تجربه مِی ایولت

تجربه «مِی ایولت» (May Eulitt)

در پائیز سال 1971 وقتی 22 ساله بودم یک تجربه نزدیک به مرگ مشترک برای من و پسر عمویم «جیمز» (James) و بهترین دوست او «رشاد» (Rashad)  که یک پسر هندی بود اتفاق افتاد. آنوقت ایام تعطیلات دانشگاه بود و هر دوی آنها نزد من و خانواده من در مزرعه ما به سر می بردند. یک روز بعد از ظهر هر سه ما به یک مزرعه ذرت رفته بودیم تا برای احشام علوفه تهیه کنیم. برای رفتن به آن مزرعه ذرت باید از یک دروازه فلزی رد می شدیم. معمولا هر دفعه نوبت یکی از ما بود که از آن دروازه بالا رفته و آن طرف پایین پریده و در را برای بقیه باز کند. حدود عصر بود که دیدیم یک طوفان و هوای بارانی از سمت غرب در حال نزدیک شدن به آنجا است و تصمیم گرفتیم که به خانه بازگردیم. این دفعه نوبت جیمز بود که دروازه را باز کند. او دست من را گرفت که از واگنی که من روی آن ایستاده بودم بالا بیاید. من به شکل و جهت نامناسبی خم شده بودم و وزن او داشت من را پایین می‌کشید. رشاد بازوی دیگر من را گرفت که من تعادل خود را از دست ندهم. در این حالت بودیم که ناگهان یک صاعقه به ما اصابت کرد.

من صاعقه را دیدم که به بالای دروازه برخورد کرده و جرقه زده و درخشید. در لحظه بعد هر سه ما خود را در یک سالن بزرگ یافتیم که از سنگهایی سیاه ساخته شده بود. ارتفاع سقف آن چنان زیاد بود که در نور کم سوی آنجا نمی‌توانستیم آن را ببینیم. هیچ مبل یا چیز دیگری در اتاق یا به دیوارها نبود، و فقط سنگ‌های سیاه و سرد اطراف ما بودند. می‌دانستم که (منطقا) باید می‌ترسیدم، ولی من به همراه آن دو دوستم در آن سالن وسیع و کم نور تنها احساس آرامش و شناور بودن می‌کردیم. دیوارهای عظیم آن مکان در جلو و برفراز ما برافراشته بودند و از خود احساس قدرت و هیبت زیادی را صادر می‌کردند. به خاطر دارم که با خود فکر کردم هیبت این مکان درخور کسی مانند کینگ (پادشاه) آرتور (King Arthur) است. آن موقع بود که دریافتم که هر سه ما در فکر و بدن با یکدیگر متحد هستیم. تصاویری از کینگ آرتور را از سوی (فکر) جیمز و رشاد دریافت می‌کردم. جیمز بیشتر به صورتی مسخره درباره کینگ آرتور فکر می‌کرد، در حالی که رشاد خود را در زمان کینگ آرتور تصور می‌نمود. به محض اینکه ما به افکار یکدیگر آگاه شدیم، ناگهان من جیمز و رشاد را بهتر از هر کس دیگری در دنیا می‌شناختم.

ما متوجه شدیم که نوری طلائی از انتهای یک راهرو به درون سالن می‌تابد. این تنها نور نبود، بلکه احساس گرمی در آغوش گرفتن و آرامش و رضایتی در خود داشت که از هرچه ما تاکنون حس کرده بودیم قوی‌تر بود و ما را به سوی خود جذب می‌کرد. ما با هم حرف نمی‌زدیم، بلکه در درجه و سطح دیگری با هم ارتباط داشتیم و از درون چشمان یکدیگر می‌نگریستیم. ما وارد راهرو شده و تا از آن عبور کردیم، خود را در یک دره زیبا یافتیم. آنجا مرغزارهایی بود و تپه‌های سرسبزی که به کوه‌هایی مرتفع در دوردست منتهی می‌شدند.

همه چیز با یک نور طلائی نقطه نقطه (مانند رنگ اکریلیک) می‌درخشید. من می‌دیدم که این نقطه‌های درخشنده حبابهای بسیار کوچک و شفافی هستند که در هوا شناورند و بر روی چمن‌ها برق می‌زنند و متوجه شدم که هر نقطه کوچک یک روح است. برای من این دره به نظر بهشت می‌آمد، ولی می‌دانستم که به طور هم زمان جیمز و رشاد آنجا را به طور متفاوتی می‌بینند. جیمز آنجا را دریایی از ارواح می‌دید و از دید رشاد آنجا «نیروانا» (Nirvana)  [بازگشت به وحدت] بود. به نوعی هر سه‌ی ما بدون نیاز به تکلم این چیزها را می‌دانستیم. نور در انتهای دورتر دره شروع به تراکم نمود و به آهستگی از درون یک فضای مه مانند یک وجود که از جنس نور سفید خالص بود شروع به شکل گرفتن کرد. من (این وجود را) یک فرشته می‌دیدم که صورتی قوی و روشن داشت ولی نه ظاهری که شما از یک فرشته تصور می‌کنید. او بیشتر حالتی قوی داشت. می‌دانستم که او یک فرشته مخصوص است که مراقب زنان در خانواده و فامیل من است و من اینطور درک کردم که اسم او «هلنا» (Hellena) است. جیمز همین وجود را پدر در گذشته خود می‌دید که یک افسر نیروی دریایی بود و یونیفرم ملبانی سفیدی به تن داشت. رشاد وجود به اشراق رسیده، یعنی بودا را در این وجود نور می‌دید.

وجود نور ابتدا با رشاد صحبت کرد و به او خوش آمد گفت. او گفت که زمان رشاد روی زمین به پایان رسیده است و اکنون او لایق بازگشت به نیروانا است. رشاد پرسید چرا جیمز و من آنجا هستیم. به او گفته شد که ما بخشی از علت لیاقت داشتن او برای نیروانا هستیم. دو دوست نزدیک او، یعنی ما، چنان او را دوست داریم که داوطلبانه حاضر شده بودیم که او را در آخرین سفرش همراهی و بدرقه کنیم. به طور همزمان جیمز پیغام متفاوتی دریافت کرد. او نگران بود که پدرش (که یک نظامی بود) درباره فعالیت‌های ضد جنگ او چه فکری می‌کند. پدرش به او گفت که به او افتخار می‌کند که برای آنچه باور دارد ایستاده است. پدرش گفت که می‌داند که او یک ترسو نیست زیرا یک ترسو حاضر نمی‌شد برای بدرقه رشاد به چنین سفری بیاید. من پیغام دیگری دریافت کردم. هلنا به من گفت که خوشحال است که من الگوی پایداری و صداقت و خرد و وفاداری را از خانواده خود فرا گرفته‌ام.

ما زمانی که به نظر ابدیت می‌رسید را در این مکان صرف کردیم و با (این) هویت‌های (به ظاهر) مجزا ولی متصل به هم (و در حقیقت واحد) صحبت می‌کردیم. آنها گفتند که به این شکل ظاهر شده‌اند زیرا در دنیای فیزیکی وقتی که صاعقه به ما اصابت کرد ما به هم متصل بودیم. آنها گفتند که همچنین این سمبول و نشانه ای‌ است از متصل (و یکی) شدن تمامی ادیان و تز و نظرها. آنها گفتند که من (در دنیا) عصر جدیدی از مدارا و پذیرش را خواهم دید که در آن روح‌ها و قلب‌های بشریت به هم ملحق خواهند گشت، همانطور که هر سه ما اینجا به هم ملحق شده‌ایم. این راهنماها به ما یاد دادند که تز و نظریه و دین و مذهب و نژاد هیچ معنائی ندارند. صرفنظر از اینکه ما به چه چیزی باور داریم، همه ما فرزندان یک خدا هستیم و به هم متصلیم و تنها قانون (اخلاقی) قانون حقیقی خداست که با دیگران آنگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود. ما باید با دیگران طوری برخورد کنیم که گویی آنها پاره‌ای از روح ما هستند، زیرا (واقعا) هستند. تمام موجودات زنده در تمامی هستی به یکدیگر متصل‌اند. آنها گفتند که به زودی بشریت به اندازه کافی (رشد) خواهد داشت تا بتواند جایگاه بالاتری را در نظام هستی بگیرد. ولی تا آن موقع ما باید قبول کردن و مدارا و محبت و عطوفت به یکدیگر را یاد بگیریم. آنها گفتند که عصر جدیدی فرا خواهد رسید که در آن انسانها نمی‌توانند دیدن یک هم نوع خود که بی خانمان یا گرسنه است را تحمل کنند و ما خواهیم فهمید که تنها با کمک به یکدیگر می‌توانیم حقیقتا به خودمان کمک کنیم.

بالاخره به ما گفته شد که زمان آن فرا رسیده که بازگردیم. به ما اجازه داده نشده بود که بیشتر از آن آنجا باشیم زیرا موعد من یا جیمز فرا نرسیده بود، بلکه تنها موعد رشاد بود. وجود به اشراق رسیده به رشاد گفت که به او زمان اندکی (برای بازگشت و توقف روی زمین) داده می‌شود تا بتواند امور دنیایی خود را سر و سامان داده و به پایان برساند. پدر جیمز به او گفت که او نیز مدت کوتاهی بعد از رشاد به اینجا باز خواهد گشت ولی فعلا هر دوی آنها باید به همراه من به دنیا بازگردند. من گفتم که  با کمال میل حاضرم که به همراه آنها در همین دره زیبا بمانم (و به دنیا باز نگردم). ولی هلنا گفت که من به اهداف زندگی دنیوی خود نرسیده‌ام و فرزندانی خواهم داشت که هنوز متولد نشده‌اند و باید بازگردم.

ما به آرامی با حالتی شناور به سمت همان راهرو کشیده شدیم. کشش به تدریج افزایش یافت و می‌توان گفت که به درون دنیا پرت شدیم. ما برای مدتی بالای بدنمان (روی زمین) شناور بودیم. چندتا از پسر عموهای من در مزرعه کناری بودند و آنچه رخ داده بود را دیده بودند. ما دیدیم که آنها به سمت (بدن) ما دویدند. دستهای جیمز و رشاد هنوز در دست یکدیگر بود و دست رشاد بازوی من را چسبیده بود. پسرعموهای من به زحمت انگشتان رشاد را از دست من آزاد کردند تا بتوانند بدن او را چرخانده و به او کمک کنند…

من و جیمز اول از همه به بدنمان بازگشتیم. احساس می‌کردیم که بدنمان در آتش می‌سوزد ولی با این وجود در نهایت جراحات ما جدی نبود. رشاد که در انتهای زنجیره بود بیشترین صدمه را از صاعقه دیده بود. دکترها گفتند که صاعقه به قلب و ریه و کبد او صدمه زده است. او به مدت چند هفته در بیمارستان به سر برد. در همان زمانها بود که معلوم شد جیمز به سرطان مغز مبتلا است.

به محض اینکه رشاد کمی بهتر شده و می‌توانست مسافرت کند، جیمز او را به وطنش، یعنی هند برد. جیمز پیشنهاد کرد که (برای کمک) در کنار رشاد بماند، ولی رشاد گفت که می‌خواهد در آخرین روزهای زندگیش در تنهایی و خلوت باشد. رشاد زندگی زاهدانه‌ای را به سبک «ودیک» (Vedic) (یکی از آیین‌های مقدس هندی) در پیش گرفت. او از همسرش نیز خواست که نزد خانواده خودش بماند زیرا می‌خواست آخرین روزهایش را به بیداری معنوی اختصاص دهد. حدود یکسال و نیم بعد در یک روز سرد زمستانی در ماه ژانویه رشاد بالاخره به نیروانا بازگشت. من و جیمز وقتی که روح او این دنیا را ترک کرد می‌دانستیم، بدون اینکه کسی به ما بگوید.

جیمز سه سال بعد از یافتن غده سرطانی در مغزش درگذشت. او بیشتر ارثیه‌ قابل توجهش را به یک بنیاد خیریه بخشید که برای گسترش خواندن و نوشتن و تحصیلات در هند فعالیت می‌کرد. از طرف دیگر من تاکنون که 30 سال از این اتفاق می‌گذرد زنده بوده‌ام و می‌دانم که این تجربه که من با نزدیک‌ترین دوستانم در زندگی مشترکا داشتیم نیروی هدایت کننده زندگی من بوده است. من هر روز تمام تلاش خود را می‌کنم (که طوری زندگی کنم) که فرجام خود (یعنی مرگ) را با همان عزت و عزمی ملاقات کنم که دوستان من در هنگام ملاقات فرجام خود نشان دادند. آنها حقیقتا راهنمای من بوده‌اند و من می‌دانم که اتصالی که من با آنها در آن همه سال قبل داشتم اتصالی است که همه ما به هم داریم ولی تنها متوجه آن نیستیم. ولی آن ارزش تمام کار و تلاشی که نیاز است ما و آیندگان ما روی آن بگذاریم را دارد تا بتوانیم آن را درست کنیم.

***********

می ایولت در 19 فوریه سال 2002 به دنبال عوارض بعد از عمل جراحی قلب دنیا را ترک کرد.


منبع:

http://celestial.kuriakon00.com/nde/may_eulitt.htm