تجربه های کوتاه

تجربۀ توماس کارلین
… در آن موقع من تازه معنای حقیقی فانی بودن را درک کردم. هیچ وقت در زندگیم اینقدر نترسیده بودم. من در حال مردن بودم و هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. در حالی که روی تختم در آن حال دراز کشیده بودم هزاران فکر از ذهنم عبور کرد، خانواده‌ام، دوستانم، کارم، و کسانی که می‌شناختم و مرده بودند. گوئی زمان متوقف شده و آن لحظه برای ابد به طول انجامید… ادامۀ مطلب


یک تجربۀ کوتاه
«زندگی از زمین شروع نشده و روی آن پایان نمی‌یابد…. آنچه به حساب می‌آید داشتن بهترین ماشین یا بهترین خانه نیست، بلکه دوست داشتن و محبت ورزیدن به انسانها و حیوانات (و تمام اشکال حیات) است. هم نوع خود را دوست بدار و برای عشق ورزیدن به انسانها به چهار گوشۀ عالم سفر کن. این است که ارزش و اهمیت دارد، نه دین و مذهب تو… ادامۀ مطلب


 همه چیز عشق است
…صدای رسائی را شنیدم که آنچنان بلند بود که می‌توانست جهان را بلرزاند. صدا گفت: «همه چیز یک چیز است. گذشته‌‌ای وجود ندارد. آینده‌ای وجود ندارد. تنها اکنون است. و نه تنها آن، بلکه هر عاقبت ممکن برای هر شرایط ممکن در آن واحد در حال رخ دادن است»…ادامۀ مطلب


تجربۀ استیو
در تمام این مدت من در حال مشاهده و مرور تمام زندگیم بودم و پیش خودم فکر می‌کردم «…من تمام کسانی را که اذیت کرده یا زده‌ام را می‌بینم. من تمام افرادی را می‌بینم که هرگز بر سرشان فریاد کشیده‌ام یا به آنها دروغ گفته‌ام…. ادامۀ مطلب


تجربۀ منفی فرانساین
ناگهان دیدم موجوداتی بسیار مخوف که من نامشان را «فرشتگان تاریکی» می‌نامم دور من را محاصره کرده‌اند. آن‌ها با یک ریتم هماهنگ می‌خواندند: «بیرون از نور و به درون تاریکی… » ادامۀ مطلب


تجربۀ دبی
وقتی که به یک عنکبوت کمک کرده بودم که از در بیرون برود بسیار مورد قدردانی قرار گرفت، زیرا من آن کار را با احساس همدلی و دلسوزی واقعی برای آن عنکبوت انجام داده بودم، با اینکه من خود از عنکبوت می‌ترسیدم. پیغام این بود که هر کاری را با عشق انجام بده… ادامۀ مطلب


تجربۀ شریل
من این مکان را می‌شناختم، «وحدت»، مکان عشق، آرامش، فهم، دانش و همچنین جایی که زمان در آن وجود نداشت. تمام آنچه که ما انسانها آن را «زمان» می‌نامیم در این «وحدت» بود. در آنجا همه چیز با هم و در یک زمان اتفاق می‌افتاد. «وحدت» بسیار بیشتر از جهان دیگر یا سرای آخرت است، «وحدت» همه چیز و تمام چیزها را در خود دارد… ادامه مطلب


تجربه اسپیرو
ظرف یک چشم بهم زدن دیگر روی تخت بیمارستان نبودم، بلکه در یک فضای بی‌نهایت سفید و آبی بودم که در آن آرامش و زیبائی بسیاری وجود داشت. پهناوری آنجا در تمام جهات و اطراف من گسترش داشت و من را در خود غرق کرده بود. من به سادگی آنجا ایستاده بودم یا حس می‌کردم که ایستاده‌ام و مشغول جذب کردن آن آرامش و زیبائی عظیم بودم. ناگهان مانند اینکه از خواب پریده باشم متوجه شدم که مرده‌ام!… ادامه مطلب


تجربۀ لئونارد
من به ارتفاعی بسیار عظیم در فضا صعود کردم و منظره آن خارق العاده بود… در زمانی احساس کردم که با سرعتی باور نکردنی به درون یک تونل تاریک و طولانی مکیده شدم. در آخر تونل یک نقطه نورانی درخشان وجود داشت. درون تونل موجوداتی مانند من بودند و ما به یکدیگر نگاه می کردیم و با خودم می گفتیم: «فکر کنم ما مردگان هستیم»… ادامه مطلب


تجربۀ ریچ کلی
این اتفاق در سن 15 سالگی برای من رخ داد. من در دریا در نزدیکی ساحل بر روی یک قایق بادی شناور بودم. روی من به سمت دریا و پشتم به ساحل بود و دیدم که چند موج بزرگ یکی بعد از دیگری به طرف من می‌آمدند. من فکر نمی‌کردم که خطری من را تهدید کند و تصور می‌کردم قایقم مشکلی نخواهد داشت… ادامۀ مطلب


تجربۀ کترین
این ‌فهم در من بود که به‌عنوان موجودی روحانی و معنوی، می‌بایست خارج از بدنم باقی بمانم و ممکن است بدنم دیگر قابل استفاده نباشد. من از دوردست و در افق مکانی را می‌دیدم که مانند شهر نور بود، نوری که ورای هر چیز دنیوی بود. بااینکه نوری درخشان را در مکانی که به آن رفتم به یاد می‌آورم، رد شدن از درون یک تونل را به خاطر نمی‌آورم… ادامۀ مطلب


خودکشی با تجربۀ مثبت
“من بعد از خود کشی دوست نزدیکم دو روز خود را در اتاق حبس کرده و مدام گریه می‌کردم. احساس گناه چنان بر من غلبه کرده بود که می‌خواستم هدیۀ زندگی را بازگردانم زیرا دیگر خود را لایق آن نمی‌دیدم…بلاخره با یک شیشه از قرصهای پدر بزرگم و یک بطری آب به اتاقم آمدم و بعد از سه ساعت تلاش برای اینکه به خودم شهامت انجام این کار را بدهم، تمام قرصها را خوردم…”  …   ادامۀ مطلب


یک تجربه کوتاه
می‌دانستم آنجا بهشت است زیرا در تجربه نزدیک به مرگ قبلی خود آن را دیده بودم. ولی این دفعه من نزدیک به یک دیوار طلائی بودم که در اطراف یک شهر باشکوه بود. دیوار خیلی بلند بود و از خالص‌ترین طلا ساخته شده بود. احساس بسیار عمیق عشق و آرامش تمامی روزنه‌های وجود من را پر کرده بود. احساس سعادت خالص می‌کردم و احساس بهت کامل از هیبت این مکان در حالی که تنها چند متر از درگاه ورودی این شهر فاصله داشتم… ادامۀ مطلب


 تجربه کترین
دانش و اطلاعات در این مکان از طریق روش‌های ارتباطات بشری منتقل نمی‌شد. بلکه آن را به شکلی ترکیبی تجربه می کردم، به‌طوری که هر وقت روی موضوع خاصی تمرکز می‌کردم، به جنبه‌های مختلف دانش و آگاهی مربوط به آن دسترسی داشتم. از این طریق هرگاه سؤالی داشتم جواب آن را بلافاصله درک می‌کردم… ادامۀ مطلب


تجربۀ کارن
خاطره بعدی من این است که از بدنم خارج شدم. من در هوا شناور بودم و به طرف سقف و چراغ اتاق عمل حرکت کردم. به پایین نگاه کردم و بدنم را دیدم که چندین نفر بر روی آن کار می‌کردند. هیچ احساس اتصال و وابستگی به بدنم یا احساس تاسف و پشیمانی به خاطر ترک آن نمی‌کردم… ادامۀ مطلب


تجربۀ ری
خود را در جلوی دروازه­ های طلایی بزرگی یا چیزی شبیه آن یافتم… این دروازه برای من یادآور شکل دگرگون شده­ای از کلیسای کاتولیک بود. چیزی مثل مه که مناظر دور دست را تیره و تار می­کرد وجود داشت، اما سگ خانگی ­ام «اسکیپی» در آنجا بود. اسکیپی چند سال پیش مرده بود و تنها چیزی بود که با او ارتباط خانوادگی واقعی داشتم… ادامۀ مطلب


تجربه اریک
همانطور که آگاهی من افزایش یافت، متوجه سیاره زیبای زمین شدم که آنرا خانه می‌نامم. او خارق‌العاده بود. من متوجه تنفس و تپش او شدم، مانند بدن یک انسان. زمین یک کره بزرگ ساخته شده از ماده بی‌جان نیست، بلکه بسیار زنده است. زمین مانند یک جسم مزین و جواهرگونه با رنگ‌های سبز و آبیِ سوسو زننده در جهان می‌درخشید…  ادامۀ مطلب


تجربه آمفیاندا
همانطور که در میان این چشمه ایستاده بودم در یک آن بیداری و اشراقی عمیق به درون من جاری شد. ناگهان من این مکان را عمیقاً به یاد آوردم. اینجا خانه و وطن من بود و من شکی در آن نداشتم. گویی زندگی زمینی‌ام تنها یک خواب و رویا بوده و این جنگل و چشمه و مکان خانه حقیقی من است و من همین الان از یک خواب و رویای عجیب و طولانی بیدار شده‌ام… ادامۀ مطلب


تجربه داگ
ه تدریج یک لرزش آرام (در من) شروع شد، با اینکه بدنم ساکن بود. خاطره اینکه من قبلاً بارها این کار را کرده‌ام (و مرده‌ام) در ذهن من خطور کرد، و این (فرایند مرگ) برایم چنان آشنا بود! احساساتی پر از عشق و لذت مانند سیل به وجود من سرازیر شدند، در حالی که لرزش من ادامه یافت…  ادامه مطلب


تجربه مایکل
من احساس عشقی کردم که با شدتی دیوانه‌وار شعله‌ور بود، و احساس خلسه و شعفی آسمانی را به من می‌داد. مقایسه عجیبی است ولی (توصیف آن) تصویر (درخشندگی غیر قابل تصور) لحظه اول انفجار یک بمب اتمی را تداعی می‌کند. عشق هم شامل من بود، و هم بین این دو وجود  جریان داشت. این دو وجود تجسم قطب‌های مذکر و مؤنث انرژی الهی بودند… ادامه مطلب


تجربه جین
هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد زیرا ترس حقیقت ندارد. ترس نتیجه افکاری است که کمال را نمی‌بیند، در حالی که (در حقیقت) همه چیز در اوج کمال است. علت ترس این است که بتوانیم نور را ببینیم و بفهمیم و آرامش را درک کنیم. اگر ما ترس را نمی‌شناختیم قادر نبودیم که آرامش را درک کرده و بفهمیم و قدر آن را بدانیم. من به خاطر این تمایز سپاس‌گزارم، ولی با این حال آرامش را انتخاب می‌کنم… ادامه مطلب