تجربه «اسپیرو» (Spyro)

وقتی 4 ساله بودم یک خانواده یونانی-آمریکایی من را به فرزند خواندگی قبول کردند. من تنها فرزند بودم و هرگز نمی دانستم که کس دیگری از خانواده اولیه من زنده هست یا نه. پدر و مادرم (که فرزند خوانده آنها بودم) با من خیلی راستگو بودند و من را چند بار به جزیره‌ی محل تولدم در یونان بردند و حتی سرای کودکان بی سرپرستی که من را از آن گرفته بودند را نیز به من نشان دادند. حال زمان را دهها سال به جلو ببرید… من در بیمارستان بودم و با بیماری قلبی cardio myopathy می‌جنگیدم. این دفعه از همیشه بدتر بود و من از بخش آی سی یو بیمارستان سر در آوردم. چیزی از پذیرفته شدن من در بیمارستان نگذشته بود که قلب من متوقف شد…

ظرف یک چشم بهم زدن دیگر روی تخت بیمارستان نبودم، بلکه در یک فضای بی‌نهایت سفید و آبی بودم که در آن آرامش و زیبائی بسیاری وجود داشت. پهناوری آنجا در تمام جهات و اطراف من گسترش داشت و من را در خود غرق کرده بود. من به سادگی آنجا ایستاده بودم یا حس می‌کردم که ایستاده‌ام و مشغول جذب کردن آن آرامش و زیبائی عظیم بودم. ناگهان مانند اینکه از خواب پریده باشم متوجه شدم که مرده‌ام! حزنی من را فرا گرفت زیرا به خانواده و عزیزانی که در دنیا گذاشته بودم فکر کردم و اینکه چه کسی از آنان مراقبت خواهد کرد.

در همین لحظات احساس حضور شخصی را در سمت راست خود کردم. می‌توانستم حرف زدن او را بشنوم ولی هیچ خاطره‌ای از اینکه من یا او تکلم کرده باشیم ندارم. بیشتر شنیدن افکار او در ذهن من و برعکس بود. او متوجه نگرانی و حزن من شد و گفت «نگران نباش. همه چیز درست است». با این کلمات او احساس کردم که بار دنیا از روی دوشم برداشته شد. در حقیقت [مانند اینکه] دنیا از من دور شده و آرامشی باور نکردنی و احساس قبولی کامل عمق وجود من را در خود دربرگرفت.

من به سمت راست نگاه کردم تا او را ببینم ولی او بلافاصله گفت «به چهره من نگاه نکن، به مافوق و ماوراء بنگر». من هم همین کار را کردم و آن فضای پهناور از نظرم محو شده و چشم اندازی که عظمت خارق‌العاده کائنات را داشت برای من نمایان شد. ای کاش می‌توانستم با کلمات این صحنه را توصیف کنم ولی هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند. در تمام اطرافم ستاره‌ها و سیارات و کهکشان‌ها و جهان‌ها را می‌دیدم که هریک از خود درخشش حیات را صادر می‌کردند. نه حیات به گونه‌ای که ما آن را تعریف می‌کنیم، بلکه یک انرژی، یک ارتعاش، یک فضا و اتمسفر پر از شادی و شعف که همه ما بخشی از آن و در آن جزئی از کل هستیم. بعد از مدتی که در مفهوم زمان [روی زمین] مانند چند ساعت به نظر می‌رسد، دوباره منظره آن پهنۀ بی‌انتهای آبی و سفید رنگ پر از آرامش بازگشت. سپس آن وجود به طرف عمق آن پهنه وسیع اشاره کرد و من چیزی دیدم که اصلا انتظار آن را نداشتم.

من شکل و شمای کلی یک مرد جوان را دیدم که در پیش روی من ایستاده بود و چیزی که شبیه به یک گربه بود را در دست داشت. می‌توانستم مهر و محبت او، و لبخند او، و زیبائی و خوشحالیش را حس کنم. نمی‌توانم توضیح بدهم چگونه، ولی می‌دانستم که او را می‌شناسم و با او مرتبط هستم. می‌دانستم که او جزئی از من است. من در بزرگی این لحظه غرق شده بودم و میل اینکه به سمت او دویده و او را در آغوش بگیرم بر روح من غلبه کرد. ناگهان وجودی که در سمت راست من ایستاده بود دستش را جلوی من بالا آورد و من از از این کار منع کرد و گفت « باید بازگردی، هنوز کارهای زیادی است که باید به انجام برسانی».

من نمی‌خواستم بازگردم ولی می‌دانستم که باید آنچه او می‌گوید را انجام دهم. سپس او برای من رازی را فاش کرد و گفت که این راز در اعماق روح من مخفی خواهد بود تا وقتی که زمان مناسب آن فرا رسد. سپس او دستش را جلوی صورت من تکان داد و ناگهان احساس کردم که پارچه آستین بلندی که از دستان او حرکت می‌گرفت مانند یک ردا من را در خود پوشاند. از آن رنگهائی که من هرگز ندیده بودم در تمام اطراف من شروع به درخشیدن کردد و من در یک مجموعه زیبای رنگهای درخشان در بر گرفته و غرق شدم.

چیز بعدی که به یاد می‌آورم این است که در اتاق بیمارستان ایستاده بودم و می‌دیدم که کادر بیمارستان روی یک نفر که بر روی تخت خوابیده است کار می‌کنند. دو روز بعد که من چشمان خود را باز کردم از پزشکی که بالای سرم بود پرسیدم که سر هم اتاقی من در بیمارستان چه آمد و به آنها گفتم که می‌دیدم که بر روی بدن او کار می‌کردند. او بقیه پزشکان و پرستارانی که بر روی من کار کرده بودند را به اتاق آورد و من تمام چیزهایی را که در اتاق بیمارستان دیده بودم و لباسهائی که پوشیده بودند و هرچه می‌کردند را به آنها گفتم. آنها گفتند که مریض دیگری در این اتاق نبوده است و آن بدن خود من بوده و قلب من برای 5 دقیقه از کار افتاده بوده است. آنچه دیده بودم مورد تایید قرار گرفت که همانگونه که من تعریف کردم اتفاق افتاده است.

جستجو

بعد از بهبود حالم من مرتب درباره آنچه که دیده بودم فکر می‌کردم. نمی‌دانم چرا، ولی مدارک فرزند خواندگی‌ام را پیدا کردم و یک حساب فیس بوک باز کرده و هر کسی که در جزیره محل تولدم می‌زیست و نام خانوادگی او با نام خانوادگی مادر تنی من یکی بود را به دوست شدن [روی فیس بوک] دعوت کردم. هرکس که قبول می‌کرد برای او شرح می‌دادم که چه کسی هستم و داستان من چیست و اینکه به دنبال مادرم می‌گردم. چند نفر به من پاسخ دادند که این زن [مادر اصلی من] را می‌شناسند و درباره من هم شنیده‌اند. زیرا من در یک ده کوچک از مادرم بدون اینکه با پدرم ازدواج کرده باشد متولد شده بودم و آن وقتها در آن ده کوچک این یک فضاحت بود.

چند روز بعد یک نفر که روی فیس بوک از اسم مستعار استفاده می‌کرد برای من دعوت دوست شدن فرستاد و من هم آن را قبول کردم. او یک شماره تلفن به من داد که با او تماس بگیرم. من که مطمئن نبودم قضیه چیست و گفتم شاید کلکی در کار باشد از پسر عموی [ناتنی] خودم در یونان درخواست کردم که به او زنگ بزند. او بعد از زنگ زدن به او با من تماس گرفت و گفت «من همین الان پای تلفن با برادرت حرف زدم! من می‌دانم که او برادرت است زیرا او را می‌شناسم».

بعد از آشنا شدن، آنها به من گفتند که من چهار برادر جوان‌تر از خودم دارم و عکس‌های آنها را برایم فرستاند ولی زیر یکی از عکسها نوشته شده بود «مرده است». در آن عکس او یک گربه را بغل کرده بود. این برادر 17 سال بعد از اینکه من رفته بودم به دنیا آمده بود و چون در این 17 سال از من خبری نشده بود همه فرض کرده بودند که من مرده‌ام و اسم او را هم اسم من گذاشته بودند. اکنون [احساس می‌کنم] که او راهنمای روحی من است و به قلب من و وجود من بسیار نزدیک است. در سال 2009 من به آن جزیره بازگشته و 3 برادر خود و مادر واقعی‌ام و برادر و خواهر زاده‌ هایم را برای اولین بار بعد از 47 سال ملاقات کردم. من همچنین به قبرستان و بر سر مزار راهنمای روحی‌ام رفتم.


منبع:

http://iands.org/ndes/nde-stories/iands-nde-accounts/1129-finding-spyro.html

29+