تجربه افراد مشهور و بازیگران هالیود

تجربۀ نزدیک به مرگ افراد ثروتمند و مشهور جایگاه خاصی دارد. این افراد شناخته شده و ملموس هستند و گزارش آنها داستان شخصی ناشناس و گمنام نیست. آنها نیازی ندارند که با بازگو کردن تجربۀ نزدیک به مرگ خود شهرت یا پول کسب کنند، زیرا آن را به مقدار زیاد دارند. در حقیقت با این کار آنها شهرت و موقعیت خود را نیز به خطر می‌افکنند. برای چنین افرادی هیچ دلیل دیگری نمی توان تصور کرد جز اینکه آنچه که بازگو می‌کنند واقعاً برای آنها اتفاق افتاده و آنها به حقیقی بودن آن اطمینان دارند. جنبه دیگری که در مورد این تجربه‌ها جالب است این است که آیا تفاوتی بین تجربۀ آنها و افراد عادی وجود دارد؟ آیا آنها به خاطر ثروت و شهرتشان در دنیا تجربۀ بهتر یا بدتری نسبت به بقیه خواهند داشت؟ جواب این است که به نظر می‌رسد تجربه این افراد بسیار شبیه به بقیۀ تجربه‌هاست. در اینجا چندین تجربه از این دسته آورده شده است.

پیتر سلرز

Peter Sellers

پیتر سلرز (Peter Sellers) بازیگر نابغۀ فیلم‌های کمدی بود که مشهورترین فیلم‌های او شامل “پلنگ صورتی” (The Pink Panther) در سال 1964، “ماشین بمب اتم” (Dr. Strangelove) در سال 1964، “موشی که می‌غرید” (The Mouse That Roared) در سال 1959، و “آنجا بودن” (Being There) در سال 1979 است. سلرز به این مشهور بود که با انرژی و علاقۀ زیاد و بطور کامل در نقش خود حل می‌شود و حتی کاراکتر نقش خود را خارج از صحنه با خود به همراه می‌آورد. او گاهی در فاصلۀ بین فیلم‌هایش دچار حالت های حزن و افسردگی می‌شد و گاهی از مواد مخدر نیز استفاده میکرد. با اینکه او کاراکتر نقش خود را به خوبی می‌شناخت، همیشه می‌گفت نمی‌دانم خودم که هستم.

Peter Sellers-Dr Strange Love

یک بار هنگامی که سلرز روی صحنه بود و روی یکی از آخرین فیلم‌های مهم خود، “آنجا بودن”، کار می‌کرد در مورد تجربه خود به شرلی مکلین (Shirley MacLaine) گفت. پیتر سلرز که ناراحتی قلبی داشت، در سال 1964 برای اولین بار در سن 39 سالگی دچار حملۀ قلبی شد. در حالی که قلب او متوقف بود او بدن خود را از خارج دید و نوری بسیار درخشان و پر از عشق و محبت را مشاهده کرد: “احساس کردم بدنم را ترک می‌کنم. من در هوا شناور بودم و بدن فیزیکی خود را که روی برانکارد به بیمارستان منتقل می‌شد دیدم و من نیز آن را دنبال کردم….ترس و واهمه‌ای نداشتم زیرا احساس می‌کردم حال خودم کاملاً خوب است، گرچه بدنم دچار مشکل بود. من به اطرافم نگاه کردم و بالای سرم نور سفید بسیار درخشنده و زیبائی را دیدم که پر از مهر و عشق بود. من با تمام وجود می‌خواستم به سمت آن نور سفید بروم، بیش از هر خواستۀ دیگر که هرگز در عمرم آرزو کرده بودم. می‌دانستم که در سوی دیگر نور عشق واقعی وجود دارد که چنین من را به سوی خود جذب می‌کند. این نور پر از مهر و محبت بود و من پیش خود فکر کردم که این نور خداست.” در این حال پزشکان مشغول دادن ماساژ و شک الکتریکی به قلب پیتر سلرز بودند. پیتر می‌گوید که روح او می‌خواست به سمت نور صعود کند ولی به آن نرسید: “در آن موقع دستی از درون نور به سمت من آمد. من سعی کردم که به آن برسم و آن را بگیرم یا لااقل لمس کنم، تا من را با خود به درون نور ببرد. ولی صدائی از سوی نور به من گفت هنوز زمان آن نرسیده است. برگرد، و کارت را تمام کن. هنوز وقت آن نشده” در همین موقع قلب پیتر سلرز دوباره شروع به طپیدن می‌کند و احساس می‌کند که به سمت بدن خود نزول می‌کند و بالاخره با احساس سرخورد‌گی و ناراحتی چشمان خود را باز می‌کند.

پیتر سلرز چندین سکته و تجربه نزدیک به مرگ دیگر را نیز تجربه کرد. این تجربه‌ها اثر ملموسی در زندگی پیترسلرز گذاشتند. واکر (Walker) در کتاب بیوگرافی زندگی سلرز می‌گوید: “برای پیتر، این مردن‌های مکرر مهمترین تجربۀ زندگی او شده بود. او می‌گفت دیگر از مردن هیچ ترسی ندارم. دوستان و خویشاوندانش می‌گفتند که او بیش از پیش به فکر فرو می‌رود و روحانی‌تر شده است. بعضی وقتها مانند این بود که جسم پیتر اینجاست ولی روح و فکرش جای دیگری است.

برای همسر پیتر سلرز، بریت اکلاند (Britt Ekland)، کمی نگران کننده و عجیب بود که همسر پر تحرک و پر کارش اکنون این قدر ساکت شده است. گاهی پیتر بدون حرکت برای مدت طولانی به همسرش نگاه می‌کرد بدون اینکه چیزی بگوید، در حالی که در افکار خود غرق بود. پیتر بعد از سکتۀ خود برای بازپروری به انگلستان بازگشت، ولی دوباره به عادتهای قدیمی خود بازگشت و 84 امین ماشین خود را که یک فراری گران قیمت بود خریداری کرد. چند سال قبل از این تجربه، پیتردر فیلم “آسمان بالا” نقش یک کشیش با ایمان را بازی کرده بود و در اثر آن خود به مسیحیت علاقه‌مند شده بود، با اینکه اصلیت او یهودی بود. در همان ایام در سال 1962 پدر او فوت کرد و او معمولاً با یکی از همسایه‌هایش که کشیش بود وارد بحثهای طولانی می‌شد و سعی می‌کرد تا بین وفور زندگی مادی و خلأ روحیش سازش ایجاد کند. ولی بعد از تجربه نزدیک به مرگش، پیتر جستجوی خود را برای معنی در زندگی بیشتر کرد و به گفتگوهایش با کشیش هستر (Hester) ادامه داد تا جائی که نزدیک بود به مسیحیت بگراید. بعدها او شروع به تمرین مرتب یوگا کرد و می‌گفت که یوگا به او آرامشی بخشیده که فکر نمی‌کرد امکان آن باشد. او اعتقاد داشت که استعداد فوق‌العاده او برای تقلید و بازی‌گری بخاطر خاطراتی است که روح او از زندگی‌های قبلی  (تناسخ) به همراه آورده است. ولی در این آخرین زندگیش او خود را گم شده حس می‌کرد و همیشه می‌گفت نمی‌داند چه کسی است و چرا روی زمین آمده. او به شرلی مکلین می‌گفت: می‌دانم که زندگی‌های زیادی در قبل داشته‌ام… تجربه‌ای که داشتم آن را برایم محرز کرد. در این زندگی دیدم که احساس جدا و خارج بودن از بدنم چگونه است ولی از وقتی که (به بدنم) بازگشته‌ام نمی‌دانم چرا نمی‌توانم به یاد بیاورم که چه کاری قرار است انجام دهم و چرا برگشته‌ام.”

تجربۀ نزدیک به مرگ پیتر سلرز او را به درجۀ عمیق‌تری از جستجوی معنوی برد، ولی باعث تغییر عظیم و عمده‌ای در نحوۀ زندگی او نشد. ولی وقتی در سال 1980 در انگلستان آخرین حملۀ قلبی پیتر اتفاق افتاد، دیگر موعد او بود که برود.

الیزابت تیلور     

Elizabeth Taylor

هنرپیشه مشهور انگلیسی الیزابت تیلور (Elizabeth Taylor) در شوی مشهور اپرا وینفری و همچنین در مصاحبه با لری کینگ در شبکه سی ان ان آمریکا تجربه‌ای که در حین عمل جراحی داشته را بازگو کرد. او گفت که چگونه به مدت 5 دقیقه در حین عمل مرده بود و در این حال از یک تونل عبور کرده و به سمت نور سفید درخشانی که پر از عشق و گرمی و آرامش بود ‌رفت. او می‌گفت که روح همسر سابقش مایکل تاد (Michael Todd) که بسیار دوستش داشت را دیده بود و بیش از هر چیز دیگر می‌خواست به سمت او برود و به او ملحق شود. ولی مایکل تاد به او گفته بود که زندگی او هنوز پایان نیافته و باید به دنیا بازگردد و کارهایش را تمام کند. مایکل او را به سمت عقب و دنیا هل داده و در همان هنگام قلب او دوباره بکار افتاده بود. او می‌گوید “مرگ من رسماً اعلام شده بود ولی من نور را دیدم. حرف زندن راجع به آن خیلی سخت است زیرا ممکن است حرفهایم به نظر چرند برسند. این در اواخر دهۀ 1950 اتفاق افتاد و من مایکل را دیدم که قبلاً در سقوط هواپیما در سال 1958 کشته شده بود. وقتی که به زندگی برگشتم دیدم که 11 نفر پزشک و پرستار دور من هستند و مرگ من را روی بّرد اتاق اعلام کرده‌اند…برای مدت طولانی من راجع به آن صحبت نکردم و هنوز هم برایم سخت است….من از مردن هراسی ندارم زیرا قبلاً آنجا بوده‌ام.”

شارون استون

Sharon Stone

شارون استون (Sharon Stone)  هنرپیشه فیلم‌های مشهوری مانند غریزۀ طبیعی (Basic Instinct)، کازینو (Casino)، کره (Shpere) و فیلم‌های متعدد دیگر در سال 2001 در اثر پارگی یکی از شریان‌هایش دچار خون ریزی داخلی شدید در قسمت پائینی مغزش شده بود که به مرگ او منجر شد. او در مورد تجربه خود می‌گوید “وقتی رگ من پاره شد انگار به سرم گلوله اصابت کرده است. آنچنان با شدت بود که من روی کاناپه افتادم….این خون ریزی مغزی من را به سفری حقیقی و چنان عمیق و به جاهائی در این دنیا و دنیای دیگر برد که من را برای همیشه تحت تأثیر قرار داد و زندگی من دیگر هرگز مانند سابق نخواهد بود. من الان می‌توانم بگویم که از مرگ ترسی ندارم و می‌توانم به همه بگویم که مردن یک هدیه است و چیزیست شگفت آور. نه این که خودکشی کنید، ولی هنگامی که زمان مردن آمد، که حتماً نیزخواهد آمد، مردن بسیار زیبا و با شکوه خواهد بود. این گرداب عظیم از نور سفید بسیار بسیار درخشنده در پیش روی من بود که من درون آن رفتم و چند نفر از دوستانم را دیدم. ولی همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و در زمان اندکی من دوباره به بدنم و اتاقی که در آن بودم بازگشتم.”

تونی بنت         

Tony Bennett

تونی بنت (Tony Bennett)، آواز خان و موزیسین آمریکائی که روزگاری در شهرت و موفقیت و پول غوطه می‌خورد، در اواخر دهۀ 70 موفقیت و شهرتش رو به نزول گذاشت. در آن موقع او در شهر لس‌آنجلس در آمریکا زندگی می‌کرد، ازدواج او در حال از هم پاشیدن بود، بدهی‌های او بیشتر و بیشتر می‌شدند و به اعتیاد نیز روی آورده بود. اداره مالیات آمریکا به خاطر بدهی‌های مالیاتیش خانۀ او را تصرف کرده بود و در نتیجه تونی بنت بیشتر از پیش به الکل و مواد مخدر پناه آورده و یک بار در اثر استفاده زیاد از آن ها جان خود را از دست داد. او در کتاب بیوگرافی خود می‌گوید: “نوری طلائی و گرم و مطبوع من را در آغوش خود گرفت. احساس کردم که به سوی سفر و مقصدی بسیار خواستنی ره سپار هستم، ولی ناگهان دید من تغییر یافت و به بدنم برگشتم و دیدم که همسرم بالای سرم ایستاده است… در راه بیمارستان به یاد چیزی که یک بار مدیر من به من گفته بود افتادم. وقتی یکی از همکارانم در اثر استفاده از مواد مخدر درگذشته بود به من گفت که او در برابراستعدادهای خودش (که آنها را نابود کرده) گناه کار و مقصر است. الان این سخن کاملاً به قلب من نفوذ کرد. دانستم که باید تغییرات اساسی در زندگی خود بوجود بیاورم.”

بعد از این تجربه تونی بنت تغییراتی را که باید را بوجود آورد و نحوۀ زندگی کردنش بکلی تغییر کرده و کار حرفه‌ایش نیز جان تازه‌ای گرفت. او شروع به خواندن و نواختن برای نسلهای جوانتر کرد و در کالج‌ها و تئاترهای کوچک اجرای برنامه می‌کرد تا بالاخره قراردادی با کلمبیا رکوردز برای اجرای یک آلبوم امضاء کرد، با اینکه 11 سال بود که هیچ آلبوم جدیدی بیرون نداده بود. در نهایت تونی بنت یک جائزۀ پر پرستیژ گرمی (Grammy Award) را نصیب خود کرد.

ارنست همینگوی

چهرۀ ادبی و نویسندۀ معروف قرن بیستم آمریکائی، ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)، در جنگ جهانی اول در سال 1918 در کنار رودخانۀ «پیاو» نزدیک «فوسالتا» در ایتالیا مورد اصابت ترکش بمب قرار گرفت. او به یک بیمارستان در شهر میلان منتقل شد و در نامه ای برای خانواده اش نوشت: «مردن بسیار ساده است. من مردن را تجربه کرده ام و آن را به خوبی می دانم». سالها بعد همینگوی برای یکی از دوستانش اتفاقی را که در آن شب برایش افتاده بود شرح داد: «یک بمب بزرگ ایتالیائی از نوعی که به قوطی خاکستر معروف بود در تاریکی منفجر شد و من در آن موقع مردم. من احساس کردم که روح من یا چیزی مانند آن به راحتی از بدنم خارج شد، مانند وقتی که یک دستمال ابریشمی را از جیب خود بیروی می آوری. روح من برای مدتی در اطراف (بدنم) معلق و در پرواز بود ولی دوباره به آن بازگشت و در آن موقع دوباره زنده شدم.»

Earnest Hemingway

این تجربه تأثیر محسوسی در شخصیت همینگوی گذاشت. او دیگر آدم سرسخت و غیر قابل نفوذ قبلی نبوده و بسیار انعطاف پذیرتر شده بود. استفاده از مفهوم مردن و مرگ در نوشته های همینگوی بعد از جنگ به خوبی دیده می شود و می توان دید که او مردن را کاری بسیار ساده و پیش پا افتاده می دانست. همینگوی در کتاب خود «وداع با اسلحه» که آن را در سال 1929 نوشت، مردن را از زبان شخصیت داستان خود همانطور که خودش تجربه کرده بود برای خوانندگان شرح می دهد.

جرج لوکاس

George Lucas 1

جرج لوکاس (George Lucas)، کارگردان و فیلم ساز مشهور هالیوود که از جمله فیلم‌های او می‌توان جنگ ستارگان (فیلم ساز و کارگردان) و ایندیانا جونز (جلوه‌های ویژه) را نام برد، در سن 18 سالگی برخورد بسیار نزدیکی با مرگ داشت. درست سه روز قبل از فارق‌التحصیلی از دبیرستان، او یک تصادف رانندگی بسیار شدید داشت.

او می گوید: «هیچ کس نمی‌باید از چنان تصادفی جان سالم بدر ببرد. می‌دانستم که علت و منظوری داشت که من زنده مانده‌ام و تصمیم گرفتم که بقیۀ عمرم را صرف این کنم که این علت و منظور را پیدا کنم. من در اثر تصادف مرده اعلام شدم ولی در بیمارستان دوباره توانستند من را احیاء کنند… چنین اتفاقاتی اعتقادات مردم را تغییر می‌دهد ولی من فهمیدم که بیشتر دید من با مشاهدۀ زندگی از آن زمان به بعد شکل گرفته است… فلاسفه و عقلا و اهل حکمت در طول اعصار سعی کرده‌اند معمای زندگی و  ادراک را شرح دهند و هر یک تئوری‌های خود را دارند. ولی این در همۀ آنها مشترک است که حیات و بودن قابل توضیح و تشریح نیست. علت و عامل حیات، حیات است. چرائی وجود ندارد و حیات ماوراء علت و چرا است. به نظر می‌رسد در سطحی روحانی تمام ما صرفنظر از شکل‌ها و قالب‌های گذرا و مختلفی که حیات در آنها تجلی می‌یابد به هم متصلیم. به نظر من همۀ ما در یک نیروی واحد یا روح و ادراک جمعی مشترک که تبلورهای منفرد زندگی در افراد و موجودات است مشترکیم. قسمتی از وجود ما به تمام شکل‌های مختلف حیات و به سایر موجودات و حتی سیارات و تمامی جهان هستی متصل است. آن را نمی‌توان با هیچ کلام یا تئوری یا پروسۀ فکری توضیح داد یا فهمید. من اعتقاد دارم همۀ ما در اعماق خود این حقیقت را می‌دانیم، حتی اگر ضمیر خود‌آگاه و فکر ما متوجه آن نباشد. هر موجودی در نهایت سعی دارد که به هارمونی و هماهنگی با این نیروی واحد حیات دست یابد. و برای فهمیدن اینکه تمام زندگی راجع به چیست، ما به عشق و شفقت به تمامی حیات و کمک و دست گیری بدون هیچ چشم داشت و شائبه به هر آنچه که زنده است می‌رسیم. این پیام تمامی ادیان و پیامبران است.»