چهارشنبه - 19 فروردین - 1405
ارسال تجربه‌های شخصی
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
در آغوش نور
  • تجربه‌های نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های ایرانی
    • تجربه‌های غیر ایرانی
    • تجربه افراد مشهور
    • تجربه‌های کوتاه
    • تجربه‌های صوتی
    • تجربه‌های کودکان
    • تجربه‌های گروهی
    • ‌تجربه‌های منفی یا ترسناک
    • اتفاق‌های آینده
  • تجربه‌های شبه نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های شبه NDE ایرانی
    • تجربه‌های شبه NDE غیرایرانی
  • مقاله‌ها و نقطه نظرها
  • گفت‌وگوها
  • کتاب
  • تجربه‌های نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های ایرانی
    • تجربه‌های غیر ایرانی
    • تجربه افراد مشهور
    • تجربه‌های کوتاه
    • تجربه‌های صوتی
    • تجربه‌های کودکان
    • تجربه‌های گروهی
    • ‌تجربه‌های منفی یا ترسناک
    • اتفاق‌های آینده
  • تجربه‌های شبه نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های شبه NDE ایرانی
    • تجربه‌های شبه NDE غیرایرانی
  • مقاله‌ها و نقطه نظرها
  • گفت‌وگوها
  • کتاب
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
در آغوش نور
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج

تجربه در اثر حمله آسم

1404/12/26
A A

۱۶ آوریل ۲۰۲۱—روزی مانند هر روز دیگر، یا دست‌کم اینچنین می‌پنداشتم. سیل آشنای افکار در ذهنم جاری بود: گذشته‌ام، کشمکش‌هایم، دعاهایی که بی‌پاسخ مانده بودند؛ وعده‌هایی که با خود داده بودم و آن‌هایی که شکسته بودم؛ رؤیاهایی که در ذهن پرورانده بودم و تردیدهایی که همچون سایه بر آن‌ها سنگینی می‌کردند. نفسی عمیق کشیدم، مراقبه‌ام را پایان دادم و آرام زمزمه کردم: «خدایا، آنچه را اکنون باید بدانم بر من آشکار کن.» سپس برای حمام کردن رفتم.

در همان لحظه بود که همه‌چیز رخ داد. فشاری ناگهانی در سینه‌ام احساس کردم. قلقلکی در گلویم افتاد که به‌سرعت به چیزی جدی‌تر تبدیل شد. در عرض چند ثانیه، برای نفس کشیدن تقلا می‌کردم—هیچ هوایی نبود. با خود گفتم: «چه اتفاقی دارد می‌افتد؟» از حمام بیرون آمدم، در حالی که قلبم به‌شدت می‌تپید. موجی از وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت، زیرا بدنم دیگر با من همکاری نمی‌کرد. ریه‌هایم برای اکسیژن می‌جنگیدند، اما گویی خودِ هوا ناپدید شده بود. دیدم تار شد. زانوهایم سست شد.

در همان لحظه خاطره‌ای به ذهنم آمد؛ خاطره‌ای که تنها دو ماه پیش آن را بی‌اهمیت پنداشته و از کنار آن گذشته بودم. در فرودگاه جامائیکا بودم و آماده می‌شدم تا به نیویورک برگردم. شریک زندگی‌ام به شکلی غیرمعمول اصرار داشت که یک اسپری آسم با خودم بردارم. گفتم: «من که آسم ندارم! چرا این‌قدر اصرار می‌کنی آن را با خودم ببرم؟» او پاسخ داد: «نیک، هیچ‌وقت نمی‌شود مطمئن بود! فقط این اسپری لعنتی را بردار!» با آهی اغراق‌آمیز آن را برداشتم و از سر سماجتش چشم‌هایم را چرخاندم. هیچ قصدی نداشتم از آن استفاده کنم. اما اکنون، در حالی که در آپارتمانم ایستاده بودم و برای نفس کشیدن تقلا می‌کردم، حقیقت را فهمیدم. آن مشاجره یک بحث معمولی نبود. آن مداخله‌ای الهی بود—خداوند از طریق کسی که به او اعتماد داشتم مرا برای لحظه‌ای آماده می‌کرد که حتی نمی‌دانستم در راه است.

با دستانی لرزان به سوی اسپری رفتم. با خود گفتم: «دیگر دیر شده. توان فشار دادن آن را ندارم. حتی نمی‌دانم چگونه باید درست از آن استفاده کنم.» درست در همان لحظه تلفنم زنگ خورد. با زحمت پاسخ دادم؛ انگشتانم به‌سختی حرکت می‌کردند، اما به نوعی پیش از آنکه گوشی از دستم بیفتد سیستم تشخیص چهره تماس را وصل کرد. آن سوی خط، شریک زندگی‌ام در جامائیکا بود. او هیچ نمی‌دانست چه بر سرم آمده است، اما در همان لحظه کششی درونی و فوری احساس کرده بود که «با نیک تماس بگیرد». او به آن الهام درونی گوش داده بود—دقیقاً در همان زمانی که من نمی‌توانستم نفس بکشم. بعدها که به آن فکر کردم، همزمانی شگفت‌انگیزش را درک کردم. او که خود مبتلا به آسم بود، احتمالاً غریزی صدای نفس‌نفس زدن کسی را تشخیص داده بود. از پشت تلفن صدای آشفته‌اش را می‌شنیدم: «نیک! اسپری را بردار! فشار بده و نفس بکش!»

در آن لحظه احتمالاً دیگر واکنشی نداشتم. آخرین فکری که از ذهنم گذشت نه ترس بود و نه وحشت، بلکه نوعی دلخوری و کلافگی. با خود گفتم: «لعنتی… خواهرم و شوهرش برمی‌گردند خانه و مرا مرده پیدا می‌کنند… آن هم برهنه روی زمین.» همان احساس ناراحتی عجیب در وجودم پیچید، در حالی که واقعیتی انکار ناپذیر را حس می‌کردم: من در حال مرگ بودم. و سپس جهان محو شد.

نمی‌دانم چه مدت زمان گذشت، اما ناگهان خود را در جایی دیگر یافتم. بدنم در جهان مادی باقی مانده بود، اما روحم در مکانی سرشار از نوری سفید، خالص و درخشان قرار داشت؛ نوری که هرگز در زندگی ندیده بودم. هیچ شکل مشخصی وجود نداشت، با این حال چیزی آشنا و سرشار از محبت مرا در بر گرفته بود. هیچ ترسی نداشتم. هیچ نگرانی‌ای نبود. تنها احساسی فراگیر از آرامش و عشق—عشقی که در تمام زندگی زمینی‌ام هرگز همانندش را تجربه نکرده بودم. می‌دانستم حضور مادربزرگم نزدیک است. می‌دانستم فرشتهٔ مقرب، رافائل، هم آنجا حضور دارد. چگونه؟ نمی‌توانم توضیح دهم. فقط می‌دانستم.

در ابتدا چهره‌ای نمی‌دیدم، اما حضور موجوداتی از نور—یا گوی‌هایی نورانی—را احساس می‌کردم که مرا هدایت می‌کردند. حتی به پایین نگاه نکردم تا ببینم آیا بدنی دارم یا نه؛ تنها حس می‌کردم در خانه‌ام.

در سمت راست من، منظره‌ای گشوده شد: فضایی عظیم پر از محفظه‌هایی شبیه کندوی عسل. چیزی بود که هرگز در زندگی ندیده بودم، اما به‌طرزی عجیب برایم آشنا می‌نمود. رنگ‌ها فراتر از طیف رنگ‌های زمینی بودند؛ آمیزه‌ای از درخشش‌هایی که در این جهان وجود ندارند. گویی هر یک از آن محفظه‌ها حامل دانشی بی‌زمان و بی‌پایان بودند.

ناگهان صفحه‌ای هولوگرافیک پدیدار شد، گویی کشویی نامرئی به‌آسانی بیرون کشیده شده باشد. آن زندگی من بود. اما نه مانند تماشای یک فیلم—بلکه گویی در خودِ تجربه‌ها حضور داشتم. صحنه‌هایی از گذشته‌ام را دیدم؛ زندگی‌های پیشین و متفاوت؛ لحظه‌هایی که مرا شکل داده بودند. شگفت آن‌که هیچ پرسشی در ذهنم پدید نمی‌آمد. هیچ اندیشیدن و تحلیل کردنی در کار نبود—فقط دانستن بود. هیچ تردیدی وجود نداشت، تنها حقیقت.

اگر در ذهن انسانی خودم بودم، شاید وحشت می‌کردم و می‌گفتم: «این دیگر چه ماجرای عجیب و غریبی است؟!» اما در آن فضا احساس آرامش داشتم؛ پذیرشی که فراتر از هر منطق و استدلالی بود. سپس تصاویر شروع به حرکت کردند و من عمیق‌تر در آن صحنه‌ها فرو کشیده شدم.

سه صحنهٔ مشخص از زندگی‌ام را تجربه کردم؛ هر کدام همچون خاطره‌ای زنده آشکار می‌شد، اما با شدتی بسیار فراتر از یک یادآوری ساده. واژه‌های انسانی برای توصیف دقیق این تجربه‌ها کافی نیستند، اما احساس می‌کردم در دل آن خاطره‌ها هستم، با این تفاوت که نه احساسات خودم، بلکه احساسات کسانی را تجربه می‌کردم که در آن لحظه‌ها با من بودند.

نخست، خود را در پنج‌سالگی دیدم؛ دختربچه‌ای با لباسی قرمز و زیبا. خواهر بزرگ‌ترم کمک می‌کرد آماده شوم، و در همان حال چیزی عمیق را احساس کردم—نه احساس خودم، بلکه احساس او. گویی اندیشه‌های ناگفته‌اش را می‌شنیدم؛ نجواهایی در هوا: «نمی‌گذارم آنچه بر من گذشت، بر تو بگذرد. من از تو محافظت خواهم کرد.» سنگینی آن وعدهٔ خاموش مرا در بر گرفت و بدن کوچک مرا با درکی فراتر از سنم پر کرد. رنج‌ها و آسیب‌هایی که در کودکی تجربه کرده بود را دیدم و ناگهان همه‌چیز را دربارهٔ او دانستم. اما از احترام به حریم زندگی او، نمی‌توانم آن بخش از داستانش را بازگو کنم.

همچنین بخوانید  تجربه دیگو والنسیا

در لحظه‌ای دیگر، به دوران کلاس هفتم منتقل شدم. پسری نوجوان به من علاقه داشت و در روز ولنتاین گلی به من هدیه داد. من نوجوان، ساده و بی‌تجربه بودم—آن‌گونه که جامائیکایی‌ها می‌گویند ساده‌دل. از خجالت گل را نپذیرفتم. اما در همان لحظه چیزی غیرمنتظره را احساس کردم: دل‌شکستگی او. گویی احساساتش همچون سیلی در وجودم جاری شد و من رنج او را با تمام ظرافت‌ها و دردهای خاموشش تجربه کردم.

سپس صحنه‌ای از دوران بزرگسالی‌ام ظاهر شد؛ زمانی که پیشنهاد داده بودم هزینهٔ خرید یک زن سالمند را در فروشگاه مواد غذایی بپردازم. دیدم هنگامی که او پذیرفت، موجی از احساسات از سوی او به من منتقل شد—آرامش و آسودگی، سپاسگزاری، و احساسی عمیق و سرشار از عشق. این فقط یک مهربانی ساده نبود؛ می‌توانستم حس کنم که این کار تا چه اندازه در وجود او تأثیر گذاشته است. او [که پول کافی نداشت]، پیش از آن دعا کرده و از خداوند درخواست یاری کرده بود و تنها با ایمان [به اینکه خدا به او کمک خواهد کرد] وارد آن فروشگاه شده بود. آن عمل کوچک سخاوت من به نشانه‌ای [از سوی خدا] برای او تبدیل شد—نشانه‌ای که تأیید می‌کرد خداوند دعایش را شنیده است و او تنها نیست. همچنین دیدم آن کار مهربانانه بعدها سه کودک همسایه را نیز سیر کرد، و گویی زمان به جلو رفت و زندگی آن زن را دیدم؛ دیدم چگونه همان مهربانی را به فرزندانش منتقل کرد و چگونه دخترش بارها همان داستان را نقل می‌کرد و به دیگران کمک می‌کرد.

سپس اتفاقی شگفت‌انگیز رخ داد. در آن فضای فراتر از زمان، گوی نورانی‌ای را دیدم که با درخششی خیره‌کننده می‌تابید. آن روح زیبای همان پسری بود که در دوران مدرسه می‌شناختم، و از وجودش عشقی ناب ساطع می‌شد. اندکی بعد، پیکر نورانی آن زن سالمند را دیدم؛ روح او به صورت گویی عظیم از نور طلایی، زرد و آبی ظاهر شد. در همان لحظه معنای همه‌چیز را فهمیدم. هر دوی آن‌ها شکل خود را تغییر داده بودند و دیگر در بدن فیزیکی نبودند. آن‌ها چیزی جز عشقی عظیم نبودند. مرگی وجود ندارد. در آن لحظه دانستم که عزیزان ما هرگز در نیستی ناپدید نمی‌شوند؛ آن‌ها تنها شکل فیزیکی خود را تغییر می‌دهند و به آغوش عشق بی‌پایان خداوند بازمی‌گردند.

بخش بزرگی از زندگی‌ام از مرگ می‌ترسیدم—از درد، از رنج، از داوری. اما اکنون می‌دانم که اگرچه جدایی‌ای جسمانی از این جهان رخ می‌دهد، اما این پایان آنچه ما هستیم نیست. به یاد دارم که این اندیشه از ذهنم گذشت و بلافاصله پاسخ آن را دانستم؛ گویی تصویری گذرا در برابر چشمانم نمایان شد. دیدم که در لحظهٔ گذار، ما با عزیزانمان و با راهنمایانی روبه‌رو می‌شویم که در سراسر سفر زمینی‌مان همراه ما بوده‌اند.

در نقطه‌ای از این مسیر، چیزی شبیه به مرور زندگی رخ می‌دهد—لحظه‌ای از مواجهه که در آن زندگی‌ای را که زیسته‌ایم می‌بینیم، احساس می‌کنیم و با آن روبه‌رو می‌شویم. اما حقیقت این است: هیچ قضاوت و داوری بیرونی وجود ندارد. هیچ موجود انتقام‌جویی در انتظار نیست تا ما را محکوم کند یا سرزنش نماید. تنها قضاوتی که با آن روبه‌رو می‌شویم، قضاوت خودِ ماست. ما همه‌چیز را تجربه می‌کنیم—عشقی را که بخشیده‌ایم و آسیبی را که رسانده‌ایم. در برابر انتخاب‌های خود می‌ایستیم و آن‌ها را از دیدگاه کسانی که تحت تأثیر ما بوده‌اند احساس می‌کنیم، چه برای خیر و چه برای شر. این فرایندی کارمایی است؛ آینه‌ای که هر آنچه بوده‌ایم را بازتاب می‌دهد.

با این حال، چیزی وجود دارد که می‌توان آن را نوعی بازپروری روحانی توصیف کرد. نگاهی گذرا به فضایی داشتم برای کسانی که در زندگی انتخاب‌های تاریک کرده بودند. سپس آن تصویر ناپدید شد، اما معنایش را می‌دانستم. آن‌ها طرد نمی‌شوند و آن‌گونه که در داستان‌های مربوط به جهنم شنیده‌ایم مجازات نمی‌گردند، بلکه فرشتگان آنان را هدایت می‌کنند تا رنجی را که آفریده‌اند دوباره به عشق تبدیل کنند. برخی ارواح این مسیر را سریع طی می‌کنند، در حالی که برخی دیگر برای چیزی که همچون ابدیت می‌نماید درنگ می‌کنند، زیرا نمی‌خواهند با سنگینی اعمال خود روبه‌رو شوند. اما خداوند در عشق و شکیبایی بی‌پایان خود، به هر روح زمانی را که برای انتخاب شفای خویش نیاز دارد می‌بخشد.

من با فرهنگ و تعالیم مسیحی پرورش یافته‌ام، بنابراین جهنم و شیطان مفاهیمی بسیار پررنگ در ذهنم بودند. از بهشت و جهنم می‌ترسیدم. اما در آنجا پاسخ را به‌سادگی می‌دانستم: برای برخی، این فضا می‌تواند به گونه‌ای تجربه شود که همچون گودالی آتشین از جهنم به نظر برسد—نه به این دلیل که به رنج ابدی محکوم شده‌اند، بلکه زیرا در ناتوانی خود برای اعتماد به این حقیقت گرفتار شده‌اند که خداوند همچنان آن‌ها را دوست دارد. خدا کسی را به جهنم نمی‌افکند. با این حال، بسیاری از ارواح خود جهنم خویش را می‌آفرینند و در تاریکی می‌مانند، زیرا پس از آگاهی از انتخاب‌هایی که کرده‌اند، دیگر خود را شایستهٔ عشق نمی‌دانند. آنان نمی‌توانند خود را ببخشند.

دیدم کسانی که مسیرهای ویرانگر را برگزیده بودند—قاتلان، تروریست‌ها و حتی آنان که قدرت خود را به تاریکی سپرده بودند—از سوی خدا محکوم نمی‌شوند، بلکه در حقیقت به سبب نپذیرفتن عشق الهی خود را محکوم می‌کنند. خودکشی نیز می‌تواند انسان را به چنین دوراهی‌ای برساند؛ جایی که روح باید تصمیم بگیرد با آنچه پشت سر گذاشته روبه‌رو شود و با انتخاب‌های خود آشتی کند. بسیاری در حالتی از جدایی باقی می‌مانند، نه به این دلیل که خدا آنان را طرد کرده است، بلکه چون هنوز قادر نیستند عشق را بپذیرند. و با این حال، همان لحظه‌ای که رو به خدا می‌آورند، همان لحظه‌ای که به عشق او اعتماد می‌کنند، تاریکی تمام قدرت خود را از دست می‌دهد. شیطان، آن‌گونه که به ما آموخته بودند از او بترسیم، هیچ سلطه‌ای ندارد. تاریکی تنها از ترس، شرم و قضاوت تغذیه می‌کند. اما هنگامی که خود را به عشق می‌سپاریم، دیگر وجودی برای آن باقی نمی‌ماند. در این تجربه چیز دیگری نیز آموختم—چیزی که باورهای پیشینم را در هم شکست. شیطان هیچ قدرتی ندارد. حتی اندیشهٔ «شیطان» نیز در آنجا چنین نامی ندارد. آن را تنها «تاریکی» می‌نامند.

همچنین بخوانید  تجربه مری بس ویلی

تاریکی وجود دارد، بله، اما تا زمانی که خود اجازه ندهیم بر ما سلطه‌ای ندارد. آن نیز نوعی جوهرهٔ انرژی است و از ترس، شرم و قضاوت تغذیه می‌کند و حتی پس از مرگ نیز روح‌ها را در رنج گرفتار نگه می‌دارد. این نیرو نمی‌تواند بر شما اثر بگذارد مگر آنکه خود با دریغ کردن عشق از خویشتن و سپردن قدرت به آن، به آن اجازه دهید. اما همان لحظه‌ای که به عشق خداوند اعتماد می‌کنیم، تاریکی کاملاً قدرت خود را از دست می‌دهد.

ما آفریده نشده‌ایم که در ترس زندگی کنیم. ما قرار نیست بار شرم را بر دوش بکشیم. حقیقت این است که ما هرگز از عشق جدا نبوده‌ایم. حتی در تاریک‌ترین انتخاب‌ها، حتی در بدترین لحظه‌های زندگی‌مان، خداوند همواره حضور داشته است—نه با داوری، بلکه با آغوشی گشوده.

بهشت مکانی دوردست نیست—بهشت حضور عشق خداوند است؛ جایی که در آن نه ترسی هست، نه دردی، و نه محکومیتی. و ما همواره به سوی آن فراخوانده می‌شویم. به همین دلیل بود که در مرور زندگی‌ام آن سه لحظهٔ مشخص به من نشان داده شد. نه به این خاطر که در معنای دنیوی دراماتیک‌ترین یا مهم‌ترین لحظات زندگی‌ام بودند، بلکه زیرا لحظاتی بودند که اعمال من—چه خوب و چه بد—اثری پایدار بر روح دیگری بر جای گذاشته بودند. هر تعامل اهمیت دارد. هر انتخاب موج‌هایی در سراسر جهان هستی ایجاد می‌کند.

قاعدهٔ طلایی—«با دیگران چنان رفتار کن که می‌خواهی با تو رفتار شود»—تنها یک آموزهٔ اخلاقی نیست، بلکه قانونی بنیادین در هستی است. تجربهٔ نزدیک به مرگ من نشان داد که هیچ چیز نادیده نمی‌ماند. هر لحظه، هر عمل و هر احساس در تار و پود وجود ما ثبت می‌شود. هیچ راه گریزی از آنچه به جهان می‌فرستیم وجود ندارد، زیرا در نهایت همهٔ ما یکی هستیم. اما حقیقت، حقیقتِ مجازات نیست؛ حقیقت، حقیقتِ توانمندسازی است. ما قدرت آن را داریم که وجود خود را شکل دهیم. لازم نیست تا زمان مرگ صبر کنیم تا این درس‌ها را بفهمیم. همین اکنون می‌توانیم انتخاب کنیم که در هماهنگی با عشق، مهربانی و سپاسگزاری زندگی کنیم. هنگامی که چنین می‌کنیم، نه تنها زندگی خود را دگرگون می‌کنیم، بلکه جهان را نیز روشن می‌سازیم. دریافتم که این فرایند تحمیلی نیست. در همان لحظه‌ای که از بدن فیزیکی به حالت روحانی تغییر شکل می‌دهیم، نسبت به هر آنچه در زندگی انجام داده‌ایم که ریشه در عشق نداشته آگاه می‌شویم. تأثیر اعمال خود را بر کسانی که به آنان آسیب رسانده‌ایم، به طور مستقیم احساس می‌کنیم. بلافاصله با هر انتخاب، هر اندیشه و هر عملی که بیرون از عشق بوده است روبه‌رو می‌شویم.

اکنون می‌فهمم راهنمایم چه می‌خواست بگوید، هنگامی که گفت:

«عشقی که از دیگران دریغ می‌کنی، همان دردی است که با خود حمل می‌کنی.» 

روحی که برای پذیرفتن سنگینی انتخاب‌هایش تقلا می‌کند ممکن است زمانی طولانی نیاز داشته باشد تا اعمال خود را پردازش کند، و همین او را در حالتی با ارتعاش پایین‌تر نگه می‌دارد—حالتی که بسیاری آن را جهان زیرین یا جهنم می‌نامند. نمی‌توانم تصور کنم برای یک قاتل زنجیره‌ای یا کسی که تمام زندگی‌اش را در انتخاب‌های تاریک گذرانده، چه تجربه‌ای خواهد بود. آنان باید درد و رنجی را که بر دیگران وارد کرده‌اند احساس کنند و ببینند چگونه اعمالشان در طول نسل‌ها موج انداخته است. این بار برای یک روح بسیار سنگین است. زیرا به احتمال زیاد بر مسیر زندگی نسل خود نیز اثری منفی گذاشته‌اند. تعجبی ندارد که در شرم پنهان می‌شوند و جهنم شخصی خود را می‌آفرینند. و با این همه، خداوند همه را دوست دارد. پرسش واقعی این است: آیا ما خودمان را دوست داریم؟ زیرا اگر چنین باشد، با آنچه انجام داده‌ایم روبه‌رو می‌شویم و عشق خداوند را می‌پذیریم.

در آن لحظه، همهٔ نگرانی‌هایی که بر دوشم سنگینی می‌کردند از من گرفته شد: پول، سلامتی، وضعیت جهان. هیچ‌یک اهمیتی نداشت. در عوض، موجی از عشقی عظیم مرا در بر گرفته بود. و پیوسته این عبارت را می‌شنیدم: 

«خودت را بشناس!» 

نمی‌دانم این پیامی تله‌پاتیک بود یا صدایی قابل شنیدن—فقط می‌دانستم که همان پیام منتقل می‌شود.

در آن سوی عالم، مفهومی به نام زمان وجود نداشت. نمی‌توانم بگویم این تجربه چه مدت طول کشید. احساس می‌شد جاودانه است، اما در دنیای خطی ما احتمالاً تنها چند دقیقه بوده است. سپس حضور مادربزرگم را در اطراف خود احساس کردم. نمی‌توانستم او را ببینم، اما شنیدم: «وقت رفتن است.» نخستین فکری که به ذهنم آمد این بود: «رفتن؟ کجا؟ من اینجا را دوست دارم.» آن شهر فراتر از شکوه بود؛ گویی از بلورها ساخته شده بود و رنگ‌هایش فرازمینی بودند. هیچ فکری جز عشق در ذهنم نبود و می‌خواستم همان‌جا بمانم.

مادربزرگم این بار خود را به شکل نسخه‌ای جوان از خویش نشان داد. موهای بلند و مجعد داشت و به طرز شگفت‌انگیزی زیبا بود. بار دیگر گفت: «باید بروی.» و با چیزی شبیه به یک آغوش، ناگهان از آن مکان زیبا ناپدید شدم. سپس تاریکی آمد—اما من نترسیدم. برعکس، احساس امنیت می‌کردم.

به‌آرامی ضمیرم به بدن فیزیکی‌ام بازگشت، و این از انگشتان پاهایم آغاز شد. آخرین چیزی که به یاد دارم شنیدم این بود: 

«خودت را بشناس! نور باش! عشق باش!» 

سپس نقطه‌ای کوچک از نور دیدم. هرچه آن نور کوچک گسترش می‌یافت، نفس من نیز بیشتر بازمی‌گشت، در حالی که برای بازگشت به بدنم تقلا می‌کرد. بازگشته بودم. صدای آشفتهٔ شریک زندگی‌ام را می‌شنیدم که فریاد می‌زد: «نیک! اسپری را فشار بده و نفس بکش!» شروع کردم به حرکت دادن انگشتانم و واقعاً احساس می‌کردم زندگی مانند جوهری گرم از میان انگشتان دست و پایم در بدنم جریان می‌یابد. اسپری آسم زیر دستم بود. آهسته نفس کشیدم، یک بار، دو بار، سه بار. و سپس—نفس. گوشی را از روی زمین برداشتم و چهرهٔ نگران او را دیدم. گفت: «حالت چطور است؟ چه اتفاقی افتاد؟ باز هم نفس بکش!» توانستم بگویم: «برگشتم. دیگر لازم نیست.» او همچنان دستورهایش را تکرار می‌کرد، اما من هنوز در حال پردازش آنچه رخ داده بود بودم. باید واقعی باشد. من نزدیک بود بمیرم. یا… شاید واقعاً مرده بودم؟ 

همچنین بخوانید  تجربۀ گالادرییل

سپس چیزی که در آن سوی عالم تجربه نکرده بودم با شدت به سراغم آمد: ترس. نمی‌توانم این را به کسی بگویم. فکر می‌کنند دیوانه شده‌ام. حتماً مرا در تیمارستان بستری می‌کنند. سپس قضاوت: من چه کاری کرده‌ام که سزاوار چنین چیزی باشم؟ شاید به اندازهٔ کافی به کلیسا نرفته بودم. تمام نگرانی‌های قدیمی‌ام چند برابر بازگشتند. اما ناگهان با یک فکر جلوی خودم را گرفتم: «تو همین حالا با فرشتگان، با راهنمایان روحی‌ات و با مادربزرگت دیدار کردی!» «دختر، تو همین حالا مردی!» و سپس موجی از چیزی که گمان می‌کردم مورمور شدن پوست است از بدنم گذشت و پس از آن گرمایی از عشق وجودم را پر کرد.

در آن لحظه دانستم که به آن سوی جهان رفته بودم. با روح ارتباط برقرار کرده بودم. و عشق الهی خداوند را احساس کرده بودم. آه… و نفسی کشیدم، نفسی که گویی تا ابد ادامه داشت. هنگامی که نفسم آرام شد، حقیقت دیگری نیز روشن شد: ما هرگز تنها نیستیم. آن تجربه—آن‌قدر ناگهانی و هراس‌آور—تصادفی نبود. همه‌چیز هدایت شده بود، و حقیقتی انکارناپذیر برایم باقی گذاشت: طرح و برنامه خداوند همواره در جریان است، حتی زمانی که ما آن را درک نمی‌کنیم.

در آن هنگام فهمیدم که زندگی و مرگ از یکدیگر جدا نیستند. ما همزمان در هر دو قلمرو وجود داریم و تنها آگاهی‌مان میان جهان مادی و جهان روحانی جابه‌جا می‌شود. به همین دلیل است که بسیاری در لحظه‌های میان زندگی و مرگ از احساس سبکی و آشنایی سخن می‌گویند—زیرا روح ما هرگز واقعاً از حضور خداوند جدا نشده است. ما فقط گمان می‌کنیم که جدا شده‌ایم.

به این باور رسیده‌ام که ما هرگز واقعاً بهشت را ترک نمی‌کنیم؛ تنها خواب می‌بینیم که آن را ترک کرده‌ایم. روح ما، جاودان و بی‌پایان، همواره با خداوند است. تنها انتخاب می‌کند خود را در شکل‌ها، زندگی‌ها و ابعاد گوناگون تجربه کند. تناسخ و رستاخیز—مفاهیمی که اغلب جدا از هم دانسته می‌شوند—در حقیقت یک حقیقت واحد هستند. روح محدودیتی ندارد و در بند زمان نیست. برخی ممکن است به زمین بازگردند، و برخی دیگر به سطوح دیگری از هستی صعود کنند. اما جوهرهٔ آنچه ما هستیم هرگز نمی‌میرد.

اکنون می‌فهمم که طرح خداوند این نیست که ما از مرگ بترسیم، بلکه این است که زندگی را در آغوش بگیریم—به‌طور کامل، بی‌پرده و بدون آنکه بار ترس ما را بازدارد. مرگ پایان نیست؛ گذار است. و هنگامی که این حقیقت را واقعاً درک کنیم، زندگی را با آگاهی و هدفی عمیق‌تر زندگی خواهیم کرد.

آن روز همه‌چیز را برای من دگرگون کرد. به من نشان داد که جهان هستی بسیار پیش از آنکه با فریاد سخن بگوید، با نجوا سخن می‌گوید. خداوند مرا برای آن لحظه آماده کرده بود—از طریق سخنان شریک زندگی‌ام، از طریق نشانه‌های ظریف، از طریق همزمانی‌های الهی که پیش‌تر نادیده گرفته بودم. و چند بار در زندگی نشانه‌هایی را که خداوند به ما می‌دهد نادیده می‌گیریم، تنها برای آنکه بعدها بفهمیم دستورالعمل‌هایی برای چیزی بزرگ‌تر بوده‌اند؟ این تجربه درسی بود، پیامی از سوی الهی: توجه کن. به مسیر اعتماد کن. هیچ چیز بی‌دلیل رخ نمی‌دهد.

من به کنترل چسبیده بودم، پاسخ می‌خواستم و انتظار داشتم نقشه‌ای روشن برای آینده‌ام داشته باشم. اما خداوند چیزی عمیق‌تر به من نشان داد: لازم نیست تمام طرح را ببینی؛ تنها باید اعتماد داشته باشی که طرحی وجود دارد، و من تسلیم شدم.

همزمانی‌هایی که پیرامون تجربهٔ نزدیک به مرگم رخ دادند صرفاً تصادف نبودند؛ مدت‌ها پیش از آنکه بفهمم چه چیزی در راه است، توسط جهان روحانی هماهنگ شده بودند. شریک زندگی‌ام که آن زمان در جامائیکا بود بعدها گفت که احساسی درونی داشت تا مطمئن شود من یک اسپری آسم با خودم می‌آورم. وسیله‌ای که هرگز از آن استفاده نکرده بودم و باور نداشتم به آن نیاز داشته باشم. هنگامی که به سمت فرودگاه می‌رفتیم، آن را در کیفم پیدا کردم و اصرار داشتم ضرورتی ندارد. اما او همچنان محکم بر تصمیمش پافشاری کرد و از من خواست آن را نگه دارم—تصمیمی که بعدها حیاتی شد. در آن روز سرنوشت‌ساز، ناگهان احساس کرد باید «همین حالا با نیک تماس بگیرد!» و دقیقاً در همان لحظه‌ای تماس گرفت که بدنم در حال از کار افتادن بود. به‌گونه‌ای عجیب، تلفنی که حتی نمی‌توانستم به آن دست بزنم خود به تماس پاسخ داد و بدون دخالت من او را روی بلندگو قرار داد. گرچه نمی‌توانست مرا ببیند، اما آشفتگی مرا احساس کرده بود.

این اتفاق تصادفی نبود؛ نوعی آمادگی بود، هماهنگی الهی از سوی خداوند به دلایلی که فراتر از درک من است. وقتی به بیمارستان کینگز کانتی رسیدم، پزشک به من گفت: «لطفاً از اسپری آسم استفاده نکنید. هیچ نشانه‌ای از آسم وجود ندارد و نباید دارویی را که برایتان تجویز نشده مصرف کنید. احتمالاً دچار حملهٔ اضطراب شده‌اید و بیهوش شده‌اید.» او دربارهٔ نسخهٔ پزشکی حق داشت، اما چیزی را نمی‌دانست: پیش از رسیدن به بیمارستان کاملاً حالم خوب شده بود. در اعماق وجودم می‌دانستم که خداوند تمام این تجربه را برنامه‌ریزی کرده بود.


منبع:

https://research.iands.org/research/nde-research/nde-archives31/newest-accounts/1906-woman-dying-from-asthma-hears-know-thyself-be-the-light-be-the-love.html


آدرس کوتاه: https://neardeath.org/izTlM

مرتبط پست ها

تجربه منفی پیتر
تجربه‌های غیر ایرانی

تجربه منفی پیتر

1404/08/18
تناسخ و تجارب نزدیک به مرگ – کوین ویلیامز
تجربه‌های غیر ایرانی

تجربۀ گالادرییل

1404/06/09
تجربه ملیندا لاینز
تجربه‌های غیر ایرانی

تجربه تاشا

1404/05/06

همچنین بخوانید

تناسخ و تجارب نزدیک به مرگ – کوین ویلیامز
تجربه‌های کودکان

تجربۀ لیزا در 5 سالگی

1399/10/16

… من در آغوش مادرم احساس امنیت و اطمینان کامل می‌کردم و هنگامی که این امواج یکی یکی به طرف ما می‌آمدند و با ما برخورد می‌کردند خیلی ذوق می‌کردم. تا اینکه یک موج بسیار بزرگ به ما برخورد کرد و مادرم تعادل...

ادامه مطلب
گفت‌وگو با دکتر بروس گریسون: آیا آگاهی توسط مغز ایجاد می‌شود؟

گفت‌وگو با دکتر بروس گریسون: آیا آگاهی توسط مغز ایجاد می‌شود؟

1403/04/15
تجربه نزدیک به مرگ پیتر سلرز

تجربه نزدیک به مرگ پیتر سلرز

1399/10/30
آیا تجربه‌های نزدیک به مرگ حقیقت دارند؟

تجربه در سن یک سالگی

1399/10/16
آیا تجربه‌های نزدیک به مرگ حقیقت دارند؟

تجربه در هفت سالگی در اثر آسم

1399/10/16
بارگذاری بیشتر
در آغوش نور

کپی مطالب با ذکر منبع جایز است

بررسی مفاهیم تجربه‌ نزدیک به مرگ، تجربه‌های معنوی، متافیزیک، مرور زندگی و مرگ موقت

  • جمله‌های برگزیده
  • پرسش‌ها و پاسخ‌ها
  • ارسال تجربه‌های شخصی
  • پیوندها

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • تجربه‌های نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های ایرانی
    • تجربه‌های غیر ایرانی
    • تجربه افراد مشهور
    • تجربه‌های کوتاه
    • تجربه‌های صوتی
    • تجربه‌های کودکان
    • تجربه‌های گروهی
    • ‌تجربه‌های منفی یا ترسناک
    • اتفاق‌های آینده
  • تجربه‌های شبه نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های شبه NDE ایرانی
    • تجربه‌های شبه NDE غیرایرانی
  • مقاله‌ها و نقطه نظرها
  • گفت‌وگوها
  • کتاب