تجربۀ فرانزیسکا

تجربۀ فرانزیسکا (Franziska R) قبل از تولد [81]:

وقتی 2 ساله بودم به مادرم گفته بودم که روزی که به زمین آمده‌ام را به یاد می‌آورم. البته هنوز هم که بالغ شده ام می‌توانم آن را به خوبی یاد بیاورم: من یک گوی درخشان نورانی به قطر تقریباً 5 سانتیمتر بودم. خورشید تازه در حال طلوع کردن بود و برف می‌بارید. من (به روی زمین آمده و) زیر یک تیر چراغ برق متوقف شده و به بالا و دانه‌های برف خیره شدم که در حالی که پایین می‌آمدند نور چراغ بر آن‌ها می‌تابید، تا وقتی که دوباره در تاریکی ناپدید می‌شدند. با اینکه در حقیقت می‌توانستم با دید 360 درجه تمام اطرافم را ببینم. من برای مدت زیادی مسحور این صحنۀ زیبا بودم. سپس به سمت خانۀ والدینم حرکت کردم. من وارد اتاق خوابشان که پنجرۀ آن باز بود شدم. مادرم کنار پدرم خوابیده بود. سپس از درون دهان مادرم وارد بدن او، و سپس وارد بدن خودم شدم و فرزند او گشتم.

من در سن 3.5 سالگی مبتلا به سرطان شدم و برای من شیمی درمانی تجویز شد. آن دوران برای من خیلی دوران طاقت فرسایی بود. بدنم در اثر مصرف داروهای مختلف بسیار ضعیف شده و مانند سرب احساس سنگینی می‌کردم. برای انجام هر کار کوچکی مدت زیادی به این فکر می‌کردم که چطور می‌توانم آن کار را با حداقل حرکت و انرژی انجام دهم…

مدت کوتاهی بعد از اینکه در بدن من غدۀ سرطانی پیدا شد، «آندریاس» (Andreas) درگذشت.  آندریاس عموی سببی ما بود و ما مستقیماً با هم فامیل نبودیم. من فقط یکی دو بار او را دیده بودم، ولی با این حال احساس کردم که او خوش برخورد و بذله گو است. مدت زیادی از مرگ آندریاس نگذشته بود که یک شب ناگهان بیدار شدم و دیدم که در یک مرغزار پر از گل هستم. به یاد دارم که در ابتدا کمی گیج و تعجب زده بودم و نمی‌فهمیدم که چرا در تخت خوابم نیستم. ولی ناگهان آندریاس را آنجا دیدم که از پهنۀ آسمان به سمت من آمد، در حالی که لباسی (ردا مانند به سبک یونانیان قدیم) مانند لباس مسیح پوشیده بود. احساس کردم که از سوی او مهر و محبت زیادی به درون من سرازیر شد. او ریش خیلی کوتاهی داشت و زیبا به نظر می‌رسید. آندریاس نزدیک من آمده و به من لبخندی زد. من از جای خود برخواستم و دستانم را برایش باز کردم تا به او خیر مقدم بگویم.

ما با یکدیگر در آن مرغزار بسیار زیبا قدم زدیم. جائی کمی دورتر یک چشمۀ زلال و زیبا از میان چمن‌ها پیچیده و عبور می‌کرد. آن طرف چشمه یک جنگل بود. (من درک ‌کردم که) این چشمه مرز بهشت است. قدم زدن در اینجا برایم راحت و بدون تلاش بود، بر خلاف زمین که (به خاطر بیماریم) در آن هر کاری را با مشقت انجام می‌دادم. در اینجا من دیگر یک دختر بچۀ مریض نبودم، بلکه یک زن بالغ و هم سن و سال آندریاس، و  باهوش و زیبا و سالم بودم. من به خصوص شیوۀ ارتباط و مکالمه با آندریاس را خیلی دوست داشتم. کافی بود که به موضوعی فکر کنم وبلافاصله او می‌فهمید که منظور من دقیقاً چیست. او تمام جنبه‌ها و ابعاد آن فکر را می‌فهمید، و حتی احساسات مربوط به آن را در من حس می‌کرد، و در هر مورد جواب من بلافاصله و بدون تأخیر داده می‌شد. در آنجا پنهان کاری و دروغ غیر ممکن بود. ما بر روی چمن روبروی یکدیگر نشستیم و در مورد چیزهای مختلف صحبت کردیم. کافی بود که سؤالی بپرسم تا تمام جواب‌های آن را به طور کامل دریافت کنم. به یاد دارم که یک بار یک سؤال مشکل ریاضیات پرسیدم و نه تنها جواب آن را دریافت کردم، بلکه کاملاً فهمیدم که این جواب چطور بدست آمده و چطور همه چیز به هم مربوط است. این برایم شگفت آور بود. به خاطر دارم که ما حتی دربارۀ ساختارهای قدرت و نظام‌های خاور میانه با هم حرف زدیم. (توضیح: فرانزیسکا آنجا یک کودک نبوده و افکار او نیز بالغ‌تر بودند)

بعد از مدتی او از جا برخواسته و گفت که وقت آن شده که بازگردم. او گفت که «باید تمام صحبت‌هائی که اینجا کردیم را فراموش کنی! وقتی که دوباره به اینجا بازگردی، اجازه خواهی داشت که همه چیز را به یاد بیاوری». من گفتم «ولی دلم نمی‌خواهد (که همه چیز را فراموش کنم)» و من به همان دختر بچه (مانند روی زمین) تبدیل شدم. او گفت «تو اجازه خواهی داشت که به یاد بیاوری که اینجا بوده‌ای و با من صحبت کرده‌ای». من گفتم «متشکرم».

من دوست نداشتم که به (دنیای فیزیکی و) تخت خوابم بازگردم. در آن گلزار زیبا، همه چیز همان طوری بود که من روی زمین آرزوی آن را داشتم. بدنم سبک بود، به جای کلمات می‌توانستم با افکارم مکالمه کنم، همه چیز ساده و منطقی بود به طوری که امکان اشتباه وجود نداشت، و احساس عشق بسیار قوی بود، به طوری که می‌خواستم برای ابدیت آن را حس کنم. ولی باید باز می‌گشتم. من از او پرسیدم که چرا نمی‌توانم همین جا بمانم؟ او گفت که هدف و برنامه‌ای وجود دارد که تو در آن نقش مهمی داری. ولی حقیقت این است که من خود این واقعیت را می‌دانستم. ولی تا امروز (در دنیا) هنوز نمی‌توانم به یاد بیاورم که این برنامه و مأموریت چیست.

من دوباره به آندریاس گفتم که خیلی دوست دارم که در آنجا بمانم، و پرسیدم که آیا احتمالاً راهی وجود دارد که بتوانم زود‌تر از موعد به اینجا بازگردم؟ آندریاس قول داد که در نهایت به من اجازه خواهد داد که خود تصمیم بگیرم. البته می‌دانستم که این کارش زیرکانه است، او فقط وقتی به من اجازه خواهد داد که خود تصمیم بگیرم که کاملاً برایم روشن باشد که باید در دنیا بمانم. با این حال، این حرف او به من دلگرمی می‌داد.

 من مدت طولانی به طور مرتب به این مرغزار می‌رفتم و با آندریاس ملاقات و گفتگو می‌کردم. این در ابتدا به طور خیلی مکرر، ولی با افزایش سن من به تدریج کمتر و کمتر اتفاق ‌افتاد. یک بار وقتی 8 ساله بودم به مادرم گفتم که من آندریاس را در بهشت ملاقات کرده‌ام ولی متأسفانه اجازه نداشتم که آنجا بمانم زیرا وظایفی در دنیا دارم که باید آنها را به انجام رسانم. مادرم تعجب زده بود ولی من که یک کودک بودم نمی‌فهمیدم چرا. مادرم پیشنهاد کرد که دفعۀ دیگر که  آندریاس را دیدم از او بپرسم که وظیفه و مأموریت من بر روی زمین چیست؟ من توضیح دادم که اجازه ندارم چنین سؤالی را از آندریاس بپرسم. او پرسید چرا اجازه نداری؟ من که درست علت آن را نمی‌دانستم تصمیم گرفتم دفعه بعد که آندریاس را می‌بینم از او سؤال کنم.

من 8 ساله بودم که برای آخرین بار آندریاس را ملاقات کردم. مثل همیشه من در میان آن گلزار بسیار زیبا از خواب بیدار شدم. عشق تمام و کمال و نور زیبایی همه جا را فرا گرفته بود. مانند همیشه بعد از تمام شدن صحبتهایمان و قبل از بازگشت به بدنم موقع آن بود که همه چیز را فراموش کنم. من از او پرسیدم که وظیفه و مأموریت من در دنیا چیست؟ او با نگاهی بسیار متأسف به من نگریست و گفت «تو خوب می‌دانستی که نباید این سؤال را می‌پرسیدی! دیگر ما نمی‌توانیم اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.» یعنی دیگر نخواهم توانست به این مکان زیبا بیایم؟ به خاطر این سؤال احمقانه که حتی قصد پرسیدن آن را هم واقعاً نداشتم؟ من ناامید و درمانده شده و تصمیم گرفتم که هرطور شده همانجا بمانم. کافی بود که به طرف دیگر چشمه‌ای که آنجا بود بپرم. من به سوی چشمه دویده و پریدم، ولی مانعی مانند یک جدار الاستیک و نامرئی جلوی من را گرفت و نگذاشت که به طرف دیگر چشمه برسم. این مانع انعطاف پذیر و نرم بود و در نوری طلائی و نارنجی رنگ به نرمی می‌درخشید و من را به عقب هل داد.

بعد از بازگشتم مدت زیادی را صرف این خواهش و آرزو کردم که بتوانم به این مکان بازگردم. به این مرغزار که در آن همه چیز راحت است، جائی که در آن جواب همۀ سؤال‌ها را دارم و عشق و محبت در آن به مراتب بالاتر از زمین است. احساس می‌کردم که (در مقایسه با این مکان) زندگی روی زمین چیزی جز اذیت و فلاکت مطلق نیست. حتی تصور اینکه بخواهم یکی از چیزهایی که اینجا دیده‌ام را روی زمین برای کسی شرح دهم (و دشواری در توصیف آن) لرزه به اندامم می‌اندازد. زیرا اولاً که کلمات مناسبی برای آن وجود ندارند. دوماً که اگر هم کلمات مناسبی بیابم شخص شنونده آن چیزی را برداشت می‌کند که خود می‌خواهد…کلمات مانند سرب سنگینی هستند و شخص مخاطب نیز در اتاق کوچک (افکار و برداشت‌ها و قضاوت‌های) خود محصور است و نمی‌تواند بین صدای افکار خود و سخنان کسی که با او حرف می‌زند تمایز قائل شود. این دنیای (فیزیکی) ماست….

من بالاخره به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم زندگی کنم نمی‌توانم دائماً در آرزوی بازگشت به آن مکان باشم. بعد از این تصمیم کمی راحت‌تر شدم.

41+