چرخ زندگی

مدتی پیش هنگامی که در حمام بودم احساس درد شدیدی کردم و صدائی از درون به من گفت که باید بلافاصله خودم را به بیمارستان برسانم. این همان صدائی بود که من 20 سال پیش از این وقتی که تصادف رانندگی شدیدی داشتم به من اخطار داده بود ولی من به آن گوش نداده بودم. این دفعه بلافاصله از پله‌ها پایین آمدم و از شوهرم خواستم که من را به بیمارستان برساند…ما به بیمارستان رسیدیم ولی هنگامی که در بخش اورژانس بیمارستان بودم گذشت زمان برای من بسیار کند شد… می‌دیدم که کادر اورژانس سراسیمه به طرف من آمدند تا من را نجات دهند ولی صدائی بسیار آرامش بخش از درون به من گفت که آرام و بی‌حرکت باش. من هم خیلی آرام شدم. بعد از مدتی شنیدم که کادر اورژانس گفتند که وضعیت من را فعلاً تثبیت کرده‌اند و می‌توان من را به بیمارستان دیگری (که امکانات لازم را داراست) منتقل کرد. ولی یکی از آنها گفت که فکر نمی‌کند من تا آنجا دوام بیاورم. من می‌خواستم بگویم که نباید چنین چیزی را جلوی من بگوید. بعداً فهمیدم که او چیزی نگفته بود و این فکر او بود که می‌شنیدم. هنگامی که با آمبولانس من را به بیمارستان دیگر می‌بردند من دوباره از بدن خود خارج شدم و برای مدتی از بیرون از آمبولانس آن را دنبال کردم و مدتی هم در آن واحد هم بیرون و هم داخل آمبولانس بودم.

ناگهان من به طرف بالا کشیده شدم و خود را در اتاقی یافتم که در آن 12 وجود نورانی که رداهائی از جنس نور به تن داشتند نشسته بودند. دیوارهای اتاق شفاف بود و من می‌توانستم از ورای آن جهان و سیارات زیادی را ببینم. من به سوی نور نرفتم، بلکه مستقیماً به این اتاق آورده شدم و روی صندلی نشستم. من نمی‌توانستم این صندلی یا دستان و پاهایم را ببینم، ولی همۀ آنها را حس می‌کردم. ارتباط من با این 12 نفر از طریق احساس و تصاویر (فکری) بود و آنها دانش و حکمتهائی را به من منتقل کردند. من تمام آنچه به من می‌گفتند را می‌فهمیدم ولی در عین حال مبهوت و سرگرم تمامی آنچه می‌دیدم و تجربه می‌کردم بودم. من همه چیز را با چشمان روحی‌ام می‌دیدم، حتی آنچه را که آن گروه 12 نفری به من می‌گفتند.

آنها زندگی من را به من نشان دادند ولی من ذره‌ای به دیدن اعمالم علاقه‌ نداشتم. با این حال می‌دانستم که باید آن را انجام داد. در فکرم به جای دیگری رفتم که قبلاً هم با آن آشنا بودم. ولی این بار به همراه نوری رفتم که بدون کلام بود. من عشقی را احساس کردم که هرگز مانند آن را روی زمین حس نکرده بودم. آنها من را رهنمائی کردند که همانطور که روی صندلی نشسته‌ام به منظرۀ جهان پیش رویم نگاه کنم. در دوردست نقطه‌ای را دیدم که با سرعت به طرف من می‌آمد و هنگامی که به من رسید در آن زندگی‌ام را از لحظه‌ای که نطفۀ من شکل گرفته بود تا همین الان دیدم. من قبلاً 3 بار دیگر نیز تا نزدیک مرگ رفته بودم و مادرم به من گفته بود که 7 بار سقط جنین داشته و وقتی من به دنیا آمده بودم تنها 650 گرم وزن داشتم. من دو بار هم غرق شده بودم و تمام این حوادث را در مرور زندگیم تماشا کردم. ولی اکنون رابطه و علت تمام این حوادث برایم آشکار می‌شد و اینکه چرا تمام اینها باید اتفاق می‌افتاد.

تمام اتفاقات زندگیم به من نشان داده نشد، ولی جزئیات خاص بعضی از اتفاقات را دیدم. مثلاً دیدم که وقتی در کلاس پنجم ابتدائی بودم زورگو بودم و یک بار با گروهی از دختران دیگر جمع شدیم و یک دختر را اذیت کردیم. وقتی این کارم را دیدم، تمام درد این دختر را خود حس کردم و فهمیدم که خدا نیز همان درد را حس کرده است. دیدم که من این فرصت را داشتم که انتخاب بهتری کنم، ولی من همراهی با آن گروه را به روح و روان خود ترجیح داده بودم. این صحنه برایم خیلی بیدار کننده بود. دیدم که چگونه با انتخابات اشتباهی که حتی فکر نمی‌کردم انتخاب باشند به خود آسیب زده بودم. پیغام مهم این بود:

هر کسی انتخاب‌های زیادی دارد، ولی آن انتخابی که در جهت کمال و خوبی متعال تو است، در جهت کمال و خوبی متعال همه خواهد بود.

این برای من فرصتی بود که خدا را از دیدی کاملاً جدید حس و تجربه کنم، و چیز مهم همین است: دید و نگاه ما. من در جهان خداوند سوار بر چرخ زندگی شدم و پره‌ای از این چرخ گشتم. جهان در مرکز بود و میلیون‌ها میلیون (ضمیر) مانند من پره‌های این چرخ بودند و بدون هیچ ترس یا قضاوتی با آن می‌گردیدند.

من زندگی خود و چندین اتفاق را در آن دیدم و فهمیدم که ما با تمامی جهان هستی یکی هستیم و وقتی من کسی را می‌آزارم در حقیقت خود را آزرده‌ام و حتی بیشتر از آن، در حقیقت هر کسی که در جهان است را آزرده‌ام. من فهمیدم که (در حقیقت) من یک نور سفید خالص هستم و هر روحی نوری با رنگ و طیفی مخصوص خود است. بسیاری از ارواح هنوز نمی‌توانستند که مرور زندگی خود (و این حقایق) را ببینند زیرا هنوز در گیر و دار تعلقات و بد و خوب دنیا بودند. خدا گفت که بد و خوبی وجود ندارد:

«بهشت یک سرزمین حصار کشیده شده نیست. درهای بهشت برای هر کسی که بخواهد وارد آن شود باز است».

هدیۀ حقیقت وعشق خدا به من کمک کرد تا شک و تردید را در مورد خودم رها کرده و به این آگاهی دست یابم که من نور خدا هستم و من در پهنۀ گیتی و چرخ زندگی سیر و سیاحت می‌کنم. خدا یا ضمیر خدا در مرکز بود و ما مانند پره‌های این چرخ هستیم. من آنچه را که خدا حس می‌کرد حس کردم و می‌دانستم که آگاهی خداوند از جهانی ماوراء این دنیا است که پر از ارتعاشات و رنگهائی است که هرگز مانند آن را روی زمین ندیده‌ام. من فهمیدم که ما همگی از جنس نور و ارتعاش و انرژی، و از همه مهمتر از جنس عشق خالص هستیم [71].