تجربه فیلیس آتواتر

تجربه فیلیس آتواتر (P.M.H Atwater):

سال 1975 بود و من 39 سال داشتم. ما در شهر بویزی در ایالت آیداهو زندگی می‌کردیم. این جزو تاریک‌ترین سال‌های زندگی من بود. مرگ کوچکترین فرزندم به اختلاف من و همسرم که 20 سال زندگی مشترک داشتیم افزوده بود … حقیقت این بود که ما در حال نابود کردن یکدیگر بودیم.

بعد از یک حملۀ عصبی شدید در اثر مشکلات متعددی که در زندگیم بود، من به مطالعه‌ی زیاد دربارۀ متافیزیک، روانشناسی، مذاهب شرقی، و حالات ثانوی ضمیر و هوشیاری پرداختم. هرچه بیشتر راجع به سطوح و درجات فکر یاد می‌گرفتم بهتر می‌توانستم از فکر خودم استفاده کنم، و چون شخص عملی هستم آنچه را که یاد می‌گرفتم در عمل استفاده می‌کردم. در مدت کوتاهی از یک منشی ساده به یک نویسنده متون تکنیکی برای ایالت آیداهو تبدیل شدم و چندین جایزه و تقدیرنامه دریافت کردم. برای من تقریباً به طور روزمره معجزات رخ می‌دادند و من خداوند را به عنوان منبعِ حیاتیِ نیرو و انرژی در زندگیم دوباره کشف کرده بودم. من با دقت و توجه بالایی مدیتیت و مراقبه می‌کردم. موفقیت‌های من به فاصله من و شوهرم می‌افزود. بالاخره شوهرم به بهانه کار پیدا کردن ما را ترک کرده و به واشنگتن رفت و بعد از مدتی از یکدیگر طلاق گرفتیم و خانواده ما شروع به از هم پاشیدن کرد. فکر دوباره تنها شدن بعد از این همه سال زندگی مشترک من را می‌ترساند. من مانند بمبی شده بودم که با انفجار فاصله چندانی نداشت.

بعد از مدتی با یک مرد آشنا شدم که آشنایی با او زندگی من را تغییر داد… من بعد از یک سری اتفاقات و ماجراها یک شب با او همبستر شده و از او حامله شدم. او شدیداً اصرار داشت که من جنین را سقط کنم و در این مورد خیلی داد و فریاد و دعوا می‌کرد. ولی من که خیلی بچه دوست بودم مایل به این کار نبودم. بالاخره بعد از راز و نیاز و درخواست برای هدایت از طرف خدا تصمیم گرفتم که بچه را نگاه دارم. ولی چند روز بعد، در یک یکشنبه سرد و برفی در دوم ژانویه سال 1977 ناگهان درد شدیدی که به علت خونریزی داخلی بود به من حمله کرده و من را از پا درآورد… من خود را به دستشویی رساندم و آن را با خون و جسم لخته مانندی که از من خارج شد پر کردم… جنین من خود به خود سقط شده بود. من به آن صحنه نگاهی انداخته و فریادی کشیدم و از حال رفتم.

شما لزوماً متوجه مرگ خود نخواهید شد. برای من این اتفاق این قدر سریع رخ داد که حتی متوجه نشدم که مرده‌ام. فقط متوجه شدم که در هوا و نزدیک به سقف و لامپ دستشویی شناور هستم. شاید بتوان گفت که محیط اطرافم کمی نسبت به حالت معمول متمایز و روشن‌تر بود.

وقتی به اطرافم نگاه می‌کردم فاصله‌ها کمی معوج شده به نظر می‌رسیدند. وقتی به پایین نگاه می‌کردم فاصلۀ زیادی (که بیش از حد منطقی بود) تا زمین و دستشویی می‌دیدم. این تغییر ابعاد و فاصله‌ها کمی برایم گیج کننده بودند، ولی من ناراحت و مشوش نبودم. من به لامپ برخورد کردم ولی وقتی که آن را لمس کردم داغ نبود. من این بالا نزدیک لامپ چه کار می‌کردم؟ چطور ممکن بود؟ بدنی که روی زمین افتاده بود خیلی به هم ریخته و خراب بود، و به همین خاطر من به آن توجه زیادی نکردم. برای من تغییرات و تفاوت‌های فاصله‌ای و ابعادی (که مشاهده می‌کردم) تنها مسئله مهم شده بود.

با شروع افکار و سؤالاتم، یک تودۀ شناور به رنگ خاکستری تیره در کنار من پدیدار شد. با هر فکر تازه، یک تودۀ جدید پدیدار می‌شد. طور دیگری نمی‌توانم آن را توصیف کنم. آنها توده‌هایی بودند مانند یک لکه ولی دارای سه بعد. آنها فرا-زمان بودند و شکل و قالب خاصی نداشتند. هرچه بیشتر فکر می‌کردم توده‌های بیشتری پدیدار می‌شدند تا جایی که حاشیه‌ی دید من از آنها پر شد. آنها چه بودند؟ از کجا آمده بودند؟ من جوابی برای این سؤال‌ها نداشتم و از آن‌ها خوشم نمی‌آمد.

یک صدای «تق» شنیدم و ناگهان مانند یک کش پلاستیکی که بسیار کش آمده و ناگهان رها شده باشد به داخل بدن خونین و مچاله شده‌ای که روی زمین بود پرتاب شدم. من از ناحیۀ بالای سرم وارد بدنم شدم. از همان قسمتی که در دوران طفولیت هنوز نرم است. من احساس کردم که برای اینکه (دوباره بتوانم در فضای بدنم جا بگیرم) باید خودم را کوچک و بزرگ کنم.

من چشمان خود را به درد و خونی که در آن بودم باز کردم و سعی کردم تا حد توانم مقاوم باشم. من خودم را تمیز کردم، لباس‌هایم را عوض کردم… و بالاخره به خواب رفتم… من مقداری از این که جنینم را انداخته بودم احساس راحتی می‌کردم زیرا دیگر نیازی نبود که (در مورد ارتباطم با آن مرد) دروغ و پنهان کاری بکنم و این یک مسئله خصوصی باقی می‌ماند.

دوشنبه صبح من هنوز خون ریزی شدیدی داشتم. بچه‌ها مدرسه بودند ولی من توانستم با هر زحمتی بود لباس پوشیده و ماشینم را روشن کنم. با اینکه مطب دکتر از ما بیشتر از چند خیابان فاصله نداشت، حدود نیم ساعت طول کشید تا به آن جا رسیدم. جاده جلوی چشمانم مرتب جرکت می‌کرد و صداها عوض شده بودند. شکلهای هندسی عجیبی جلویم پدیدار شده و ناپدید می‌شدند. خانه‌ها در دو طرف جاده تغییر شکل می‌دادند… دکتر به من یک آمپول تزریق کرد ولی با وجود درد شدید من نظر او این بود که نیازی به بستری شدن من نیست و من را به خانه فرستاد…

روز بعد خون ریزی من قطع شده بود ولی درد غیر قابل تحملی در پای من بود. وقتی به آن نگاه کردم یک برجستگی در روی پایم دیدم که بسیار دردناک بود. من به خاطر درد طاقت فرسای آن دیگر منطقی فکر نمی‌کردم و بدترین کاری که می‌شد کرد را کردم. به این برجستگی به عنوان یک دشمن نگاه کردم و شروع به جنگیدن با آن کردم. به آن مشت می‌زدم، آن را فشار می‌دادم، ولی در نهایت این برآمدگی پیروز شد …

دوباره از بدنم که به پشت خوابیده بود خارج شدم و مستقیماً به بالا رفتم در حالی که از میان امواج درد که مانند موج‌های گرما در یک تابستان داغ در روی پیاده رو بودند عبور می‌کردم. امواج درد در خارج از بدن من قرار داشتند، و همین طور که از میان آن ها عبور می‌کردم نفوذ و قدرت پاره کننده آنها را حس می‌کردم، با این حال اثری روی من نداشتند. من از این امواج عبور کردم و به سقف رسیدم و وقتی به لامپ برخورد کردم صعود من متوقف شد.

با وجود همۀ این اتفاقات جدی، این صحنه برایم مسخره بود و پیش خودم خندیدم و جک می‌گفتم که خوشحالم که این دفعه به لامپ اتاق نشیمن برخورد کردم و نه به لامپ دستشویی، و لامپ هم که خاموش است. حس شوخی و جک گفتن من همانطور سر جای خودش بود. من برای مدتی که چندین دقیقه به نظر می‌آمد دور و اطراف لامپ شناور بودم و به بدنم که روی زمین افتاده بود خیره شده بودم. من منتظر بودم و نگاه می‌کردم. این دفعه به خوبی می‌دانستم که چه اتفاقی افتاده، ولی هنوز مطمئن نبودم که آیا بدنم کاملاً مرده است یا نه. من با دقت به بدنم نگریستم و به دنبال نشانه‌ای (برای زنده بودن آن) می‌گشتم، حرکتی، تنفسی، اخمی، یا هر چیزی، ولی چیزی جز سکوت نبود. مدتی منتظر ماندم ولی وقتی مطمئن شدم که بدن روی زمین کاملاً مرده است و کار دیگری برای آن نمی‌توان کرد احساس خارق‌العاده‌ای از رهایی و راحتی من را فرا گرفت، احساس راحتی از بار سنگین و گرانبار بدن، احساس رهایی از یک زندان. من بدنم نبودم، من «من» بودم. بدنم مانند یک ژاکت یا کت کهنه بود که مدتی پوشیده بودم و اکنون دیگر از شر آن خلاص شده بودم و آزاد بودم. با خودم فریاد زدم «من مرده‌ام! خدایا شکرت! من مرده‌ام!»

هیچ تاسف و اندوهی، و هیچ نگرانی برای هیچ کس یا هیچ چیز نداشتم، حتی برای حال فرزندانم. هیچ گونه فکر و تصوری درباره نیاز به دوباره زندگی کردن (در دنیا) و یا تمام کردن کار نیمه تمامی، یا حل کردن خشم یا دردی وجود نداشت. عدم نیاز به تنفس کاملاً طبیعی و راحت به نظر می‌رسید، و من می‌توانستم همه چیز را به طور متمایزی ببینم، با رنگها و همه چیز آن. من می‌توانستم بشنوم، حس کنم، به اطراف حرکت کنم، فکر کنم، به یاد بیاورم، تجزیه و تحلیل کنم و احساسات را تجربه کنم، تنها با این تفاوت که دیگر یک کالبد فیزیکی نداشتم که حس‌های من را فیلتر کرده یا آنها را بزرگ و کوچک کند. من دیگر نیازی به آن بدن نداشتم و آزاد بودم! آزاد!

لذت و سرور من از این آزادی تازه یافته‌ام به حدی بود که شروع به رقصیدن به دور لامپ کردم، مانند اینکه یک میله رقص است. با شادمانی مهار نشدنیم می‌خواندم «من آزادم، من آزادم، من آزادم». همه چیز درخشنده بود و هیچ ترسی وجود نداشت. بالاخره من خود حقیقی‌ام بودم. من خودم بودم و هیچ چیز دیگر مهم نبود. تمام مسئولیت‌های من، تعهداتم، و وظایفم پایان یافته بودند. همه چیز تمام شده بود.

چیزی نگذشت که از دور خود چرخیدن و پرسه زدن خسته شدم و شروع به پرسیدن کردم. هر سؤالم را باصدای بلند می‌گفتم به امید اینکه توجه «کسی» را جلب کند: بعد از این چطور خواهد شد؟ آیا فرشته یا موجودی قرار است بیاید و من را با خود به جایی ببرد؟ چرا کسی اینجا نیست؟ آیا باید چیزی بگویم یا کار خاصی انجام دهم؟ آهای، کسی صدای من را می‌شنود؟ کجا باید بروم؟ آهای…

همانطور که افکار من این سؤال‌ها را بوجود می‌آورد، توده‌هایی در اطراف من شروع به شکل گرفتن کردند. بله، دوباره توده‌ها، فقط این دفعه آن‌ها بیشتر شبیه به حباب‌هایی از جنس پاستل بودند که سوسو می‌زدند، شفاف، و درخشنده. این دفعه آن‌ها زیبا بودند و من آن‌ها را دوست داشتم. من بالاخره متوجه شدم که این توده‌ها افکار من هستند که مجسم شده‌اند، ولی هیچ جهت، اندازه، و شکل خاصی ندارند. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با آن‌ها آزمایشی انجام دهم. من همیشه به آزمایش کردن علاقه داشتم. کنجکاو بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد اگر بتوانم به اندازه‌ای تمرکز کنم که تمام افکارم را با هم جمع کرده و آنها را به یک نقطه خاص معطوف کنم و آن نقطه را به سمت جلو متمرکز نمایم، مانند یک اشعه لیزر. آیا خواهم توانست عمداً با استفاده از فکرم تجسمی  پایدار و محکم بوجود بیاورم؟ آیا خواهم توانست از این طریق چیزی خلق کنم؟ آیا آنچه خلق می‌کنم بعد از اتمام کار من پایدار باقی خواهد ماند یا اینکه ناپدید خواهد گشت؟

من در حالی که مشتاق انجام این آزمایش بودم و جزئیات آن را در فکرم در کنار هم قرار می‌دادم متوجه یک تغییر خاص و عجیب در محیط اطرافم شدم. اتاق غذاخوری در زیر من به آهستگی ولی مطمئناً در حال ادغام شدن در نوع دیگری از فضا (و بعد) بود که از منبعی ورای سقف می‌آمد. این دو فضا، یا بُعد فضا، در حال ادغام شدن در یکدیگر بودند، ولی من در حال حرکت نبودم. من موقعیت و مکانم را به هیچ وجه تغییر ندادم و همان جایی که قبلاً بودم قرار داشتم، ولی جهان اطراف من در حال تغییر و دگردیسی بود. اتاق غذاخوری به تدریج از دید محو می‌شد در حالی که این فضا (یا بعد) جدید آشکارتر و واقعی‌تر می‌گشت و من را در خود دربر می‌گرفت. هرگز نظیر این صحنه را ندیده بودم.

این فضای جدید در آن واحد هم روشن و هم تاریک بود، ولی بدون هیچ شکل، قالب، صدا، رنگ، ماده، یا حرکت. این فضا بدون اینکه هیچ منبع نوری داشته باشد فروزان بود. تاریک بود ولی در آن تاریکی وجود نداشت. به طریقی در این محیط عجیب تمام اشکال، قالب‌ها، اصوات، رنگ‌ها، ماده‌ها، و تمام حرکت‌ها حضور داشتند. هر چیزی که هرگز وجود داشته، دارد، یا خواهد داشت در آنجا بود، ولی با این حال اصلاً هیچ چیزی آنجا نبود. آنجا همه چیز بود ولی هیچ چیز نبود، ولی با این حال در آن یک احساس وجود داشت، یک تپش، یک جوش و خروش انرژی که مانند چشمک زدن روشن و خاموش می‌شد، یک نیروی پتانسیل با تلالو سوسو زننده. من آن را «خلاء» (VOID) نامیدم زیرا نام یا ایده بهتری برای توصیف آن نداشتم. در این فضا به اندازه کافی راحت بودم، و من هم در خلأ و تهی بودن فشرده شده در آن به آزمایش خود ادامه دادم.

من تصمیم گرفتم که یک خانه را (با فکر خود) شکل دهم، خانه‌ای خاص. من تمام جزئیات آن و ابعاد آن را (در فکرم) مشخص کردم، و هر قسمت از آن را به وضوح در ذهنم مجسم و تصور نمودم، با توجه به تمامی نسبت‌ها و ابعاد آن. سپس روی تمام آنچه که در ذهنم می‌دیدم تمرکز کرده و آن را روی نقطه‌ای مشخص در جلوی خودم متمرکز کردم. به یاد دارم که انجام این کار برایم نوعی درد و زحمت داشت. مانند یک درد تیر کشیدن، مانند به کار گرفتن یک ماهیچه که برای مدت زیادی از آن استفاده نکرده‌اید. درد و زحمتی که احساس کردم مانند اسکی بازی بود که برای اولین بار اسکی می‌کند و باید از ماهیچه‌ها و قسمتهایی از بدن خود استفاده کند که تا کنون از آنها این گونه استفاده نکرده است. با این حال من تمرکز خود را نگاه داشتم، و در پیش روی من یک تصویر نقش بست. این اتفاق به نسبت سریع رخ داد و وقتی که این کار انجام شد، من (از آنچه می‌دیدم) مات و مبهوت بودم. آن آنجا بود! یک خانه در پیش روی من!

من جلو رفته و به یکی از پنجره‌ها دست زدم. به نظر از جنس شیشه بود. سپس تمام درها و پنجره‌ها را باز و بسته کردم و رقص کنان از فضای سبز جلوی ایوان جلوی خانه عبور کرده و با انگشتم دستگیره بزرگ برنجی درب اصلی را گرفتم. من فونداسیون آن، سقف آن، و دودکش آن را مورد بررسی قرار دادم و به سه ستون سفید ایوان دست زدم. این خانه مربعی سفید رنگ با بام شیب دار آن به محکمی هر خانه‌ای بود که تا کنون دیده بودم. خانه خوبی بود و به نظر خیلی واقعی می‌رسید.

این نمایش تنها به عطش من برای امتحان کردن مجدد این توانائی افزود. خانه‌ای که درست کرده بودم ثابت و بی‌حرکت بود. ولی من می‌خواستم این دفعه چیزی که جنبنده باشد خلق کنم، چیزی زنده. تصمیم گرفتم خلق کردن یک درخت بلوط را امتحان کنم. می‌خواستم این درخت ساقه‌ای بسیار تنومند و ریشه‌هایی ضخیم و قطور و شاخه‌های بی‌شمار و پر از برگ داشته باشد. دوباره من همان فرایند دفعه قبل را تکرار کردم. درخت را با تمام جزئیات آن در ذهنم مجسم کرده و سپس این تصویر را در نقطه‌ای خاص در سمت راست خانه متمرکز کردم، مانند اینکه ذهنم یک اشعه لیزر است. این دفعه آن درد و مشقت دفعه قبل را در آن حد حس نکردم و متمرکز کردن فکرم روی یک چیز برایم راحت‌تر شده بود. و آنجا یک درخت بود! در پیش روی من، و با تمام جزئیات آن! حتی سوراخ‌هایی که حشرات روی تنه درخت ایجاد می‌کنند، و برگ‌های زیبا و سرزنده همه دیده می‌شدند.

کار کرد! امکان آن وجود داشت! این کار قابل انجام بود! یک بشر مانند من می‌تواند از هیچ چیز خلق کند! من قادر بودم کوچکترین انرژی فکری را گردآوری کرده و آن را به سمت (تصویر) یک شیئ خاص متمرکز کنم، چه جنبنده یا غیر جنبنده. فکرها واقعا «چیز» هستند و بسیار قدرتمندند! تمام داستانهای قدیمی (راجع به قدرت فکر) همه حقیقت دارد. فکر خود «پیش – ماده» است و حاوی مایه و توده (انرژی) است و می‌تواند با خواستن شکل و قالب بیابد. این کار عملی است و من آن را انجام دادم. من غرق در شعف بودم و از هیجان در پوست خود نمی‌گنجیدم.

من به صورت عنان گسیخته‌ای شروع به خلق کردن کردم، در کنار هم قرار دادن چیزها، شکل و قالب بخشیدن به آنها، و زندگی بخشیدن به هر چیزی که می‌توانستم تصور کنم. من شهرهای متعددی خلق کردم، مردم آن شهرها، سگ و گربه، سطل زباله، کوچه و خیابان، باجه تلفن، مدرسه، کتاب، مداد، ماشین، خیابان، چمن و فضای سبز، پرنده، گل، باران، خورشید، ابر، رودخانه،…. همه چیز زنده بود و هرچیز (جنبنده‌ای) از خود حرکت می‌کرد. تنفس بود، سر و صدا بود، صحبت و زبان وجود داشت، و تمام این فعالیت و تکاپوها خود به خود و جدای از من اتفاق می‌افتادند.

هر چیز و همه چیز مایه و ماده و حجم و واقعیت داشت و هرکس به دنبال کار و هدف خود بر اساس لذت خود و درک و استنباط خود بود. این منظره آنچنان خارق‌العاده و باورنکردنی بود که من برای مدت بسیار زیادی شیدا و مسحور آن بودم و به آن خیره شده بودم. من هرگز فکر نکردم که به نوعی خدا هستم، بلکه از اینکه که کاری را توانستم انجام دهم که برایم کاملاً طبیعی و نرمال بود احساس رضایت و خشنودی می‌کردم. سپس استراحت کردم…

سپس به فکرم خطور کرد که افراد خانواده و عزیزانی که قبل از من فوت کرده بودند را ملاقات کنم، و به محض خطور این فکر در ذهنم آنها در پیش روی من بودند: خانم استینسون، پدرم سوگن، و افراد زیاد دیگری از گذشته من، منجمله پدربزرگم که در اثر دیابت درگذشته‌ بود ولی من هرگز او را در دنیا ملاقات نکرده بودم.

هر کس به شکل آخرین باری که او را در دنیا دیده بودم به نظر می‌آمد، فقط زنده‌‌ و بشاش‌تر، سالم‌تر، و درخشان‌تر. پدربزرگم که قبلا او را ندیده بودم شباهت خیره کننده‌ای به عکسهایی که از عمه‌ی تنی‌ام در ایالت مونتانا دیده بودم داشت. سپس خواستم که مسیح را ببینم، زیرا همیشه دوست داشتم که از او به خاطر نقشی که در تاریخ ایفا کرده و نمونه‌ای که برای انسانها بوده تشکر کنم. او آناً در پیش روی من پدیدار شد، بدون هیچ زحمت و تلاشی از جانب من. هنگامی که او جلوی من ایستاده بود، هیچ احساس اینکه به پایین خم شده و به نوعی او را پرستش کنم نداشتم. بلکه او بیشتر احساس یک برادر بزرگتر را به من می‌داد که برای مدت زیادی او را ندیده‌‌ام و بازگشت او پر از شادی و شعف و مناسبتی برای جشن‌گرفتن بود. ما برای مدت طولانی با هم صحبت کردیم و من توانستم تشکر خود را به او ابراز کنم. بین ما محبتی بزرگ و گپ زدنی پر از خوشحالی بود. سپس او ناگهان ناپدید شد، همانطور که ناگهانی و آنا آمده بود، و با ناپدید شدن او تمام عزیزان و خویشان من که آنجا بودند نیز ناپدید شدند و من دوباره با آنچه که خلق کرده بودم تنها شدم. آنها را نیز من با تفکر خود حل و ناپدید کردم. به نظر کار درستی می‌آمد که همه چیز باید ناپدید می‌شد.

حال من در این مکان بی مکان تنها بودم و هیچ چیزی آنجا نبود. برای اولین بار به خودم نگریستم تا ببینم چه شکل و فرمی دارم. در کمال شگفتی و خوشحالی دیدم که من اصلاً هیچ شکل و قالبی ندارم. من هیچ چیزی جز یک نقطه خالص ضمیر و ادراک نبودم، کوچکترین و ریزترین جرقه نور که می‌توان آن را تصور کرد. این تمام چیزی بود که من بودم و من از آنچه بودم راضی بودم، بدون هیچ منیت و هویت، خالص، تمام و کامل، و بدون هیچ پیچیدگی. در این تهی و خلا من بوجود آمده بودم، و به سادگی وجود داشتم، من در خلسه و وجد و آرامش کامل به سر می‌بردم، مانند خودِ کمال و عشق کامل. در تمام اطراف من جرقه‌هایی مانند خود من بودند، بیلیون‌ها و ترلیون‌ها از آنها که مانند چراغِ سوسو زننده چشمک می‌زدند، نبضی که از سوی منبعی نامعلوم می‌تپید.

من برای ابدیت در آن حالت وجد و خلسه می‌زیستم، اگر یک آزردگی و ناراحتی خاص خود را به من نمی‌نمایاند، مانند یک زخم کهنه و عمیق درونی. سپس امواجی از انرژی از آن زخم کهنه و عمیق منتشر شدند و به همراه آنها زندگی «فیلیس» نواخته و متجلی شد، از تولد تا مرگ. من داستان‌هایی که راجع به مرور زندگی‌های گذشته که تقریباً وجه مشترکی برای تمام کسانی است که می‌میرند را به یاد آوردم، که در آن زندگی شما با سرعت بسیار زیاد در پیش رویتان به نمایش در می‌آید. به خاطر همین هم انتظار داشتم که نمایش زندگیم را به شکلی مانند یک صفحه سینما یا فیلم ببینم، ولی این طور نبود. برای من یک مرور زندگی نبود، بلکه دوباره زیستن تمام زندگیم بود، هر فکر که هرگز از سرم گذشته بود، هر کلمه که هرگز گفته بودم، و هر عملی که هرگز انجام داده بودم. به علاوه اثر و نتیجه هر فکر، هر سخن، و هر عمل بر روی همه و هر کسی که هرگز در محیط و حیطه تاثیر گذاری من قرار گرفته بود را تجربه کردم، چه آنها را می‌شناختم چه نمی‌شناختم، حتی غریبه‌ای که در خیابان از کنار من عبور کرده بود، و همچنین اثر هر فکر و گفتار و کردار من بر روی آب و هوا، گیاهان و درختان، حیوانات، خاک، هوا، ….

این دوباره زیستن تمامی زندگی من به عنوان فیلیس بود، کامل و با تمام جزئیات و عواقب آن. از هیچ ریزه‌کاریی صرفنظر نشده بود، حتی کوچکترین حرف نابجا و اشتباه لپی. هیچ خطا و اتفاقی نادیده گرفته نشده بود. اگر چیزی به نام جهنم وجود دارد، به نظر من همین بود.

من اصلاً باور نمی‌کردم و ایده‌ای نداشتم که حتی کوچکترین فکر و تصور من، کوچکترین سخن و عمل من حفظ شده و به حساب آمده است، و هنگامی که من آن را صادر کرده‌ام، در جهان منتشر شده و حیات مستقل خود را پیدا کرده است. نه هیچ ایده‌ای داشتم که انرژی این حیات (اعمال و افکارم) بر روی تمام کسانی که آنها را لمس کرده یا نزدیک آنها آمده اثر گذاشته است. مانند این است که ما در یک نوع دریای بزرگ از انرژی و افکار همه‌ی ما زندگی می‌کنیم و هریک از ما در مورد آنچه که به این دریا اضافه می‌کنیم و کیفیت آن (و اثری که روی آن می‌گذاریم) مسئول هستیم.

این آگاهی و دانش برایم طاقت فرسا و بیش از حد توان من بود. آن گفته قدیمی که «هیچ انسانی یک جزیره تنها نیست» برایم در ابعادی عظیم کاملاً تصویر شده بود. در آنجا هیچ «پیتر مقدسی» (Saint Peters) نایستاده بود (تا من را مورد قضاوت قرار دهد).  من خود قاضی خود بودم، و قضاوت من در مورد خودم از همه خشن‌تر و سخت‌گیرانه‌تر بود. همانطور که قبلا فهمیده بودم که من بدنم نیستم، آنجا فهمیدم که من فیلیس هم نیستم! فیلیس یک شخصیت یا نماد بود که من یکبار آن را به تصویر در آورده بودم. او یک ضمیمه از من بود، یک نقش که من آن را بازی کرده بودم. او یک رشد و بالندگی بود که من در آن شرکت کرده بودم، یک کانون فعالیت که در آن متمرکز شده بودم. ولی این کانون آن طور که باید و قرار بود رشد نکرده و توسعه نیافته بود. این امر من را ناراحت و دلخور کرد، ولی یک صفت که او مکرراً در خود نشان داده بود به من احساس رضایت و رقبت می‌داد. آن صفت علاقه‌ی او برای سعی دوباره و دوباره بود. او همیشه سعی می‌کرد که کاری (سعی و تلاشی) انجام دهد، حتی اگر عاقلانه (و بهینه) نبود. او کسی نبود که عقب نشسته و منتظر دیگران یا سرنوشت شود. او در تلاش خود برای اینکه انسان بهتری شود و هرچه ممکن است را یاد بگیرد خستگی ناپذیر و بدون توقف بود. او یک عمل کننده بود که می‌خواست و می‌توانست، کسی که حاضر بود خود را تحت فشار قرار دهد. این من را خشنود کرد و من در نهایت شخصیت او را خوب خواندم و به نظرم زندگی که کرده بود ارزش آن را داشت.

در حین این فرایند (زیستن دوباره)، فضای تهی (Void) که در آن بودم شروع به جدا شدن و دور شدن از مکان آن اتاق غذا خوری در شهر بویزی کرده و این دو جهان همانطور که در هم ادغام شده بودند بار دیگر از هم جدا شدند. من هنوز نزدیک لامپ بودم و از جای خودم و فضایی که در آن بودم هرگز حرکتی نکرده بودم. تنها محیط من تغییر کرده بود، و نه من. من به بدن فیلیس که روی زمین افتاده بود نگاهی کردم و از عشق و بخشش پر شدم. من در حالی که در هوا معلق بودم به آرامی به درون بدن او بازگشتم، با حرکتی که بر سطحی از جرقه‌های بزرگ درخشان، مانند آنها که در آتش بازی و فشفشه‌های روز استقلال آمریکا می‌بینیم بود. من باز هم از بالای سر وارد بدن شدم و احساس کردم که باید خود را جمع و فشرده کنم تا در فضای بدن فیلیس جا شوم.

هنگامی که به هوش آمدم و دوباره فیلیس بودم، من آنچنان مبهوت و شکه بودم که نمی‌توانستم با هیچ چیزی (از دنیای اطرافم) ارتباط برقرار کنم، حتی با درد کرخ کننده پای راستم. به جای اینکه چهار پنج قدمی بروم تا خودم را به تلفن آشپزخانه برسانم (و کمک بگیرم)، غلت زنان خودم را به اتاق خوابم رسانده و به تختخواب رفتم و برای مدت دو روز آنجا ماندم، گم شده و در بهت و نشئه (آنچه که دیده بودم).

(گویی دیگر) من دو دوختر خودم را نمی‌شناختم، غذاها را تشخیص نمی‌دادم، و نمی‌دانستم چگونه غذا بخورم. تمام چیزهای اطراف من، لباس‌ها، ملافه، روزنامه، لامپ، …همه چیز معنی خود را از دست داده بود… من بین دو جهان گم شده بودم و در هیچ یک حضور نداشتم… ولی به تدریج خاطرات من به من بازگشتند…

************************

بدن من دیگر به طور مفرط ضعیف و مریض بود و من علاقه‌ای به زنده ماندن نداشتم. بهبود یافتن به نظر یک امر شاق و طاقت فرسا می‌رسید، زندگی معنایش را برایم از دست داده بود، دیگر بچه‌های خودم را هم نمی‌فهمیدم، و از بدن و ظاهر خودم هم به شدت منزجز بودم و همواره احساس می‌کردم چاق و زشت و پیر هستم. می‌دانستم که طرف دیگر بهتر از این دنیا است و به خاطر همین اراده من رفتن بود و بدنم نیز که دیگر کاملاً خسته و فرطوت بود مقاومتی نکرد. راهی ندارم که بدانم واقعا مرده بودم یا نه، ولی می‌دانم که بدن من روی یک صندلی بزرگ فرو افتاد…

این دفعه من حرکت کردم، نه محیط اطرافم، و بسیار هم سریع حرکت کردم. در ابتدا از ناحیه بالای سرم (ملاجم) بیرون آمدم و به حرکت خود به سمت سقف و بالا ادامه دادم و از آن عبور کرده و به سمت آسمان شب و دنیایی از ستارگان که من را تماشا می‌کردند صعود کردم. به سرعت من همینطور اضافه می‌شد تا جایی که متوجه شدم که نور درخشان عریضی که لبه باریکی داشت در پیش روی من است، مانند یک شکاف یا یک دهانه در فضا، با درخشندگی بسیار شدید. ولی من می‌توانستم به آن نگاه کنم بدون اینکه معذب شوم. هرچه به این دهانه نزدیک‌تر می‌شدم بازتر می‌شد تا جایی که به لبۀ آن رسیدم و مرا درخود دربر گرفت، گویی من را با یک میدان نیرو محاط کرد. نمی‌توانم احساس آن را توصیف کنم، تنها می‌توانم بگویم که این احساس ملکوتی بود!

من موفق شده بودم! من همان جایی بودم که می‌خواستم! من در اقیانوس خلسه شناور بودم! با دیدن صحنه‌ای که در پیش رویم شکل گرفت در جایم خشکم زد. در جلوی من دو توده با بزرگی و عظمتی ناممکن که با سرعت زیادی می‌چرخیدند پدیدار شدند که مانند دو گردباد بسیار عظیم به نظر می‌رسیدند. یکی از آنها به طور واژگون بر روی دیگری بود و شکلی شبیه به فرم یک ساعت شنی را پدید آورده بود. ولی در جایی که این دو توده به هم می‌رسیدند اشعه‌های باورنکردنی پرقدرتی به تمام جهات صادر می‌شد. توده بالایی در جهت ساعتگرد و توده زیرین برخلاف آن می‌چرخید. اطراف و دیواره‌های آن کمی برجسته بودند، به جای آنکه نرم و سیقلی باشند، با توجه به سرعت سرسام آوری که می‌چرخیدند. ارتفاع من تقریبا در وسط این دو توده بود، ولی فاصله من زیاد بود. من با ناوری به این صحنه خارق‌العاده می‌نگریستم. بسیار بزرگ بود و دیدن آن برایم خیلی غیر منتظره بود.

همانطور که به این منظره خیره شده بودم متوجه منِ قبلی خودم، یعنی فیلیس، شدم که در ناحیه میانه سمت چپ بالای توده بالایی بود. با اینکه او تنها یک نقطه بود، می‌توانستم منِ فیلیس را به خوبی تشخیص دهم که بر روی او تمام زندگی‌های قبلی‌اش و تمام زندگی‌های آینده‌اش قرار گرفته بود که به طور همزمان با زندگی کنونی‌اش اتفاق می‌افتادند. همه چیز در آن واحد اتفاق می‌افتاد! در اطراف فیلیس تمام کسانی که او هرگز می‌شناخت بودند و در اطراف آن‌ها افراد بی‌شمار دیگر. به طور مشابهی این (اتفاق افتادن تمام زندگی‌های گذشته و حال و آینده به طور همزمان) برای تمام کسانی که دور و اطراف فیلیس بودند نیز رخ می‌داد. آن توده گردباد مانند پر از انسانها بود و من احساس می‌کردم که در حال دیدن تمامی حیات هستم. همین پدیده برای هر کس و همه کس رخ می‌داد. گذشته، حال، و آینده از یکدیگر جدا نبودند، بلکه در هم رخنه کرده بودند، مانند یک هولوگرام چند وجهی که با انعکاس خود ادغام شده است.

تنها حرکت فیزیکی که کسی یا چیزی انجام می‌داد منبسط شدن یا منقبض شدن بود. بالا و پایین، و چپ و راست، و جلو و عقبی وجود نداشت. تنها بیرون و درون بود، مانند تنفس، مانند این بود که جهان هستی و تمامی مخلوقات در حال تنفس هستند، دم و بازدم، انقباض و انبساط، داخل و خارج، روشن و خاموش.

گرباد پایینی انعکاسی از گردباد بالایی بود. منِ فیلیس و همه افراد دیگر آنجا (گردبار پایین) هم بودند، در همان فضای کلی و در حالی که همان پدیده و به همان شکل گردباد بالایی برایشان در گردباد پایین در حال رخ دادن بود. صادقانه باید بگویم که احساس می‌کردم که در حال مشاهده الگوی موج یک انعکاس و طنین عظیم هستم، و شروع به تفکر و شگفتی درباره حیات و معنای آن کردم. آیا وجود داشتن واقعا تنها یک سری انعکاس بر خود است که از یک صدا یا انفجار اولیه تا بی‌نهایت در حال حرکتی مارپیچی به طرف خارج است؟

با اینکه این صحنه خیلی جالب بود، چیزی طول نکشید که من علاقه‌ام را به تماشای آن از دست دادم زیرا من از زندگی و تمام کشمکش‌های آن خسته شده بودم و از اینکه به دنبال هرگونه جستجویی برای جایگاه خود در آن باشم نیز دیگر خسته شده بودم. علاقه و کنجکاوی من ناحیۀ میانی در این توده بود، جایی که این دو توده در آن به هم می‌رسیدند ولی یکدیگر را لمس نمی‌کردند و در آن انفجار انرژی بسیار پرقدرتی وجود داشت و تشعشع پرتوها از آن صادر می‌شد. نیروی آن مکان چنان پرقدرت بود، و تشعشع‌های آن چنان توانا و شدید بودند که نگاه مستقیم به آن اذیت کننده و دردناک بود. من برای اجتناب از این درد و اذیت دیدم، تنها با نگاه‌های سریع و کوتاه از کنار دیدم می‌توانستم به آن نگاه کنم. من دوست داشتم به آنجا بروم، صرفنظر از اینکه این انتخاب چه معنی و عاقبتی دارد. احساسی داشتم که آن مکان و فضا به نوعی من را به سمت خدا هدایت خواهد کرد. می‌خواستم خدا را بشناسم، می‌خواستم بدانم خدا چیست و کیست، و من هم به سمت آنجا حرکت کردم.

در این اثناء (بر روی زمین) پسرم مشغول گپ زدن و خندیدن با دوستانش و نوشیدن بود، ولی ناگهان او لیوان نوشیدنی‌اش را که تا نصفه به سمت دهانش برده بود در هوا متوقف کرده و بر زمین گذاشته و به همه گفته بود که «مادرم به من نیاز دارد. باید به کمک مادرم بروم»، و به سرعت مجلس را ترک کرده بود. این کار او همه، و منجمله خودش را تعجب زده کرده بود. سالها بعد که من و پسرم «کلی» با هم راجع به آن شب حرف زدیم او برایم آن صحنه را توصیف کرد و اینکه چقدر همه از رفتار او تعجب کرده بودند، و چقدر او وقتی که وارد اتاق نشیمن شده و بدن (بی جان) من را دیده بود تعجب کرده بود.

او گفت که وقتی بدن من را دید و اوضاع را محک زد، اولین حس او این بود که به جای تلفن کردن و تقاضای کمک، یک صندلی برداشته و جلوی من بنشیند و با من حرف بزند. موضوع آن زیاد مهم نبود، بلکه تنها برای اینکه یک صدا و گفتگوی پیوسته وجود داشته باشد. این حس او بسیار قوی بود و او هم از آن حس پیروی کرده و با صدای بلند شروع به حرف زدن با بدن من کرد. باید اینجا توضیح بدهم که من از بچگی به هر 3 فرزندم یاد داده بودم که همیشه به حس ششم خود اعتماد داشته و از آن پیروی کنند. در این مورد خاص حس ششم کلی کاملاً درست بود، زیرا ظاهرا حس شنوایی آخرین حسی است که موقع مردن از کار می‌افتد. اگر کلی به دنبال کمک رفته بود، احتمالاً دیگر من از مرحله‌ای که قابل بازگرداندن باشم می‌گذشتم. ولی او به آنچه که از درون خود حس کرده بود وفادار باقی مانده بود.

من درست هنگامی که نزدیک به مرکز آن توده گردباد مانند بودم و شدت هر اشعه بسیار نافذ و پرقدرت را که تقریبا کور کننده بود را حس می‌کردم، صدای کلی را شنیدم و توجه من را به خود جلب کرد. من برای اینکه بهتر صدای او را بشنوم کمی بازگشتم، ولی تامل کردم. با اینکه نمی‌توانستم کلماتی را از صدای او تشخیص دهم، چیز غیر عادیی در صدای او بود. من صدای یک پسر که مادرش را دوست دارد را نشنیدم. من صدای یک انسان را شنیدم که آزادانه به یک انسان دیگر عشق و محبت می‌بخشد، زیرا می‌خواست این کار را بکند، والا نه به آن مجبور بود و نه اینکه کسی از او توقعی داشت. این صدای یک انسان بود که آزادانه و بطور کامل می‌داد و می‌بخشید، بدون تامل، بدون دودلی، بدون توقع یا نیاز، و بدون قید و شرط. در صدای او خواهشی (برای بازگشت و زنده شدن من) نبود، و تنها عشق بود. عشقی که چنان پر و غنی بود، چنان گرم و تازه بود، چنان پر از شعف و بخشندگی بود، که کاملاً فراگیر و بالاترین و پرارزش‌ترین هدیه می‌نمود.

من از آن توده‌ها دور شدم و از لبه دنیای نورانی که من را در خود فرا گرفته بود گذشتم و به آسمان شب بر روی زمین بازگشتم. من با سرعت نزول می‌‌کردم و به سقف خانه رسیده و از آن عبور کرده و دوباره از سمت بالای سرم وارد بدنم شدم و خود را جمع و جور کردم تا بتوانم داخل بدنم جا شوم…

بعد از بازگشت به دنیا سعی کردم که ریشه مریضی و مشکلات خود را کشف کرده و بهبود یابم. این دفعه می‌خواستم زندگی کنم. درمان‌ از روش‌های طبیعی و با گیاه داروئی انتخاب اول من بود. من همیشه فکر می‌کردم که سلامت یعنی فقدان هرگونه مریضی. ولی فهمیدم که سلامتی یعنی در توازن و هارمونی زیستن، توازن بین نیروهای فیزیکی، فکری، احساسی، و معنوی خودمان. هر حالت دیگری به نوعی مریضی است. من یادگرفتم که بهبود طبیعی بر اساس این اصل است که تمام بخش‌ها و اجزاء ما در هرگونه به هم ریختگی و مرض درگیر هستند و بنابر این همه باید در بهبود سهیم باشند. هیچ عضو و بخشی نمی‌باید بدون در نظر گرفتن کل و زمینه و به طور مجزا درمان شود. شاید درمان طبیعی سریع‌ترین راه (برای از بین بردن عوراض بیماری) نباشد، ولی کامل‌ترین راه است. گاهی ممکن است در ابتدای درمان طبیعی درد و مرض به نظر بدتر شود، قبل از اینکه بهبود یابد… راه بهبود من سخت و پر فراز و نشیب بود…

از نوامبر سال 1978 من شروع به تحقیق بر روی پدیده تجربه‌های نزدیک به مرگ کردم که این تحقیقات به طور تمام وقت تا کنون ادامه دارد. من خود با بیشتر از 3000 تجربه کننده مرگ موقت مصاحبه داشته‌ام که 700 نفر از آنها با جزئیات عمیق‌‌تری بوده است. در کتاب‌های من نتایج این تحقیقات منتشر شده است که از آن زمان تا کنون، بسیاری از این نتایج توسط تحقیقات مستقل دیگران نیز تایید شده‌اند.

PMH Atwater

فیلیس آتواتر هم اکنون یکی از برجسته ترین محققین در زمینه تجربه های نزدیک به مرگ است که خود نیز 3 تجربه نزدیک به مرگ داشته است و کتاب ها و تحقیقات او در این زمینه امروزه مورد توجه و استفاده عموم و محققین در این زمینه می باشد.


منبع:

Link: http://ndestories.org/pmh-atwater/

Book: “Near-Death Experiences, The Rest of the Story: What They Teach Us About Living and Dying and Our True Purpose Paperback”, Hampton Roads Publishing, March 1, 2011. ISBN-13: 978-1571746511.

30+