تجربه تمی

[ترجمه خانم سمیرا]

من در تجربه نزدیک به مرگم هم با موارد مثبت روبرو شدم و هم با موارد منفی. مرور زندگی هم داشتم و توانستم رویدادهای آینده زندگی­ام را نیز ببینم. در NDE من اعداد نقش مهمی ایفا میکردند. برای شروع باید بگویم که من روی چیزی که شبیه به یک خط کش بود ایستاده بودم. من روی صفر مطلق این خط مدرج قرار داشتم. می­توانستم تمام بدنم را در  قالب فیزیکی ببینم. سمت راست خط مدرج رنگ آبی و سمت چپ آن قرمز رنگ بود. پوشش من همانی بود که هنگام عمل جراحی بر تن داشتم.

یک دامن مشکی و یک پیراهن بدون آستین سفید با نقش گل رزهای سیاه رنگ پوشیده بودم. متوجه چیزی روح-مانند از خودم شدم که مستقیماً در میان جایی که در قالب فیزیکی ایستاده بودم، قرار گرفته بود. از کمر به بالا من بود و همان پوششی را داشت که بدن فیزیکی­ام داشت. این من روحی در نور مهتابی آبی و سفیدی احاطه شده بود. یک علامت سوال قرمز در وسط پیشانی­ام قرار داشت. خط مدرج از هر دو طرف به عدد 104 می­رسید. می­دیدم که عدد 104 در سمت چپم در شعله­های آتش می­سوزد. اعداد 72 و 22 در سمت راستم روشن بودند. این­ها تنها اعدادی بودند که به وضوح می­دیدم. این سه عدد بیش از اعداد دیگر برجسته بودند. هیچ نشانی در سمت چپم ندیدم. در طول مرور زندگی وقتی به سمت چپ خط مدرج نگاه می­کردم، بوی گوشت و موی سوخته به مشامم می رسید.

آنجا یک در خاکستری و سیاه بود. این در صدای جیرجیر می­داد و باید روغنکاری می­شد. به نظر می­رسید باید وزن زیادی داشته باشد. خارج از در، دو موجود روح-مانند زنده زنده در حال سوختن بودند. آنها شوهرم که به زودی قرار بود از او جدا شوم و پدرش بودند که جلوی چشم من زنده زنده می­سوختند. آن دو با زاویه 45 درجه در سمت چپ من بودند و از درد و احساس پشیمانی و افسوس فریاد می­زدند. درک این وضعیت برای من بسیار دشوار بود. با هر شعله­ای که سر می­کشید، روح آنها بیشتر و بیشتر نادم، عصبانی، پر افسوس و دیوانه می­شد. مرور کامل زندگی در سمت چپ نشان می­داد که چگونه با دیگران رفتار کرده­ام. لحظات زندگی من به سرعت از جلوی چشمم می­گذشت. سرعتی که در زمین قابل اندازه­گیری نبود. اگر بخواهم مقایسه کنم، باید بگویم که این سرعت بسیار بیشتر از سرعت عقب بردن فیلم در DVD بود. درد و رنج حاصل از رفتار نامطلوب من با دیگران در تمام سطوح برایم شکه کننده بود. دروغ­هایم و خیانت و دزدی ام به وضوح نشان داده می­شد. روزهایی که مواد مخدر مصرف می­کردم را دیدم و اهانت­هایی که به مردم کرده بودم، حتی کسانی که ادعا می­کردم دوستشان دارم. یکی از بزرگ­ترین قربانیهای بی­احترامی­های من مادرم بود.  انگار داشتم نسخه معکوس زندگیم را با عینک سه بعدی می­دیدم.

در مدت مرور زندگی گرمای شدیدی احساس می­کردم، بسیار گرم­تر از هر کورهای. اشتباهات (گناهان) من همگام و هم شدت با این گرما بود. وقتی که ارتباط نامشروع من به من نشان داده شد، گرما شدت بیشتری یافت. دروغ باعث شد که گرما به میزان مشابهی شدیدتر شود. بر اساس دمای این گرما، بلافاصله این پیام برایم آشکار شد که باید در تمام اعمالم صادق باشم. همچنین از طریق تله­پاتی فهمیدم که نباید اینقدر قلدر و تهاجمی باشم. یک ارتباط تله­پاتیک الهی که به من می­گفت باید بیشتر مهر بورزم و قلبم را باز کنم. پس از تمام شدن مرور زندگی، برای مدت کوتاهی همه جا تاریک شد.

مستقیماً بعد از آن تاریکی کوتاه، در قسمت راست خط مدرج قرار گرفتم. در آنجا حضوری الهی با انرژی مثبت و ارتباط تله­پاتیک از عالم روحانی بود. سمت راست سمتی پر از معنا بود. در این سمت، احساسات واقعاً در من بروز می کردند. در این امکان عشقی بی­ریا درونم جریان مییافت. این عشق که مرا در خود غرق می­کرد سروری خالص بود که روحم را در خود فرا می­گرفت، چیزی که قبلاً هرگز مانند آنرا حس نکرده بودم. همین طور که به نور شدید و درخشان خیره شده بودم، احساس آرامش و رضایت میکردم. در این سمت هیچ ترس، گرما یا بوی زننده­ای نبود. به خاطر انرژی بسیار مثبت در این سمت، هیچ چیز منفی وجود نداشت. برخلاف ترس در سمت چپ، در اینجا احساس عشق غالب بود.

از میان پرتو دود مانند نور آبی و سفید، نشانی دیدم که شبیه به یک کره اطلس برنجی به رنگ طلایی بود. خطوطی موج­دار با سه حرف در کنار آن دیده می شد. به دلیل شدت درخشش نور، تنها توانستم یکی از حروف را تشخیص بدهم که شبیه به M کج بود. من ارتباط با یک دختر بچه فوت شده را نیز تجربه کردم که بعدها فهمیدم دختر خودم بوده است. من این امکان را یافتم که با این دختر کوچولو در مورد بوجود آوردن تغییراتی صحبت کنم.

وقتی به سیمای او نگاه کردم، بخش زیادی از خودم را در او دیدم. او موهای بلند مشکی و چشمان زیبای قهوه­ای داشت. رنگ پوستش بسیار زیبا بود و چشمان پدرش را داشت. حدود 5 سالش بود. فوراً و به طور غریزی قبل از این که بپرسم فهمیدم کیست. من در هیبت این شباهت بودم و پرسیدم «آیا تو…؟» قبل از اینکه جمله­ام تمام شود گفت: «بله مامان، من دخترت هستم.» از ظاهر و حدود سنی او فهمیدم که راست می­گوید. او گفت «مامان چرا منو نگه نداشتی؟» من گفتم: «عزیزم، مامان کاری کرد که بهش سقط جنین می­گن. هیچ روزی نیست که به تو فکر نکنم. من خیلی متاسفم چون من با مرد دیگه­ای ازدواج کرده بودم و پدرت هم با زن دیگری ازدواج کرده بود.» از او پرسیدم «منو می­بخشی؟» او گفت «بله مامان! اما تو باید تغییر کنی. مامان تو نباید نسبت به مردم بد باشی.»

در کنار او مردی بلند قد و خوش قیافه ایستاده بود که پیراهنی به رنگ آبی یخی بر تن داشت. او با زاویه 45 درجه زیر نشان اطلس زمین که قبلاً توضیح دادم ایستاده بود. در دستش دستگاهی به اندازه یک موبایل بود. قبل از NDE هرگز کسی را ندیده بودم که مانند او باشد. در آن لحظه به نظرم او «مردی اسرار آمیز» آمد و من می­توانستم انرژی او را حس کنم. او ارتعاشی مثبت و احساس تعلق از خود ساطع می­کرد. احساس می­کردم که او را در عالم روحانی در زمانی دیده­ام یا بعدها با حضور او مواجه خواهم شد. ما صحبت کلامی نکردیم. ارتباط ما به صورت تله­پاتی بود. می­توانستم درون روح او را ببینم، انگار که همان قدر در من غرق بود که من در او بودم. من که مبهوت و خیره به این مرد بلند قامت بودم، قلبم برای اولین بار لرزید. تصاویری از ما را دیدم که در اتوبوس با یکدیگر می ­خندیم. این تصاویر جلوی چشمانم ظاهر می شدند، درست مثل مرور زندگیم در سمت چپ. هنگام حرکت اتوبوس، منظره پرندگان سفید رنگ در دریاچه دیده می ­شد. او در حالی که آن دستگاه الکترونیکی در دستش بود، عشق کاملی به من داشت. همانطور که به درخشش اطراف او بشدت خیره بودم، احساس عشق خالصی به من وارد می ­شد. روی این دستگاه دو دکمه قرار داشت. یک دکمه قرمز در سمت چپ که خطوط موج ­دار کمی داشت. البته به نظر نمی ­رسید که این خطوط کلمه­ ای را شکل بدهند. دکمه آبی در سمت راست به طور قابل توجهی بزرگ­تر از دکمه قرمز سمت چپ بود. در زیر دکمه آبی با حروف سیاه پر رنگ نوشته شده بود «برگرداندن.»

من و دخترم گفتگویی داشتیم و او گفت که باید تغییر کنم. ما با هم درباره تغییراتی که باید در من رخ می ­داد صحبت کردیم. همه تغییرات پیرامون چیزی بود که در مرور زندگیم به من نشان داده شده بود. من باید روحیه تهاجمی و پرخاشگری ام را برطرف می ­کردم و نباید تا این حد منفی می ­ماندم. دخترم به من اخطار داد که اگر عشق را دوباره یافتم، به آن خیانت نکنم. او یادآوری کرد که در کارهایم درستکار، صادق و بی ­ریا باشم. او گفت «مامان اینقدر سرد و بدخلق و خودخواه نباش.» من یک پیام تله ­پاتی از خدا هم دریافت کردم که یادآوری کرد که باید دوباره تعمید داده شوم. این پیام تله­ پاتی این چنین بود: «برو و چشمه های ایمان را پیدا کن.» قبل از این که برگردانده شوم، دخترم از من پرسید که آیا من با انجام این تغییرات موافقم. او گفت «مامان، اگر بگویی که تغییر خواهی کرد می ­توانیم تو را برگردانیم.» من با آن تغییرات موافق بودم و به او پاسخ مثبت دادم. همچنین به طور تله­ پاتیک از طریق ذهنم به خداوند چنین گفتم «بله، من تعهد می­دهم که این تغییرات را ایجاد کنم.»

انرژی سمت دیگر بسیار شدید بود. سپس احساس کردم که الکتریسته به شکل زمینی درون رگ ­هایم جریان دارد. عشقی قدرتمند آنجا بود که من را مانند یک آهنربا بیشتر و بیشتر به درون نور می­ کشید. به محض برقراری ارتباط تله­ پاتیک الهی، احساس کردم که انرژی بی­نهایت مثبتی در روحم تعبیه شده است. بخش کوچکی از این انرژی در طول سفر بازگشتم به زمین در من باقی ماند.

درست قبل از بازگردانده شدن، قطعاتی از آهنگ Ozzy Osbourne به گوشم خورد، «تو را در سوی دیگر می­بینم.» داشتم به هوش می ­آمدم. ­این ترانه به طور دقیق بود … «ما با هم خواهیم بود حک شده در سنگ، حک شده در سنگ، حک شده در سنگ.» من به وضوح آخرین فکرم را به یاد آوردم، باید آن مرد مرموز را در بازگشت به زمین می ­یافتم. تصاویر رومانتیک ما در NDE به صورت بصری محسوس نبود، اما مستقیماً آن را درک کرده بودم. من قادر بودم که آغوش او را «احساس» کنم، بدون اینکه او واقعاً مرا در آغوش گرفته باشد. تنها نگاهی به او مرا فراتر از مرز شیفتگی برده بود و احساس گرمی و عشق مطلق و کامل روح مرا در بر می ­گرفت. در آن لحظه احساسم شبیه چیزهایی که تا کنون درک کرده بودم نبود. این عشق قوی ­تر از مرگ بود. می ­دانستم که دیدن او در NDE یک نشانه بود. متقاعد شده بودم که خداوند می ­خواهد از طریق او چیزی را به من بگوید یا به من نشان دهد. با این همه در مدت NDE نتوانستم همه پیام را کشف کنم. این احساس را داشتم که ما در زمانی عاشقانه با هم خواهیم بود. هر آنچه که به صورت تله ­پاتیک از سوی خدا به ذهنم وارد می ­شد، این بود: «برو و او را پیدا کن تمی.» تصاویر او در لباس آبی یخی و ظاهر فیزیکی او شروع به تغییر کرد. هنگام تغییر شکل و رنگ لباس او، به نوعی احساس فقدان می ­کردم. انگار که او بیمار شده و تماس ما روی زمین به اتمام رسیده است.

ناگهان شکلی دگرگون شده از او ایجاد شد. لباس او از آبی یخی به پیراهن سفید و کراوات قرمز تیره تغییر کرد. من به طور مختصر چیزی شبیه به فلاش دوربین روی خودم در لباس عروسی دیدم که در کنار او بودم. ما در ایستگاه اتوبوسی که نزدیک ساختمان اسناد رسمی ازدواج بود ایستاده بودیم. ظاهر او در آنجا بسیار جوانتر بود. با این همه هنوز همان مرد مرموز بود. گویی که این ارتباط در بعد روحانی هرگز از بین نمی ­رفت. او در سیمای «جدید»، چشمانی تیره ­تر و ریش داشت اما قدش همان بود. شاید این نشانه تناسخ در جسم تازه بود و ما باید دوباره یکدیگر را می ­یافتیم؟ صادقانه بگویم که پاسخ را نمی ­دانم. چیزی که می­ دانم این است که «احساس روحانی» همان بود. همه تصاویر کمرنگ شدند و من به واقعیت بازگشتم. به معنای حقیقی کلمه، روحم را احساس می­ کردم که با جسم فیزیکی ­ام پیوند می ­خورد.

در زمین احساس اشراق و بیداری کامل در سطحی دیگر داشتم. در بیمارستان و در اتاق ریکاوری بیدار شدم. کلی عرق کرده بودم. لباس شبم ناپدید شده بود و به پرستاران از شدت گرما شکایت می­ کردم. از آنها پرسیدم «لباس خواب بنفشم کجاست؟» پرستاری گفت «آن را در آوردی.» گفتم «من این کار را کردم؟» او پاسخ داد «بله خانم و ما تلاش کردیم لباس نخی نازکتری به شما بپوشانیم اما با ما دعوا کردید.» لازم به گفتن نیست که من با بدن برهنه ­ام راحت بودم. مرتب تکرار می ­کردم، «گرما خیلی شدیده، خیلی شدید، من زنده­ ام، من زنده­ ام!»

با پدر همسرم، که در حال جدا شدن از او بودم، تماس گرفتم تا ساعت را تنظیم کنیم. آنچه را که دیده بودم به او گفتم. او با لحنی بسیار جدی گفت، «به نظر می­ رسه که تجربه نزدیک به مرگ داشتی.» شوکه شدم و نمی ­خواستم بپذیرم. گیج شده بودم. تلفنی مردی را که در NDE خود دیده بودم برایش توصیف کردم. او همچنان اصرار داشت که من تجربه نزدیک به مرگ داشته ­ام و این فرصت به من داده شده که آینده ­ام را ببینم. هنوز می ­توانستم انرژی آن «مرد مرموز»  را «احساس» کنم. این انرژی بسیار غالب بود و قابل چشم ­پوشی نبود.

عصر آن روز با گوشی موبایلم چند عکس از خودم گرفتم و چند فایل ویدیویی درست کردم. چندین کاغذ و یک خودکار برداشتم تا اگر نیاز بود اطلاعات مهم مربوط به جراحی را بنویسم. چند ساعت بعد، شرح مختصری از تصاویری که آنجا دیدم را نوشتم. روز بعد، قبل از ترخیص از بیمارستان ساختن چند ویدیو از خودم را در اولویت قرار دادم. با خود فکر کردم که این ویدیو باید ساخته شود تا زمانی که سرنوشت راهمان را به سوی یکدیگر سوق دهد. بدون اینکه نام او را بدانم در ویدیو از او با عنوان «عزیزم» نام بردم. هنگام بازگشت به خانه مدام دعا می ­کردم که این مرد مرموز را پیدا کنم. عصرها به این می ­اندیشیدم که او که بود و چرا او را دیده بودم؟ عاقبت به یک آپارتمان در کنار دریاچه نقل مکان کردم. مجموعه ­ای که به آن رفته بودم در محل بدی بود. اما دوست داشتم به آنجا نقل مکان کنم. هرچند چیزی همچنان مرا از درون می­ خورد و این نشانگر این بود که دلیل عمیق ­تری پشت این جابجایی است.

با این حال نقل مکان به آنجا بخشی از سرنوشتم بود. کمتر از یک سال بعد، سرنوشت مرا به «مرد مرموز» NDEام (جان) رساند. ما چند ماه پس از NDEام در ششم آوریل 2016، در اتوبوس با هم آشنا شدیم. صبحی که او پا به اتوبوس گذاشت، فوراً او را شناختم و شوکه شدم. همه مناظر در اتوبوس در حال حرکت دقیقاً همان­هایی بود که در NDEام دیده بودم. لباس او همان خطوط موج­دار را داشت و نشان اطلس که آن را هم در NDE دیده بودم. ما در اتوبوس گاهی با هم صحبت می ­کردیم و بیشتر در مورد مسائل روزمره بود. همواره درخششی تابناک در اطراف او بود، خصوصاً هنگامی که به من چشمک می ­زد. در آگوست 2016 ما به طور رسمی خودمان را به هم معرفی کردیم و دست دادیم. تنها لمس دست او زانوهایم را سست کرد. امواج خروشان انرژی به بدنم وارد ­شدند و بی­حرکت ماندم. به خانه رفتم و با خودم گفتم، «بدون شک باور نکردنی است. من مرد مرموز را ملاقات کرده­ ام!» با لمس دست او همان انرژی که در NDE حس کرده بودم، از نو پدیدار شد. ماه بعد در دوم سپتامبر همدیگر را در آغوش گرفتیم. در آن روز او دقیقاً همان لباس آبی یخی را پوشیده بود، درست مثل NDEام. ما ایمیل ­هایمان را رد و بدل کردیم و همه چیز در حال آغاز بود. اولین ایمیل را در سوم اکتبر 2016 برای اش فرستادم و مشتاقانه می­ خواستم بدانم که گفتگوهای ما به کجا می ­رسد. من به این فکر افتادم که در زمان مناسب ویدیوها را به او نشان دهم. هرچیزی که از مغزم می­ گذشت، همان متن مختصری بود که در 24 جولای 2015 هنگامی که در Chesapeake بودم، نوشته بودم. در لحظات گفتگو احساس می ­کردم که قرنهاست که او را می ­شناسم. زمان بی حرکت بود. گویی بدنم را ترک می­ کردم تا با گرمای ناب مرتعش شوم. گرمایی که در هر یک از رگ­ هایم نفوذ می ­کرد. بعد از گذشت چند ماه، فراز و نشیب­ها را از سر گذرانده بودیم. ارتباطمان به قدری عمیق شد که از بین رفتنی نبود. ما قادریم که ذهن یکدیگر را بخوانیم و یکدیگر را احساس کنیم، چیزی که قابل توصیف نیست، حتی تا امروز.


منیع:

http://www.nderf.org/Experiences/1tammy_h_possible_nde.html