سایر تجربه ها

تجربۀ فنی روسون پیگت در سال 1911
فنی روسون پیگت در کتاب خود به نام “چگونه می دانم که مردگان زنده هستند” با جزئیات بسیار زیاد تجربۀ نزدیک به مرگ خود را که در سال 1911 اتفاق افتاده و یکی از قدیمی ترین تجربه های مکتوب توسط خود شخص تجربه کننده  می باشد را به قلم در آورده است…  ادامۀ مطلب


تجربۀ راجر
راجر که در اثر تصادف رانندگی جان خود را از دست داده بود، در تجربه خود به سیارات دیگر رفته و با موجودات روی آن صحبت کرد…  ادامۀ مطلب


تجربۀ جولیان در قرن 13 میلادی
جولیان اهل نورویچ (Julian of Norwich) راهبه‌ای انگلیسی بود که در حدود 6 قرن پیش، در آخرین دوره‌های قرون وسطا می‌زیست. به نظر می‌رسد جولیان در سن 30 سالگی، در تاریخ 13 ماه می در سال 1373 میلادی، یعنی حدود 640 سال قبل تجربۀ نزدیک به مرگ داشته است…ادامۀ مطلب


تجربۀ مایکل جوزف
مایکل جوزف (Michael Joseph) در نوجوانی در اثر افتادن زیر یک سنگ با مرگ روبرو شد. به او این انتخاب داده شد که در سوی دیگر باقی مانده یا به زندگی بازگردد و نتیجه و پیامدهای هر دو انتخاب به او نشان داده شدند…ادامۀ مطلب


تجربۀ ویکی اومیپگ (کور مادرزاد)
دکتر کنس رینگ (Kenneth Ring) در تحقیقات خود در مورد تجربۀ افراد کور در طی دو سال با 30 نفر که تجربه نزدیک به مرگ داشته ولی در دنیا کور بوده‌اند مصاحبه کرده است. یکی از این افراد «ویکی اومیپگ» (Vicki Umipeg)، زنی 45 ساله و یک کور مادرزاد بود… ادامۀ مطلب


تجربۀ نادیا
نادیا (Nadia P) که در حال رانندگی دچار حملۀ قلبی یا چیزی مشابه شده بود، در تجربۀ نزدیک به مرگ خود نور دعا و مناجات را روی زمین دید و پیغامی منحصر به فرد از سوی نور دریافت کرد…ادامۀ مطلب


تجربه ای که ابتدا رؤیا پنداشته شد
…هنگامی که این اتفاق برای من افتاد ابتدا پیش خود فکر کردم یک خواب و رؤیا است، زیرا هیچ یک از اعتقادات و تفکرات من نمی‌توانستند آن را توضیح دهند. ولی با این حال این رؤیا به نظر بسیار واقعی و ملموس و زنده بود. با این حال 3 سال طول کشید تا من معنی و واقعیت آن را فهمیدم. این یک خواب و رؤیا نبود. این یک تجربۀ شخصی بسیار عمیق برای من است…ادامۀ مطلب


چرخ زندگی
…پیغام مهم این بود: هر کسی انتخاب‌های زیادی دارد، ولی آن انتخابی که در جهت کمال و خوبی متعال تو است، در جهت کمال و خوبی متعال همه خواهد بود… ادامۀ مطلب


تجربه در اثر سانحۀ هوایی
…من روی خودم فشار احساس کردم، گویی مردم روی من راه می‌رفتند. فریاد کشیدم که روی من راه نروید و احساس کردم نمی‌توانم تنفس کنم و وحشت من را فرا گرفت. من دست پدرم یا دستی که تصور می‌کردم دست پدرم است را گرفته و گفتم «بابا، من دارم می‌میرم». دستهای او به شکل غیر قابل کنترلی مانند بید می‌لرزیدند و این امر ترس من را بسیار بیشتر کرد. من دستم را عقب کشیدم ولی نمی‌توانستم نفس بکشم و می‌دانستم که به زودی خواهم مرد…ادامۀ مطلب


تجربۀ مارک
مارک در سن 17 سالگی در اثر تصادف رانندگی تجربۀ نزدیک به مرگ داشت. این تجربه از حیث نحوۀ بیان و شرح جزئیات و توصیف فضای تجربه از دید مترجم منحصر به فرد است و به طور خلاصه شده در اینجا بازگو می شود…ادامۀ مطلب


تجربۀ لیندا
تجربۀ زیر در حین زایمان در سال 1969 برای زنی به نام لیندا اتفاق افتاده است. داستان لیندا کمی طولانی است، ولی او تجربۀ خود را با جزئیات جالب آن و بیانی رمان گونه گفته است که بسیار جذاب است…ادامۀ مطلب


معراج
…آن روح متعالی به من پاسخ داد «جنگ و رنجهای بشری را خدا نیافریده است، بلکه اینها زاییدۀ خود بشریت هستند که از روی تنفر و ترس بوجود آمده‌اند. خدا انسانها را با ظاهرهای متفاوت و گوناگون آفریده تا ما یاد بگیریم که به تمام گونه‌ها و اشکال (حیات) محبت کرده و عشق بورزیم. ولی در مورد مرگ، هر یک از ما بسیاری از زندگی‌های پیشین را طی کرده‌ است»…ادامۀ مطلب


تجربۀ تاینک کلین
این فضا سرشار از نور بود. انرژی در این فضا در جریان بود که در همه چیز نفوذ کرده بود، حتی در من، با اینکه من در بدنم نبودم. ولی من کاملاً آن انرژی شده بودم و در عین حال این انرژی همه چیز بود. انرژی عشق بود، حکمت بود، و پر از پویائی بود…ادامۀ مطلب


 تجربۀ فرانک
…من زمانی که برایم بی نهایت طولانی بود را به غوطه خوردن در جهانی از دانش و آگاهی گذراندم که من را کامل و تمام می‌کرد. آگاهی به اینکه من قسمت مهمی از همه چیز هستم، هر آنچه که هرگز وجود داشته یا دارد یا خواهد داشت. حس کردم که عشق واقعاً چیست، نه (تنها) یک احساس، بلکه (همچنین) یک آگاهی و ادراک، که ذره ذرۀ هویت و ضمیر من را تشکیل می‌دهد… ادامۀ مطلب


تجربۀ فیلیس آتواتر
فیلیس آتواتر هم اکنون یکی از برجسته ترین محققین در زمینه تجربه های نزدیک به مرگ است که خود چند تجربه نزدیک به مرگ داشته است و کتاب ها و تحقیقات او در این زمینه امروزه مورد توجه و استفاده عموم و محقیقن در این زمینه است… ادامۀ مطلب


تجربۀ رابرت
هرگز در عشق خدا به خودت شک نکن. من صادقانه می‌گویم که وقتی زمان شما برای رفتن به خانه رسید، با اطمینان بی‌مانندی خواهید دانست که خدا واقعا شگفت انگیز است و عشق او به ما بیکران است… ادامۀ مطلب


یک تجربه از اسرائیل
او حتی بدون سخن گفتن من را کاملا می‌فهمید. ما تنها از طریق فکر می‌توانستیم یکدیگر را بفهمیم. او به من توضیح داد که «بالا» و «پایینی» وجود ندارد، مکان و زمانی وجود ندارد، و بعد و اندازه‌ای وجود ندارد. راه به هدفی که من مشتاقانه به دنبال آن بودم از طریق اراده و احساس و آگاهی است. من می‌فهمیدم! ادامۀ مطلب


تجربۀ سلسو
موجها پرقدرت بودند و من را با خود می‌کشیدند و در زمان کوتاهی از کشتی دور شدم. من حدود 100 متر از کشتی فاصله گرفته بودم و موجها و شنا کردن مداوم من را خسته کرده بودند… ادامۀ مطلب


تجربۀ سفر به سوی دیگر
وقتی من از تونل بیرون آمدم حسی باور نکردنی از آگاهی، صلح، و قدرت درونی … بر من گشوده شد. فوق‌العاده عظیم، وجود درونی من با سرعت و بدون محدودیت رشد کرد، اما هنوز هیچ آگاهی از داشتن یک بدن، و یا دستها یا پاها نداشتم… ادامۀ مطلب


تجربۀ آنا سسیلا
ناگهان احساس کردم که مانند این است که بدنم با الکتریسیته پر شده و از خود نور متشعشع می‌کند. برای یک لحظه به بالا نگاه کردم و دیدم که همه چیز یک منظره پر احساس و شوری است که من تا کنون مانند آن را حس نکرده بودم. من یک دایره کوچک بسیار درخشان به رنگ زرد را دیدم که من را به خود جذب می‌کرد…ادامۀ مطلب


تجربه دیگو والنسیا
من در شرف بخواب رفتن بودم که ناگهان خود را معلق در نزدیکی سقف یافتم، در حالی که به سمت پایین و بدنم نگاه می‌کردم. در ابتدا متوجه نشدم که این بدن من است و با خودم گفتم «این بدن چه کسی می‌تواند باشد؟» تا بلاخره متوجه شدم که بدن خود من است. در آن موقع صدائی به من گفت «بیا»… ادامۀ مطلب


گیاهان و حیوانات نیز روح دارند
آن‌ها به من نشان دادند که تمام حیوانات روح دارند و (حتی) این‌که با بی‌تفاوتی و بدون احساس شفقت از کنار جسد یک حیوان که در کنار خیابان افتاده است رد شویم چقدر بی‌احترامی و موهن است… آن‌ها گفتند که حتی گیاهان نیز روح دارند. قبول و فهم این یکی دیگر برای من سخت بود، ولی… ادامۀ مطلب


تجربۀ انکه
چشم‌گیرترین چیز راجع به این لحظه این بود که من هیچ درد یا ترسی حس نمی‌کردم. تنها احساسی که در این لحظه بود یک فهم گسترده و کامل از این حقیقت بود که من در حال مرگ هستم و این نتیجه‌گیری که «مسئله‌ای نیست». من تسلیم شدم و مبارزه (برای زنده ماندن) را متوقف ساختم…  ادامۀ مطلب


تجربه ریچ کلی
من به زیر آب رفتم و می‌دانستم که دیگر انرژی کافی برای مبارزه برای زنده ماندن در من نمانده است و این آخرین لحظات من است. بلافاصله گذشت زمان برایم آهسته شد. در آن موقع در یک لحظه تمام زندگیم را دوباره زندگی و تجربه کردم. ناگهان احساس آرامشی عمیق و خارق‌العاده بر من غلبه کرد… ادامۀ مطلب


تجربه گریس
من در حالی که به او نگاه میکردم میگفتم که حال من خوب است. اما او صدای مرا نمی شنید. دیدم که آینه کوچکی را آورد و جلوی بینی و دهان من گذاشت ولی هیچ اثری از بخار روی آینه نبود.  این کار را دوباره تکرار کرد. من به تلاشم ادامه دادم تا به او بگویم که کاملا خوب هستم و هیچ دردی ندارم. من نمیدانستم چرا هیچ بخاری روی آینه نبود… ادامۀ مطلب


تجربه مارتین
اولین چیزی که تجربه کردم این بود که همه چیز فوق العاده درخشان است. من احساس کامل بی‌وزنی داشتم و در یک دریای نور گرم و لطیف که از کریستال هایی با رنگهای مرتعش و اکرلیک مانند تشکیل شده بود شناور بودم. من خود را سبک و در ارتفاع حس می کردم… ادامۀ مطلب 


تجربه مارک هورتن
ناگهان فضای به نسبت تیره ای که در آن بودم مانند روز روشن شد. در حالی که همه چیز درخشنده به نظر می آمد، من بدون هیچ فشاری به سمت بالا حرکت داده شدم. من متوجه داشتن هیچ گونه بدنی نبودم و احساس خارق العاده ای داشتم و فکر می کنم که تنها یک هوش و ادراک خالص هستم که به نوعی اطلاعات و آگاهی را جذب می کنم. کلمات مناسب برای توضیح آن وجود ندارد…ادامۀ مطلب 

71+