تجربۀ تاینک کلین

 
تاینک کلین (Tienke Klein) یکی از نجات یافتگان جنگ جهانی دوم است که مدت زیادی را در اردوگاه‌های کار اجباری آلمانی‌ها گذرانده بود. شکنجه و آزارهایی که او در زندان دیده بود زخمهای عمیقی در او به جای گذاشته بودند و او حتی بعد از پایان جنگ و رهائی از زندان خود را در نوعی اسارت می‌دید و همواره سعی در رها کردن خود داشت. در سن 54 سالگی تاینک که به تازگی یک دوچرخه خریده بود با ماشینی که چراغ قرمز را رد کرده بود تصادف کرده و تجربۀ نزدیک به مرگ داشت. او در تجربۀ خود دید که روح او همیشه آزاد بوده است و روح انسانی را هیچ گاه نمی توان در اسارت زندانی کرد. تجربۀ او از زبان خودش اینگونه است:

در آن موقع من 54 سال داشتم و به یاد دارم که تابستان بسیار گرمی بود. من یک دوچرخه قدیمی داشتم ولی همیشه نگران بودم که به خاطر قدیمی بودن آن تصادف کنم، مثلاً در اثر مشکل مکانیکی یا نگرفتن ترمز یا چیز دیگر. همچنین من سالها با مشکلات سلامتی و بدنی زیادی دست و پنجه نرم می‌کردم. بالاخره وضع سلامتی من رو به بهبود گذاشت و یک روز تصمیم گرفتم که یک دوچرخه نو برای خودم بخرم. من به مغازه دوچرخه فروشی رفتم و یک دوچرخه نو خریدم و بسیار خوشحال بودم زیرا این اولین باری بود که یک دوچرخه نو داشتم. من پشت چراغ قرمز منتظر بودم تا اینکه چراغ سبز شد. من به طرف چپ نگاه کردم و ماشینها متوقف بودند و من هم شروع به رد شدن از خیابان کردم. حدود یک سوم عرض خیابان را طی کرده بودم که ناگهان یک ماشین بدون توجه به چراغ قرمز از آن عبور کرده و با سرعت به طرف من آمد. بلافاصله فهمیدم که به من برخورد خواهد کرد و کاری از دست من ساخته نیست. در یک لحظه برای من همه چیز تاریک شد. افرادی که شاهد تصادف بودند گفتند که من در اثر تصادف چندین متر به هوا پرتاب شدم و با پشت به کاپوت آن ماشین برخورد کردم در حالی که گردنم رو به عقب بود، و دوباره چندین متر به هوا پرتاب شده و روی زمین فرود آمدم.

من خودم این صحنه را ندیدم. من تنها به یاد آوردم که با دوچرخه‌ام در حال عبور از خیابان بودم ولی اکنون کف زمین افتاده بودم و چند متر با جائی که دوچرخه‌ام بود فاصله داشتم. من را به خانه آوردند و دکتری که بالای سر من بود گفت که من خیلی خوش شانس بوده ام.  ولی من عصبانی بودم که اکنون که سلامتی من داشت رو به بهبود می‌گذاشت، در اثر رانندگی خطرناک یک نفر باید دوباره به این روز می‌افتادم. ولی ناگهان در آنجا از بدنم خارج شدم…و من دیگر عصبانی نبودم! من دوباره در این فضای دلنشین بودم که احساس خانه و وطن داشت. ولی ایندفعه دیگر تاریک نبود (این دومین تجربۀ نزدیک به مرگ تاینک در زندگیش بوده است). این فضا سرشار از نور بود. انرژی در این فضا در جریان بود که در همه چیز نفوذ کرده بود، حتی در من، با اینکه من در بدنم نبودم. ولی من کاملاً آن انرژی شده بودم و در عین حال این انرژی همه چیز بود. انرژی عشق بود، حکمت بود، و پر از پویائی بود. و من حس می‌کردم که در حال جذب کردن همۀ آن عشق و حکمت هستم. من جواب تمام سؤالاتی را که هرگز داشتم در یک آن دریافت کردم و به طرز غیر قابل وصفی خوشحال بودم. نمی‌دانم چه مدت در آن فضا بودم، من کاملاً در آنجا اشباء شده بودم.

من همیشه در زندگی از کمبود انرژی رنج می‌بردم و این به خاطر شکنجه و فشارهای دوران زندان در کمپ نازی‌ها بود ولی در این فضا من احساس انرژی وافری داشتم. این انرژی زیباترین چیزی بود که هرگز تجربه کرده‌ام. من در شگرفت بودم که زندگی و زنده بودن می‌تواند اینگونه باشد. می‌دانستم که در بدنم نیستم. ما به آن اسم مرگ یا زندگی می‌دهیم. من نمرده بودم، بلکه تنها در بدنم نبودم!

من نمی‌خواستم که به دنیا بازگردم ولی در یک موقع احساس فشرده شدن کردم و فهمیدم که می‌بایست به بدنم بازگردم. در حال بازگشت به دنیا به من دو جمله گفته شد. اولین آن این بود: «انسانها آن قدری که می‌توانند مهر و محبت می‌کنند». به نظر عادی و بدیهی می‌آید ولی این طور نیست. جمله دوم این بود: «نیازی نداری به جائی بروی». سپس مانند عبور از یک قیف این انرژی فشرده شده و به سمت یک تونل باریک و در جهت پایین حرکت کرد. این محزون کننده بود زیرا با پایین‌تر رفتن، از مقدار آن عشق و انرژی و حکمت کاسته می‌شد و ساختارها و فرمهای بیشتری نمایان می‌شدند. ناگهان من در بدنم بودم، که پر از درد و جراحت بود. ولی هنوز ارتعاشی از آن عشق و انرژی در من باقی مانده بود. من سعی کردم آن را برای کسانی که آنجا بودند توضیح بدهم ولی دخترم به من گفت که زیاد احساساتی و هیجان زده نباشم. افراد متعددی دور و بر تخت من بودند و در حال حرف زدن بودند. ولی در حقیقت هیچ چیزی نمی‌گفتند. آنها سخن می‌گفتند ولی حرفهای آنها خالی از هر محتوا و مغز بود. من احساس تنهائی زیادی کردم ولی آن جمله‌ به یاد من آمد: «مردم آنقدر عشق می‌ورزند که توانائی آن را دارند». احساس تنهائی من به این معنا بود که من انتظار عشق بیشتری از مردم داشتم ولی می‌بایست عشق آنها را در حدی که توان آن را دارند تجربه می‌کردم.

جمله دوم را به یاد آوردم که به من گفت «نیازی نداری هیچ کجا بروی». و من فهمیدم که معنای آن این است که من هرجا که باشم کامل و آزاد هستم. من خود آزادی هستم و نیازی به پیروزی به چیزی یا کسی یا رفتن به جائی را ندارم تا آزادیم را به دست بیاورم. هنگامی که من در طرف دیگر بودم تمام زندگیم را در یک آن دیدم. مانند یک هولوگرام واحد که در آن همۀ زندگی من در یک لحظه به نمایش درآمد. من از وقتی که از زندان آلمانی‌ها آزاد شده بودم احساس می‌کردم هنوز در زندان هستم و سعی در آزاد کردم خودم داشتم. من تصور می‌کردم که می‌بایست خودم را از تمام محدودیت‌ها آزاد کنم تا بتوانم دوباره کاملاً آزاد باشم. من سالها پیش روانشناس می‌رفتم تا بتوانم با ضربه‌های احساسی و روانی خشونت‌های اردوگاه کار اجباری کنار بیایم. ولی حقیقت این است که هیچ کس و یا چیزی نمی‌تواند آزادی روح انسان را از او بگیرد، حتی زندان آلمان‌ها.

Tienke Klein

من بارها و بارها در زندگ بیدار شده و متوجه آن منبع جهانی که ورای تمام محدودیت‌هاست شده‌ام. ولی من یک بشر هستم و گاهی دوباره آن را فراموش می‌کنم (و خود را در محدودیت بشری خودم می‌بینم) تا دوباره شکه شده و متوجه شوم که همه چیز را فراموش کرده بودم.