تجربه مایکل جوزف

مایکل جوزف (Michael Joseph) در نوجوانی در اثر افتادن زیر یک سنگ با مرگ روبرو شد. به او این انتخاب داده شد که در سوی دیگر باقی مانده یا به زندگی بازگردد و نتیجه و پیامدهای هر دو انتخاب به او نشان داده شدند [59] :

در آن زمان من یک نوجوان بودم. یک روز که مدرسه تعطیل بود من برای کمک به پدرم به پمپ بنزین او که آن را خانوادگی اداره می‌کردیم رفتم. من گاهی در تعطیلات آخر هفته یا بعد از مدرسه به آنجا می‌رفتم و در بنزین زدن به ماشین ها، پول گرفتن از مشتری، تمیز کاری، و چیزهای دیگر به پدرم کمک می‌کردم. پدرم به من ساعتی 50 سنت می‌داد که در سال 1966 پول زیادی بود، زیرا به عنوان مثال بلیط سینما فقط 1 دلار بود.

در نزدیک پمپ بنزین ما یک صخره بزرگ بود که حدوداً 6 متر ارتفاع داشت. یادم می‌آید که آن روز هوا سرد بود و زمین با لایه‌ای از یخ پوشیده شده بود. آن روز مشتری زیادی نداشتیم و حوصلۀ من بعد از مدتی سررفت و بالاخره از پدرم اجازه گرفتم که از پمپ بنزین بروم. من به سمت آن صخرۀ بزرگ رفتم تا از آن بالا بروم. قبلاً هم چندین بار از آن صعود کرده بودم. ولی در آن روز به خاطر یخ زدن آبهائی که در بین ترک‌های صخره بود قسمت بزرگی از آن که مانند یک سکو به سمت جلو آمده بود ناپایدار شده بود. من مانند همیشه از این قسمت بالا رفتم ولی در این حین این قسمت که ابعاد آن حدود 1 تا 1.5 متر بود شکسته و از جای خود جدا شده و من با آن و به همراه آن به سمت پائین سقوط کرده در حالی که زیر آن قرار داشتم با آن به زمین خوردم.

خاطرۀ بعدی من این است که در هوا شناور بودم، گیج و مبهوت از اینکه کجا هستم و این بالا چه می‌کنم. حتی نمی‌توانستم به یاد بیاورم چه کسی و حتی چه چیزی هستم. سعی کردم به دقت اطرافم را نگاه کنم، شاید بتوانم موقعیتم را ارزیابی کنم و اوضاع را درک نمایم. ناگهان سیلی از دانش و آگاهی به درون من جاری شد. دیگر وقتی به آن صخره خیره می‌شدم، می‌توانستم تمام ترکیبات شیمیائی آن را بفهمم و تمام انحناء‌ها و اشکال هندسی آن را با معادلات ریاضی شرح دهم. برایم باور کردنی نبود که چقدر فکر من شفاف شده است.

من متوجه بدنی بی حرکت شدم که روی زمین افتاده و دیگر کار نمی‌کرد. مانند این بود که به یک ماشین خراب شده نگاه می‌کنم. این بدن زیر صخره بود و می‌دیدم که فشار وزن صخره به شدت آن را له کرده و فاصلۀ زیادی بین صخره و سطح زمین و فضائی که بدن در آن قرار دارد نیست. صورت آن خاکستری رنگ شده و در هم پیچیده بود. دهان آن باز بوده و خون و گل در آن و در دماغ و قسمتهای دیگر صورت دیده می‌شدند. این چهره به نظرم آشنا می‌آمد ولی مطمئن نبودم که کیست. ناگهان حقیقت مثل پتکی بر سر من فرود آمد: این بدن من است! علت اینکه این چهره با آنچه انتظار داشتم متفاوت بود یکی این بود که مرده بود، و دیگر اینکه این اولین باری بود که آن را از این زاویه و از خارج می‌دیدم. در آن موقع بود که تمام خاطرات من دوباره به ذهنم آمدند، اینکه من که بودم، خانواده و دوستانم چه کسانی بودند، چه کارهائی کرده بودم و چه اتفاقی افتاده بود…

هضم آنچه می‌دیدم برایم دشوار بود. من مرده بودم! ولی با این حال من آنجا بودم و هنوز زنده و کاملاً آگاه و هوشیار بودم! چگونه چنین چیزی ممکن بود؟ من همیشه منکر خدا و زندگی بعد از مرگ بودم ولی در آن لحظه انکار من کاملاً از بین رفت. ولی نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است. من ترسیده بودم، و فکر کردم پدرم به خاطر بلائی که سر خود آورده‌ام از دستم بسیار ناراحت و عصبانی خواهد شد. ولی بلافاصله با خود فکر کردم که نه، عصبانی نخواهد شد زیرا من مرده‌ام! مرده! خدای من، برای من چه اتفاقی خواهد افتاد؟ من به جهنم خواهم رفت زیرا هیچ وقت به خدا و مسیح اعتقاد نداشته‌ام. ای کاش قبل از رد تمام اعتقادات و ادیان، کمی بیشتر فکر می‌کردم…

ناگهان تمام آن ترس و نگرانی از من پاک شد، مانند کسی که در حال لرزیدن از سرمای شدید بوده و او را در جلوی آتشی گرم و مطبوع قرار می‌دهند. من احساس کردم این گرمی و آرامش از پشت سر من می‌آید. من برگشتم و مردی را دیدم که موهای مشکی مجعد و ریشی مشکی و کوتاه داشت. پوست او کمی برنزه بود و چشمهای او مانند الماس می‌درخشیدند. ردای بلند او نورانی بوده و آن نیز می‌درخشید. در اطراف او حالتی از انرژی و جریان مغناطیسی وجود داشت. او به من لبخندی زد و من از عشق لبریز شدم. آنقدر که احساس می‌کردم از شدت عشق منفجر خواهم شد. هیچگاه اینقدر احساس ستوده شدن در زندگی خود نکرده بودم. این وجود با من از طریق فکر ارتباط برقرار کرد، بدون نیاز به سخن و کلمات.

او به من گفت آنچه رخ داده یک اتفاق بوده و اگر بخواهم می‌توانم به بدنم بازگردم. من به او گفتم محال است که بتوان آن بدن را که کاملاً زیر وزن صخره له شده است دوباره به کار انداخت. او گفت که می‌تواند آن را دوباره به کار بیاندازد و آیا می‌خواهم بازگردم؟ من می‌خواستم که انتخابهای ممکن و نتیجۀ آن ها را بدانم. تا این فکر از ذهنم گذشت ناگهان صدها تصویر به ذهن من هجوم آوردند.  به طور اجمالی به من نشان داده شد که اگر باز نگردم (مردن را انتخاب کنم) چه خواهد شد. دیدم که خواهرم در اثر مرگ من به الکل و مواد مخدر روی خواهد آورد  و زندگی او از کنترل خارج خواهد شد. دیدم که پدرم در اثر مرگ من دست به خودکشی خواهد زد زیرا بعد از مدتی مادرم به خاطر مرگم از او جدا خواهد شد. دیدم که پدر بزرگم نیز در اثر فشار و غصه در اثر مرگ من و مرگ پسرش (پدرم) هر دو، به زودی خواهد مرد. دیدم مادرم برای بقیۀ زندگی با قلبی شکسته و تنها خواهد زیست. من قطاری از تصاویر صورتهائی را دیدم که متعلق به کسانی بودند که می‌توانستیم روی زندگی یکدیگر متقابلاً تأثیر بگذاریم ولی اگر مردن را انتخاب کنم دیگر هرگز آنها را ملاقات نخواهم کرد. با دیدن تمام این صحنه‌ها و دردی که مردن من برای دیگران سبب خواهد شد، هیچ جائی برای ماندن من نبود و باید باز می‌گشتم.

سپس صدها تصویر دیگر به ذهن من سرازیر شدند که نشان می‌دادند اگر به زمین بازگردم چه اتفاقاتی خواهد افتاد. دیدم که پدرم خودکشی نکرده و و خواهرم نیز الکلی نخواهد شد. مادرم خوشحال خواهد بود و هنگامی که من وارد دانشگاه بشوم، پدر بزرگم از اینکه اولین نوه‌اش به دانشگاه رفته احساس سرافرازی خواهد کرد. پدر بزرگ من اصالتاً اهل ایتالیا بود که به آمریکا مهاجرت کرده بود و خود فقط تا کلاس چهارم درس خوانده بود، و به خاطر همین به تحصیلات برای فرزندان و نوه‌هایش خیلی اهمیت می‌داد. به من نشان داده شد که تمام مشکلات بدن من برای چند سال مرتفع خواهند گشت و من خواهم توانست دوباره راه بروم. البته دیدم که بالاخره بعد از حدود 15 سال دوباره دردهائی که مربوط به این حادثه است در من عود خواهند کرد و من از آنها رنج بسیاری خواهم برد و بعد از آن این دردها تا پایان عمر با من خواهند ماند.

انتخاب من بازگشتن بود. این راه سخت تر بود ولی من به خاطر خانواده‌ام آن را انتخاب کردم. احساس یک ضربه شدید کرده و بلافاصله در بدنم بودم. احساس می‌کردم نوعی نیرو و جریان الکترومغناطیسی در تمام بدنم در حرکت است. نمی‌توانستم نفس بکشم، زیرا این صخره سنگین روی من بود. یک شیار نزدیک من بود که آن را با دست چپم گرفته (دست راستم زیر صخره گیر کرده بود) و با یک فشار (به طرز عجیبی) این صخره از روی من غل خورده و کنار رفت، مانند اینکه از کاغذ ساخته شده بود.

من نفس دردناکی از هوا به درون کشیدم. احساس آن مانند این بود که یک شمشیر به سمت راست من فرو کرده‌اند. این تنفس آنقدر دردناک بود که من از حال رفتم و بدنم شروع به غلتیدن در جهت سرازیری به سمت یک گودی که آنجا در زمین بود کرد. من در آن واحد بطور نیمه در بدنم و نیمه از آن خارج بودم و این صحنه‌ها را از بالای سرم می‌دیدم. من در کف این گودی و در میان چند بوته فرود آمدم. نمی‌توانستم پاهایم را حس کرده یا آن ها را حرکت دهم. من از کمر به پائین کاملاً فلج بودم و به سختی تنفس می‌کردم. هر نفس با درد فراوان در قسمت راستم همراه بود. نمی‌توانستم باور کنم ولی من زنده بودم، همانطور که آن موجود نورانی به من قول داده بود. نمی‌دانستم چطور این کار را انجام داده است. من هنوز می‌توانستم یک جریان الکتریکی را در بدنم حس کنم. می‌دانستم که باید به سرعت کمک خبر کنم، ولی چگونه؟ با حالی که من داشتم صعود از آن گودی برایم غیر ممکن بود.

همان موقع دو پسر بچه از بالای گودی خم شده و با کنجکاوی به داخل آن نگاهی انداختند. یکی از آنها را می‌شناختم، نام او جانی بود. من با صدائی ضعیف آنها را صدا کردم و جانی آمد پائین پیش من. به او گفتم که پدرم را صدا کند و من به شدت آسیب دیده‌ام. بعد از آن همه چیز به سرعت اتفاق افتاد…

در بیمارستان بلافاصله من را برای عمل آماده کردند. من روی تخت عمل دوباره از بدنم خارج شده و عمل را از بیرون مشاهده کردم. هنگامی که دکتر جراح بدن من را شکافت و برای اولین بار به درون آن نگاه کرد گفت «آه خدای من». قلب من از جای خود خارج شده بود. معده و کبد من به سمت ریۀ سمت راستم که در هم فرو ریخته بود حرکت کرده بودند. دیافراگم من از بین رفته بود و روده‌های من به سمت پائین هل داده شده بودند. در حقیقت در ناحیۀ میانی بدن من چیز زیادی باقی نمانده بود و وزن آن سنگ همه چیز را به اطراف هل داده بود. آسیب و جراحات درونی من بسیار شدید بودند و من به هیچ وجه نباید زنده می‌ماندم و با ضربۀ اول آن تخته سنگ باید مرده بودم. شنیدم که دکترم گفت او افرادی را دیده که در تصادفات رانندگی با جراحات بسیار کمتر از من مرده‌اند و زنده بودن من یک معجزه است. صحنۀ بعدی که دیدم دکترم بود که در اتاق انتظار به همراه خانواده ام زانو زده‌اند و همگی در حال دعا کردن برای من بودند. صحنۀ بعدی که دیدم در اتاق عمل بود و پزشکام مشغول ماساژ قلب من بودند. من خود را در ارتفاعی بالا و بر فراز اتاق عمل یافتم و دیدم که در مجرای ورودی چیزی شبیه به یک تونل یا گرداب هستم. من با شدت به درون این تونل کشیده شدم و به من تمامی زندگیم نشان داده شد. من به همراه فرشتۀ راهنمایم به سراهای متعددی رفته و آنها را دیدار کردیم که تکرار همۀ آنها اینجا وقت زیادی را خواهد گرفت. بعد از بازگشتم به دنیا هنگامی که اتفاقات اتاق عمل و سالن انتظار را برای دکترم بازگو کردم از تعجب مبهوت شد. من حوادث متعددی از آینده را دیدم که همۀ آنها به جز یکی به تحقق پیوسته‌اند.

39+