دوشنبه - 31 فروردین - 1405
ارسال تجربه‌های شخصی
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
در آغوش نور
  • تجربه‌های نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های ایرانی
    • تجربه‌های غیر ایرانی
    • تجربه افراد مشهور
    • تجربه‌های کوتاه
    • تجربه‌های صوتی
    • تجربه‌های کودکان
    • تجربه‌های گروهی
    • ‌تجربه‌های منفی یا ترسناک
    • اتفاق‌های آینده
  • تجربه‌های شبه نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های شبه NDE ایرانی
    • تجربه‌های شبه NDE غیرایرانی
  • مقاله‌ها و نقطه نظرها
  • گفت‌وگوها
  • کتاب
  • تجربه‌های نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های ایرانی
    • تجربه‌های غیر ایرانی
    • تجربه افراد مشهور
    • تجربه‌های کوتاه
    • تجربه‌های صوتی
    • تجربه‌های کودکان
    • تجربه‌های گروهی
    • ‌تجربه‌های منفی یا ترسناک
    • اتفاق‌های آینده
  • تجربه‌های شبه نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های شبه NDE ایرانی
    • تجربه‌های شبه NDE غیرایرانی
  • مقاله‌ها و نقطه نظرها
  • گفت‌وگوها
  • کتاب
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
در آغوش نور
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج

تجربۀ رضا

1400/02/25
A A

سال ۸۲ در جنوب کشور در دریابانی نیروی انتظامی مشغول خدمت بودم. کار ما بیشتر گشت دریایی و درگیری با قاچاقچیان و اشرار و دزدان دریایی بود. معمولا چند روز با ناوچه در دریا بودیم و بعد برمیگشتیم. در اواخر زمستان ۸۲ که هوای دریای جنوب کاملا بهاری و دریا صاف بود دریک روز زمستانی به گشت اعزام شدیم. مثل همیشه کمک سوم ناخدا بودم. شب دوم گشت درآبهای دریایی کشورمون رو سپری میکردیم، که الحمدلله اتفاق خاصی هم پیش نیامد. نزدیک ساعت چهار صبح بود که روی عرشه نگهبان بودم. نمیدونم از خستگی بود یا بخاطر قرص سردردی که دو ساعت قبل خورده بودم، اما به هر حال با اسلحه و لباس و پوتین از روی عرشه به دریا افتادم. اون لحظه هیچکس از چهار نفر همکاران من متوجه پرت شدن من نشدند. گرچه شنا بلد بودم ولی هنوز هم جای سواله برام که چرا اون شب مهارت شنام به دردم نخورد. تفنگم که همون اول از دستم به اعماق دریا افتاد. پوتین پام اجازه درست شنا کردن رو نمیداد. آب شور دریای جنوب ریه هام و چشمانم رو میسوزوند. ناوچه خیلی از من دور شده بود و صدای ناله و کمک خواستن من به گوش هیچ کس نرسید. بعد از دوساعت دست و پا زدن بالاخره بدشانسیم کامل شد. عضله پای چپم گرفت و دیگه قادر نبودم روی آب بمونم. اینقدر خسته شدم که دیگه اشهدمو گفتم واز تقلا دست کشیدم و رفتم زیر آب. درد شدیدی رو در سینم حس کردم…

ناگهان سکوت عجیبی رو حس کردم و دیگه دردی رو حس نمیکردم. نقاط سفید رنگی رو دور و برم دیدم که انگار من رو تماشا می کردند. احساس رفاقت و دوستی عجیبی با اونها داشتم، انگار جزو خانواده من بودند. ولی تا حالا نمی شناختمشون. به خودم گفتم چرا دیگه دریا رو نمیبینم، مگه توی اب نیستم؟ چرا من نمیتونم بدنم رو ببینم؟ بعد با خودم گفتم کاش رفیقام الان به یاد من بیفتن و بیان نجاتم بدن. کمتر از لحظه ای دیدم درون کابین ناخدا داخل ناوچه هستم. ناخدا خلیلی خواب بود. ستوان حسینی پشت سکان چرت میزد. حبیب زاده و سرباز کمالی هم در خوابگاه ناوچه خواب بودند. جالب بود، داخل ناوچه راه نمی رفتم، ولی هر جاش رو که میخواستم ببینم در کسری از ثانیه در اون قسمت ناوچه حاضر بودم. انگار هیچ وزنی نداشتم. باخودم گفتم اگر الان در ناوچه هستم چرا یادم نمیاد چطور از دریا نجات پیدا کردم. اومدم کنار حسینی و از یک متری صداش زدم ولی نمی شنید. با خودم فکر کردم تمام اینها یک خوابه و دارم رویا میبینم. عجیب احساس سبکی و راحتی میکردم و هیچ ناراحتی نداشتم. قبلا چشمام چهار درجه ضعیف بود و عینکی بودم. ولی حالا بدون عینک حتی مویرگهای روی پوست رفیقام رو به وضوح می دیدم. از همه جالب تر کاملا میشنیدم که حسینی در فکرش چی میگذره و اون داشت به مرخصی فکر میکرد و وامی که قرار بود از بانک قوامین بگیره و به زخم زندگیش بزنه. 

همچنین بخوانید  تجربۀ مهدی

در همین اثنا حس کردم دارم به سمت بالا و داخل یک ابر سفید کشیده میشم. وجود نورانی و زیبایی رو بالای سر خودم دیدم که با دیدنش لذتی بهم دست داد که قادر به توصیف زبانی نیستم. فکر میکردم من جزئی از اون نور هستم و او مثل مادر من هست، حتی از مادر خیلی مهربانتر. بهش گفتم من کجام؟ گفت: 

«همونجایی که باید باشی! آیا ناراضی هستی؟» 

گفتم تکه تکه ام کن من رو بسوزان ولی این لحظات رو ازم نگیر! بزار تا ابد کنارت باشم! اما او گفت: 

«باید برای مدتی برگردی تا برای اینجا آماده بشی.» 

قبل از اینکه بگم نه نمی خوام برگردم، دیدم بالای سر بدنم هستم و دوستانم من رو از آب گرفته بودند و داشتند تنفس دهان به دهان می دادند. با چند سرفه به جسمم برگشتم. حالا سالها از اون شب میگذره… 

دوستان، دنیای بعد از مرگ وجود داره! حالا میفهمم چرا حضرت علی در جایی فرمودند اگر انسانها میدانستند در مرگشان چه لذتی وجود دارد و چه خیری در آن نهفته است، هر لحظه آرزوی رسیدن مرگ خود را داشتند.


آدرس کوتاه: https://neardeath.org/EDAUQ

مرتبط پست ها

تجربۀ مهدی
تجربه‌های ایرانی

تجربۀ مهدی

1400/03/02
تجربه پنی
تجربه‌های ایرانی

تجربه نزدیک به مرگ هاله

1399/10/15
تجربه‌های ایرانی

تجربه نزدیک به مرگ شیدا

1399/10/15
پست‌ بعدی
تجربۀ مهدی

تجربۀ مهدی

همچنین بخوانید

نگرشی به مرور زندگی پس از مرگ
تجربه‌های کوتاه

تجربه «اسپیرو»

1399/10/22

وقتی 4 ساله بودم یک خانواده یونانی-آمریکایی من را به فرزند خواندگی قبول کردند. من تنها فرزند بودم و تاکنون نمی دانستم که کس دیگری از خانواده اولیه من زنده هست یا نه. پدر و مادرم (که فرزند خوانده آنها بودم) با من...

ادامه مطلب
تجربه شارون میلیمن

تجربه شارون میلیمن

1399/10/20
شبه تجربه جان

شبه تجربه جان

1399/10/18
تجربۀ ساندرا راجرز

تجربۀ ساندرا راجرز

1399/10/20
تجربۀ رضا

تجربۀ رضا

1400/02/25
بارگذاری بیشتر
در آغوش نور

کپی مطالب با ذکر منبع جایز است

بررسی مفاهیم تجربه‌ نزدیک به مرگ، تجربه‌های معنوی، متافیزیک، مرور زندگی و مرگ موقت

  • جمله‌های برگزیده
  • پرسش‌ها و پاسخ‌ها
  • ارسال تجربه‌های شخصی
  • پیوندها

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • تجربه‌های نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های ایرانی
    • تجربه‌های غیر ایرانی
    • تجربه افراد مشهور
    • تجربه‌های کوتاه
    • تجربه‌های صوتی
    • تجربه‌های کودکان
    • تجربه‌های گروهی
    • ‌تجربه‌های منفی یا ترسناک
    • اتفاق‌های آینده
  • تجربه‌های شبه نزدیک به مرگ
    • تجربه‌های شبه NDE ایرانی
    • تجربه‌های شبه NDE غیرایرانی
  • مقاله‌ها و نقطه نظرها
  • گفت‌وگوها
  • کتاب