تجربه نزدیک به مرگ رِی

«ری» (Ray) دوبار تجربه نزدیک به مرگ داشت، در سن 10 سالگی و 16 سالگی. تجربه او به شرح زیر است:

[ترجمه خانم سمیرا]

من درآن زمان به مدرسه کاتولیک می رفتم و پس از مدرسه با دوستم در زمین بازی، بازی می­کردم. دوستم داشت فن جودویی که در کلاس هنرهای رزمی­اش آموخته بود به من نشان می­داد. او می­خواست مرا (بلند کرده) و از روی شانه ه­ایش به زمین بیندازد. اما اشتباهی رخ داد و من مستقیماً با سر به زمین خوردم.

با درد شدید در سر و ستون فقرات از زمین برخاستم. داشتم بی حس می­شدم. یادم می­آید که در حال بلند شدن از روی زمین زنی را دیدم که با چهره­ای حاکی از ترس از ماشینش خارج شد… او این اتفاق را دیده­ بود. من خواستم به سمت دستشویی بدوم اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که حس کردم (که افتادم) و صورتم روی سطح سیمان قرار گرفت… و سپس به سرعت همه جا تاریک شد.

گمان می­کردم که تجربه نزدیک به مرگ من یک رویا بوده و من در آن هنگام هوشیاری خود را از دست داده­ام. یک بچه ده ساله چه برداشت دیگری از چنین تجربه ای می­تواند داشته باشد. نمی­دانستم واقعاً چه شده است تا اینکه چندین سال بعد، پس از این که تجربه نزدیک به مرگ دیگری داشتم، آغاز به شنیدن تجارب بقیه افراد کردم.

احساسم این بود که بدنم از هم متلاشی شده و دیدم از کنترلم خارج است. رنگها به صورت چرخشی در نقطه­ ای شبیه یک قیف یا چیزی مثل آن ناپدید می­شدند. نه تونل بلکه یک قیف. واقعاً ترسیدم چرا که احساس می­کردم کنترلم را روی همه چیز از دست داده­ ام.

به نوعی می­دانستم که باید بر ترسم غلبه کرده و وارد این قیف پر از نور گردان شوم. بدنم دیگر نبود… انگار با مخلوط کن پاره پاره شده بود و من در آن قیف به سوی نقطه­ ای محو کشیده می­شدم. همه چیز را رها کردم. به محض این که ترسم از بین رفت احساسی خوشایند شروع شد.

هنوز بدن داشتم اما بدنی که کاملاً متفاوت بود. دیدم سه بعدی شده بود، انگار دیگر کسی نبودم جز یک کره چشم متحرک، چون امکان توضیحی بهتر وجود ندارد. در یک لحظه قادر بودم تمام ابعاد را ببینم اما نه به صورتی که قبلاً فکر می­کردم. (نکته: چیزی که مرا واقعاً ناراحت می­کند هنگامی است که در تجربه نزدیک به مرگی که می­خوانم یا می­شنوم یک محل توصیف می­شود – چیزی مثل رودخانه ­ها و دره ­ها و گل­ها – در حالی که مکانی مانند مکان دنیوی نیست. چرا باید تجربه من تا این حد از تجربه بقیه متفاوت باشد؟)

موجودی از نور و عشق به من سلام کرد اما کس دیگری نبود که قابل شناسایی باشد. او به نظر نور تابانی می­رسید که مرا به درون خود جذب می­کرد. کلمه عشق برای بیان چنین تجربه ­ای بسیار ضعیف است. من عشق شدم، تمام موجودیت من، هر لایه روحم که در تمام جهان منتشر می­شد، تبدیل به میلیونها برابر عشق شده بود.

این نقطه­ ای است که با گفته قبلی ­ام تناقض دارد. قبلا گفته بودم که در آنجا مکانی مشابه آنچه در زمین تجربه می­کنیم، وجود ندارد.

خود را در جلوی دروازه­ های طلایی بزرگی یا چیزی شبیه آن یافتم… این دروازه برای من یادآور شکل دگرگون شده­ای از کلیسای کاتولیک بود. چیزی مثل مه که مناظر دور دست را تیره و تار می­کرد وجود داشت، اما سگ خانگی ­ام «اسکیپی» در آنجا بود. اسکیپی چند سال پیش مرده بود و تنها چیزی بود که با او ارتباط خانوادگی واقعی داشتم. از شور و عشق لبریز شدم و سگم را با روحم در آغوش گرفتم. گرچه به یاد نمی ­آورم که اسکیپی با من صحبت کند اما دوباره با هم بسیار شاد بودیم!

در این هنگام بود که به من گفته شد باید برگردم… هنوز زمان من فرا نرسیده بود. برایم کمی مبهم است اما به یاد می­آورم که دچار حسرتی شدید شدم و لبریز بودم از این احساس که «نه، نه، لطفاً اجازه بده بمانم». اما صدایی که با من صحبت می­کرد تزلزل ناپذیر بود… اکنون زمان من نیست و باید برگردم. انتخاب دیگری نداشتم. من به هیچ وجه زندگی خود را مرور نکردم.

اگر بشود تجربه قیف را به طور معکوس شرح دهم، احساس من هنگام برگشت به زمین این گونه بود. حس کردم که روحم در ظرفی بسیار کوچک چپانده شد و حفظ آن وضعیت دردناک بود. من در حال مبارزه برای بازگشت بودم…«نه، نه، نمی­خواهم برگردم.» اما این فرایند متوقف نشد- داشتم بر می­گشتم.

صداهایی شنیدم. اصواتی واقعی. چشمانم را باز کردم و دیدم مردم دور بدنم جمع شده­ اند (به خصوص صورتم). پرستارانی که با آمبولانس آمده بودند تمام صورتم را با یخ می­مالیدند. یکی از آنها (با شادی) گفت «چشمهایش را باز کرد». من چشمانم را محکم بستم و تلاش کردم بازگردم، برگرد، برگرد- اما پرستاران فریاد می­زدند و از من می­خواستند که چشمانم را باز کنم و ضربه­ های آرامی به صورتم می­زدند. درد فیزیکی شدیدی داشتم و مملو از خستگی بودم.

تجربه نزدیک به مرگ دوم:

سنم کمی بیشتر شده بود (16 ساله بودم) و دوران بلوغ و حرکت به سمت بزرگسالی را طی می­کردم، بنابراین این تجربه نزدیک به مرگم از تجربه اول شخصی­ تر بود. از جزئیات مرگم می­گذرم… باعث شرمساری است که بگویم مرگم در اثر مصرف بیش از حد مواد  مخدر بود.

به خاطر می ­آورم که در یک مهمانی بودم و در کنار دیوار برای خودم افتاده و چشمانم را بسته بودم. این آخرین خاطره هوشیارانه من بود. چند ساعت بعد بیدار شدم و مهمانی تمام شده بود… همه خوابیده بودند بجز من!

ترک کردن بدنم مثل دفعه گذشته بود اما ترسناک­تر. احساس می­کردم دارم دیوانه می­شوم… باید عقلم را از دست داده باشم. دوباره همان «قیفی» را دیدم که سالها قبل دیده بودم. احساس متلاشی شدن این بار شدیدتر بود و نوعی حس «قصور» هنگام فرو ریختن ضمیرم در من بود. ترسیده بودم و هیچ ایده­ای از آنچه در حال رخ دادن بود، نداشتم، تنها می­دیدم که هیچ کنترلی روی هیچ چیز ندارم.

بار دیگر در نهایت متوجه شدم که هیچگونه کنترلی ندارم و باید ادامه دهم، مهم نیست چقدر ترسناک است. قیف مارپیچی به سمت بالا و به سمت همان نقطه نامعلوم در چرخش بود… تا این که روح مرا از این جهان و از بدنم بیرون کشید.

بعد از آن بود که عشق شدید، آرامش و خوشی آغاز شد و بار دیگر مرا در برگرفت. من دیگر رِی نبودم. ضمیر من منحل شده بود اما از جنبه دیگر هنوز رِی بودم، با همان حس شوخ طبعی و معلق بودن.  بار دیگر توسط موجودی مملو از نور و عشق و تقدس بدرقه شدم اما این بار موجود مذکور مرا به سفر یا سیاحت برد. چیزهایی بود که باید نشانم می­داد.

اکنون شرح آن برایم بسیار دشوار است، زمان دیگر وجود نداشت و فاقد ارزش بود… گذشته و آیند کاملاً  بدون مفهوم بودند. من با شدت زیاد در «حال» سفر می­کردم. «حال» همه چیز بود. من دیگر یک اسم نبودم (فرد، مکان یا شی) بلکه یک فعل شده بودم (یک فعالیت و حرکت). من بجای «رِی» در حال «رِی بودن» بودم. این بهترین توصیفی است که می­توانم از بی زمانی ارائه دهم. «حال» بسیار زیباست.

در این نقطه بود که پیام بزرگی به من داده شد. در حالی که جهان به روی من گشوده می­شد، موجودی به من گفت: «این خود واقعی توست». نمی­توانستم تفاوتی میان خودم و کهکشان­های بیکران قائل شوم. من همه قدرت و دانش شده بودم و هنوز هم رِی بودم. شرح بهتری برای بیان این مطالب ندارم اما این داستان در مقابل واقعیت انجام شده بسیار ناکافی است.

سپس آن موجودیت مرا راهنمایی کرده و به موجود دیگری معرفی نمود که به طور باور نکردنی زیبایی و عشق داشت به حدی که کسی قادر به درک آن نیست. او موجودی بزرگتر با نوری درخشنده ­تر بود. او خدا بود. موجود اول مرا به این نور هدایت کرد و اجازه داد که آن نور مرا در برگرفته و فرو برد. من و عشق برای همیشه و تا ابد یکی شدیم. ما از یک چیز ساخته شده بودیم! هر موجودی که در هر آفرینشی وجود داشته بود اکنون بخشی از یک کل بزرگتر بود که خدا گفته می­شد. من با همه آنها یکی بودم و هنوز رِی بودم!

نور با صدایی مانند صاعقه گفت «این چیزی است که تو واقعاً هستی».

همه چیز مانند یک کهکشان بود با این تفاوت که نقاط نورانی ستاره نبودند، موجودیت بودند. همه آن موجودات آوازی بینهایت زیبا می­خواندند و خدا را ستایش می­کردند.

پس از طی زمان نا محدودی در «حال»، به من گفته شدم که باید برگردم… هنوز زمان من فرا نرسیده است. اکنون می­توانستم با این مساله کنار بیایم…من هدف بزرگی داشتم و دلایل بسیار قوی برای موجود بودن. پیام دیگری به من داده شد که بسیار مهم بود… به اهمیت این که من واقعاً که هستم… به من گفته شد که هر زمان که بخواهم می­توانم برگردم. اکنون معنای آن را نمی­دانم اما آن هم یک پیام بزرگ دیگر بود!

دوباره به بدنم برگشتم و حس کردم در ظرفی از درد و خستگی چپانده شده­ام.

زمان بسیار سختی را سپری کردم تا تجارب پس از مرگم را با زندگی روزمره ادغام کنم. من لبریز از احساس «هدفدار بودن» و «اهمیت و ارزش» شده بودم اما نتوانستم تجربه پس از مرگم را با زندگی روی زمین تطبیق دهم. برخی اوقات فکر می­کنم چه می­شود اگر بخواهم اینجا را ترک کنم و به خانه پیش خدا بازگردم… می­دانم که خودکشی جواب مناسبی نیست. هرگز دوستدارانم را با این عمل خودخواهانه مواجه نخواهم کرد. حدس می­زنم که خدا، وقتی که برای همیشه به خانه برمی­گردم، برایم توضیحاتی داشته باشد!


منبع:

http://celestial.kuriakon00.com/nde/ray.htm

44+