نظر می‌رسید و هیچ رنگی در آن نبود. ابرها، آسمان، و همه چیز خاکستری و تیره بود. احساس خستگی مفرطی می‌کردم، احساس یک خستگی دائمی و نیاز شدید به استراحت. ولی در این مکان هیچ جا و امکانی برای استراحت نبود. فیلم «کنستانتین» را به یاد می‌آورید؟ جهنمی که در این فیلم درست کرده بودند در حقیقت خیلی نزدیک به چیزی بود که من تجربه کردم. تنها مشکلی که جهنم این فیلم داشت این بود که در آن طیف‌های قرمز رنگ هم به چشم می‌خورد، ولی در جهنمی که من بودم همه چیز خاکستری و بدون رنگ بود.

من را به درون گودالی بسیار عمیق انداختند و با سرعت در آن شروع به سقوط کردم. تاریکی آن از هر تاریکی سیاه‌تر بود. پیش خودم فکر می‌کردم وقتی به ته گودال برخورد کنم خواهم مرد. جالب است که من با خودکشی کردن به اینجا آمده بودم ولی الآن نگران این بودم که در اثر سقوط بمیرم. قبل از اینکه به ته گودال برسم چیز عجیبی اتفاق افتاد که توضیح آن سخت است. من به 7 قسمت تقسیم شدم و هم زمان به هر 7 نفر آگاهی و ادراک کامل داشتم و در آن واحد 7 نفر بودم. دوتای من در حال زندگی کردن مجدد حوادث و اتفاقات گذشته بودند، دوتای من در حال زندگی و تجربه حوادث آینده، و دوتای من در زمان حال می‌زیست. من تمام رفتارم و اثرات آن‌ها را بر روی افرادی که در زندگی با آن‌ها برخورد کرده بودم و به آن‌ها آزاری رسانده بودم ‌می‌دیدم و دوباره تجربه می‌کردم. مثلاً خودم را دیدم که 5 ساله بودم و چیزی که متعلق به عمه‌ام بود را برداشته بودم. این آخرین هدیه‌ای بود که شوهر عمه‌ام قبل از مرگش به او داده بود. اکنون درد روحی و احساس عمه‌ام را خود تجربه می‌کردم و می‌دیدم که او چند روز با نگرانی زیاد در تمام خانه به دنبال آن هدیه گشته بود و چقدر گریه کرده بود. من 5 ساله بودم و فکر می‌کردم که در چنین سن  و سالی مسئول آنچه می‌کنم نیستم، ولی اشتباه می‌کردم…

در زمان حال مادرم را می‌دیدم که به اتاقی که در آن بودم وارد شده و بدن بی‌جان من را بر روی زمین پیدا می‌کند و آنجا روی زمین می‌افتد. من تمام درد و آسیب روحی او را در مواجه شدن با کالبد مرده‌ام خود حس می‌کردم… و در آینده اثر خودکشی خودم را بر روی دیگران و زندگی آن‌ها و دردهایی که در آن‌ها ایجاد کرده می‌بینم و تجربه می‌کردم. چه باور کنید یا نه، تمام این‌ها هنوز بدترین جای تجربه من نبود. یادتان هست که گفتم من تبدیل به هفت نفر شده بودم، ولی تا حالا فقط درباره شش نفر صحبت کردم. وقتی که در آن مکان بودم تنها چیزی که هر وقت از میان درد و شکنجه‌ای که حس می‌کردم و اندک مجالی برای فکر کردن داشتم به آن فکر می‌کردم این بود که چطور از اینجا خارج شوم. نفر هفتم که آن هم خود من بودم روی یک زمین سفالی بسیار داغ چهار دست و پا افتاده و به‌شدت در حال گریستن بود. اتمسفر بسیار سنگین و داغ و مرطوب بود و صدایی به گوش نمی‌رسید و سکوت کامل حکم‌فرما بود. من به مدت 3 روز در این حال و مکان در حال گریستن بودم و از مسیح التماس می‌کردم که من را نجات دهد. بعد از سه روز من از جای خود برداشته شدم. مسیح من را از این مکان بلند کرده و به من گفت تو هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داری و اگر بخواهی در دام الکل و مواد مخدر باقی بمانی نمی‌توانی کارهایت را تمام کنی. سپس او به من صحنه‌ای را نشان داد که از تمام آنچه تاکنون دیده بودم وحشتناک‌تر و مضطرب کننده تر بود. در این صحنه خودم را دیدم که (اگر به رفتار کنونی‌ام ادامه می‌دادم) تا ابدیت در جهنم باقی می‌ماندم. توصیف این جهنم ابدی برای شما مانند این است که بخواهم برای کسی که کور مادرزاد است یک رنگ را توصیف کنم. کلمات برای شرح بدی و ترسناکی این تجربه کافی نیستند…. سپس من به‌سرعت از درون این سیاهی بیرون کشیده شدم و بعد از مدتی صدایی را شنیدم که من را صدا می‌زد. چشمانم را باز کردم در حالی که روی زمین دراز کشیده بودم و دوستانم در اطرافم حلقه زده بودند…

وقتی که به زندگی برگشتم برای یک هفته گریه می‌کردم. من بسیار ترسیده بودم و می‌دانستم که نمی‌توانم به رفتار و نحوه زندگی‌ام مانند سابق ادامه بدهم. بلافاصله تمام اعتیاداتم را کنار گذاشتم و از آن روز که 21 ام ماه می سال 1987 بود تا الآن که 25 سال از می‌گذرد حتی یک بار لب به الکل یا مواد مخدر نزده‌ام.

دانشگاه تگزاس به‌تازگی در طول یک تحقیق 20 ساله افرادی که در اثر خودکشی تجربه نزدیک به مرگ داشته‌اند را مورد مطالعه قرار داده است. یکی از یافته‌های این تحقیق این است که حدود 50 درصد این افراد تجربه‌ای منفی یا ترسناک داشته‌اند. ممکن است بگویید که پس لزوماً در اثر خودکشی به جهنم نخواهم رفت. ولی من حاضر نیستم با ابدیت خود چنین قماری که شانس باختن در آن 50 درصد است بکنم. چیز جالب دیگری که در این مطالعه روشن شد این بود که هیچ یک از این افراد در طول این بیست سال دیگر دست به خودکشی نزده‌ بودند و برعکس تغییرات عمیقی در زندگی خود به وجود آورده‌اند.


منبع:

https://www.youtube.com/watch?v=xmNHZjGw6d8

49+